Saturday, 27 May 2017

کار، معنا و بی معنایی


آیا ما از کاری که می کنیم معنا می گیریم؟‌ آیا ما همان کاری هستیم که می کنیم؟‌ آیا دوست داشتن کار مهم است؟ این سوال خیلی از ماست. خلیلی از ما. نظر شخصی من این است که جواب به همه ی این سوال ها منفی است. از قضا کتابی دارم می خوانم به اسم کار کردن مرد مرده در باره ی کار و معنای کار. کتاب بسیار تاریکی است. بیانه ی کوبنده ای علیه شرایط کار در نظام سرمایه داری. موافق یا مخالف ایده ی کتاب بودن به کنار، چنان نثر گیرا و شعر گونه ای دارد که نفس آدم حین خواندنش می گیرد. این ترجمه ی من است از چند پاراگراف آغازینش:‌




یک شروع مناسب برای کار ما، لالایی سیاه فرانکو (بیفو) برناردی است در یوتوب به نام در انتظار سونامی. با نثری روشن که شعر و تئوری را به هم آمیخته، و نگاه تیز هنرمندانه اش، جدا افتادگی و تنهایی وضع حال ما را به تصویر می کشد. در غرب رو به استحضار، آمیخته به جنگ، خستگی ذهن، تحلیل رفتگى مالی و در عین حال شور شعف برای کار کردنی که از معنا تهی است، ما تبدیل به موجوداتی سرگردان شده ایم که از حس بی معنایی به جان آمده اند… و انتظار می کشند...


بیفو آوازش را اینطور شروع می کند:‌ پیش از آنکه سونامی به خشکی بزند، می دانی که چگونه است؟ دریا به عقب می نشیند. و به جا می گذارد صحرایی بی جان را که در آن جز برای شک و اندوه جای دیگر نیست. ولی آنچه واقعا هراس افکن است این است که اتفاقی بسیار بد تر در انتظار ماست. که هنوز واقع نشده. در این حال، ما در میان این ساختار اجتماعی رو به احتظار سردرگم مانده ایم و در صحرای نشانه های منقرض شده و تنهایی حماقت بار آرام آرام نفسمان را از دست می دهیم. و اما آن موج! هر چند همچنان دور از ماست، به آن اندازه نزدیک هست که تمام هم و غم روزمره مان را پوچ و عقیم نشان بدهد. آگاهی از وجود این موج، و این که به قطع موجودیت مان را در خواهد نوردید ، حس وظیفه ی ما به کار، به آفرینش، به مصرف، استراحت و شاد بودن، به اخلاقی بودن و فرمان بردن -- و در کل، رانه ی ما به حیات، همه و همه را بی اهمیت می کند. دیگر تقاضایی نیست. در این حال تنها کاری که باید بکنید آن است، آن طور که بیفو نتیجه می گیرد، که مطمین بشوید حرف های درست برای گفتن دارید و لباس های مناسب برای به تن کردن، قبل ار آن که موج همه چیز را بشوید و با خود ببرد.

Friday, 17 March 2017

جام ناتمام لب ریخته


مغازه ای یادم هست در اهواز که یک دهنه ی کوچک داشت. درش یکی از همین کرکره های بی نهایت معمولی بود که لوله می شوند بالا و موقع اتمام کار با یک دسته ی چوبی می کشندشان پایین و قفلشان می زنند و می روند. 
مغازه ی بسیار کوچکی هم بود. در این مغازه  هیچ چیز خاصی نبود: یک مرد بی نهایت معمولی چهل و اندی ساله بود. یک میز فلزی اداری داشت که همان جلوی در دکان گذاشته بود. از همین میز های خاکستری که با ورقه های فلز ارزان می سازند و روی سطحشان پستی و بلندی رنگ هست و برجستگی های فلز. این میز ها همه شان انگار از بدو تولید قدیمی اند. رویشان گاهی لایه ی پلاستیکی نازک و سیاهی هست که همه اش کنده کنده می شود، و گاهی همان لایه ی درب و داغان را هم ندارند. چهار پایه شان هم همیشه نا-هم-اندازه اند. بگذریم. روی این میز تنها ابزار این دکان بود: یک ترازوی قدیمی معمولی. با چند تا وزنه. یک کفه این ور-  یک کفه آن ور. زرد و برنجی و لق لق زن و پیر. ترازوی خسته ی پیر معمولی. دیوار ها: نه عکسی و نه رنگی. نه حتی افسرده یا تکراری. صرفا معمولی و بی اهمیت: دیوار بود که دیوار باشد نه که جای قابی یا جای نوری. یا دیواری که کسی را از کسی جدا کند. یا که پنجره ای در آن باشد. هیچ و هیچ. صد در صد دیوار. دیوار. سقف:‌ سقف معمولی با یک لامپ آویزان. سقف که تنها سقف باشد . همه چیز در خالص ترین حالت خودش. فروشنده که فروشنده باشد و نه هیچ چیز دیگر. ترازو که ترازو باشد. تمیز و خالص و خاکی و به-اصل-نزدیک. تنها یک محصول توی این مغازه بود:‌ کلوچه ی خرمایی که رویش زیره  می زد. خوشمزه بود. بی نهایت. ولی حالت معمولی و صلبی داشت. خشک و ترد بود مثل چوب درهای قدیمی. مثل ترک خوردگی توی گِل. دست پیر مردی که بی رمق و بی نا نیست، بلکه خشک شده است: صعب شده است:‌ پوستی که زیر آقتاب و عرق تلاش کرده باشد و بر دستی نشسته باشد و آن دست در نگاه از فولاد سخت تر به نظر بیاید. نه برای اینکه سخت است در ظاهر. این مهم نیست. برای اینکه روحی که در پس این دست و این پوست نشسته است با شکل پر حرارتی منجمد و متجسد شده است. مثل چوب درختان معظم هزاران ساله در جنگل های دور:‌ روحشان سخت و صلب اما پر ترک شده است. روحشان آبی ندارد. روحشان تنهاست و معنایی ندارد. درونش هیچ نیست جز سختی و خشکی و ترک، و تلاش و داغیِ متجسد: که سنگی است تمام.
سنگ  است و تمام سنگ و تمام سنگ. اما ترد و شکننده. هراسناک اما رقت انگیز.



کلوچه، مانند همین ها بود. و همین. تمام. نه کمتر و نه بیشتر. بسته بندی هم نداشت. کلوچه ی خرمایی اصل و خالص. از یک ظرفی که کنار داشت در می آورد و با ترازو می کشید و تمام. تمام همین بود و با همین حرکت همه ی  پروسه ی مدیریت زنجیره ی تامین، منابع انسانی، بازاریابی،‌فاینانس، حسابداری، کنترل کیفیت و کذا و کذا همه اش تمام می شد. کیش و مات! مثل تمام چیز های صلب و استوار دیگر دود می شد و به هوا می رفت. 
با پدرم گاهی می رفتیم از او کلوچه می خریدیم. من همین طور به او زل می زدم. می توانستم ساعت ها این فضای درک نشدنی را نگاه کنم  و همچنان بهت زده بمانم. هنوز که یادش می افتم نمی فهممش. بی معنایی ای نیست. کار به معنای خالص کار. استثماری نیست. حضور در بی پرده ترین وجهه ی خود. ولی معنایی هم نیست. اینجا کنش هست در ذات خودش، و در حضور نا آلوده ی حضرت خودش:‌ شفاف ترین حالت کار، و خالص ترین وضع انسان به مثابه  تمامیت ماشین:‌ نه چرخ و دنده. نه پیچ و فنر برای نظامی بزرگ تر. بلکه جهانی از کنش خالص از خود و برای خود و در عین حال خالی. و معمولی. و نیمه پیر،‌ و خاکستری.  تمام است و کمال. اما در خودش خالی است و آنچه در دنیا می پراکند --کلوچه هایش-- فرزندان بی حاصلی و بی معنایی اند. چرا که از دکان بی معنایی می آیند. از دیوار هایی که تنها دیواراند. از سقفی که تنها سقف است. از میزی که تنها میز است. از کسی که می داند چه می خواهد بکند و همان است. و ابزار دیگرانی هم نیست. و حتی یقین به تمام بافت هایش پیوند خورده است. اما بی رنگ. بی صدا. شفافیت بی نهایت و  بی معنایی متکثر. یا آن طور که شاعر می گوید:‌ جامِ ناتمامِ لب-ریخته است. و همان طور که ادامه می دهد:‌ ناتمامی از آن آویخته است.    

Sunday, 5 March 2017

انسان در جستجوی معنا

چه چیزی زندگی را معنا دار می کند؟ تلاش و دست یافتن به موفقیت؟‌ انجام کاری که دوست می داریم؟‌ کار مفید کردن و بهبود زندگی خویشتن و دیگران؟‌ آیا حتی معنا یافتن در کنش-گری است یا وضعیتی ذهنی است؟  چند بحث را در زیر می نویسم. 

یک- تازگی کتابی خواندم به نام جستجوی انسان برای معنا. اثر ویکتور فرنکل. ویکتور فرنکل روانشانسی بوده است که گرفتار دستگاه نازی های آلمان می شود و سالها را در اشویتز می گذراند. در تهدید هر روزه ی مرگ و کوره های آدم سوزی، در بی غذایی و بیگاری و بیماری و جنگ و هراس، او چیز هایی پیدا  می کند که به زندگیش معنا بدهد و زنده بماند. و این یافته ها را بسط می دهد به اطرافش و اطرافیانش:‌ چگونه کسانی زنده از کمپ بیرون می آیند و چه کسانی نیستی را به هستی ترجیح می دهند. به بیان ویکتور فرنکل، رانه ی انسان برای حیات جستجوی معنا و معنا یافتن است. در تضاد با فروید که می گوید رانه ی اساسی حیات کسب لذت است، یا دیگرانی که نیروی بنیادین را کسب قدرت می دانند. معنا در درجه ی اول اهمیت است برای ادامه ی حیات و  برای لذت بردن از حیات.  
در ادامه می نویسد که معنا یافتن با تعریف مسئولیت امکان پذیر است:‌ کاری که می توان در مقابل زندگی - در مقابل این فرصت پیش رو انجام داد همان ادای مسئولیت است و بس. زندگی شرایط خودش را پیش روی انسان می گذارد و انتخاب درگیر شدن با شرایط و بهتر کردنش بازتاب مسئولیت انسانی ماست و در نتیجه موجب معنا یافتن. 

ویکتور فرنکل و همسرش

مطمئن نیستم. ولی چند تصویر کتاب را بسیار دوست دارم. تصویری که هیچ وقت از یادم نمی رود این است:  زندانی ها را توی قطار می کنند. صد ها و صد هایشان را. تا ببرندشان به کمپی دیگر. و همین طور می روند و می روند و حسابی دور می شوند. داخل قطار وضع بدی است. جای کم و بی غذایی و چرک و غم. تا می رسند به جایی میان راه. پیاده شان می کنند. وارد قرارگاهی می شوند در وسط مزرعه ای که از پنجره اش تا دور دست ها را می شود دید. پس از ماه ها زندگی میان سیمان و آهن، و در نزدیکی کوره های هراس، می رسند به جایی که لا اقل منظره ای دارد. شب است. غروب خاکستری روی دشت پهن شده. از دور، از فراسوی تپه های سبز و کبود و روستایی، جنگلی پیداست و در کبله ای در کنار این جنگل چراغی روشن. 
ویکتور فرنکل از پنجره به این منظره نگاه می کند و ناگاه تصویر همسرش به چشمش می آید. می شود گفت که به جانش می افتد. همسرش را که دیگر نمی داند کجاست می بیند. آیا زنده است یا مرده؟‌ می داند که آلمان ها او را گرفته اند و برده اند اما نمی داند کجا و نمی داند که در این لحظه حالش چطور می تواند باشد. ولی او را می بیند. تصویرش را با چنان وضوحی می بیند که می تواند لمسش کند. در قلبش، آن طور که می نویسد، پس از ماهها چنان شوری به راه می افتد که در می یابد در ذات زندگی و نهاد انسان، عشق نهفته است و همین است که پیش می بردش برای ادامه زندگی. جمله  ها و جمله ها می نویسد بعدش. توصیف گر قدری ست. مترجم انگلیسی کتاب هم نثر کشنده ای دارد. بگذریم. فرنگل در همین حا، و در انتهای رویا، پرنده ای را می بیند بیرون از پنجره که او را نگاه می کند، از زمین پر می گیرد، پرواز می کند و می رود. 


دوم- کتاب دیگر: در نهاد انسان نوشته ی استاد جانورشناسی دانشگاه هاروارد  ادوارد ویلسون. نمی خواهم وارد بحث تکنیکال این کتاب بشوم. ولی کتاب با این سوال اساسی شروع می شود:‌ ما همه می خواهیم جامعه مان را و زندگی بشر را بهتر کنیم. این معنای کار ماست. این اهمیت ما است. ما می خواهیم که آدم های مفیدی برای جامعه باشیم. همین میل نشان می دهد چقدر در پس و پشت زندگی انسان بی معنایی موج می زند. این حقیقت و این میل به خودی خود نشان دهنده حفره ای عمیق در وجود انسان  و هستی انسانی او است:‌ اگر هیچ مشکلی در دنیا وجود نداشته باشه آن وقت معنای زندگی ما چه خواهد بود؟ 
بگذارید مساله را کمی باز کنم:‌ فقر، گرسنگی، بی عدالتی، فراگیری ظلم  و ستم و جنگ و جور دنیای ما را پر کرده است. بشر قرن ها تلاش کرده این زخم ها و کاستی ها را ریشه کن کند و البته بسیار هم در این کار پیشرفت کرده است. فرض کنیم حالا که به جایی رسیده ایم در آینده که تمام این ها حل شده اند:‌ بیماری ای نیست،  فقر  نیست و جنگی نیست. در این حالت ما چه کار خواهیم کرد؟‌ به عبارت دیگر، دیگر مساله ی بنیادینی وجود ندارد که بخواهیم با تلاش آن حس وظیفه و مفید بودن و اهمیت کنیم. به همین سادگی. پس چه می شود؟‌ این پوچی اساسی و این خلا چگونه قابل پر شدن است؟


سه- سوال:‌ چه می شود اگر جواب به این پرسش اساسی در رد دو فرض اساسی باشد که پیش فرض ما برای هر گونه جستجوی معناست؟ این دو فرض این اند:‌ معنا یا در کاری است که می کنیم، یا آن را باید در خویشتن خویش بجوییم. اما چه می شود اگر معنا گرفتن از کار و کنش نیاید و نیز آن را در درون هم نشود جستجو کرد؟‌ رد این دو فرض غیر بدیهی تنها من را به یک نتیجه ی منطقی می رساند. معنا در دیگران است. در نگاه کردن، گفتگو کردن، یافتن و شنیدن دیگران . معنای زندگی -- به احتمال بسیار زیاد-- خاصیتی بازتابی دارد:‌ معنا یافتن به حضور دیگری نیاز دارد و معنا در دوست داشتن، کشف کردن، و رسیدگی به دیگری شکل می گیرد. در این وضع، مکالمه مهم است. شنیدن و درک کردن مهم است. با هم بودن مهم است. 
 این ایده دو مساله ی بالا را هم حل می کند‌. در مقابل دیگران است که مسئولیت عینیت می گیرد. و دو- اگر تمام مشکلات دنیا حل بشود، باز هم هیچ از ضرورت دیگری، گفتگو و مشاهده کم نمی شود. 


Thursday, 8 September 2016

قبیله


کتابی را گرفته ام دستم در کتاب فروشی به اسم قبیله. نوشته سباستین یونگر. می نویسد که در تمام سالهایی که بشر  روی کره خاکی بوده در قبیله زندگی کردن توی روانش و خونش جا گرفته. یعنی نمی تواند جدا بیافتد از دیگرانی که از خود می داند. می نویسد که خانه، جایی است که در که می زنی باید راهت بدهند داخل. قبیله اما جایی است که تمام اعضایش وظیفه خودشان می دانند نانشان را تا ذره آخر با دیگران قسمت کنند.  کنار هم می جنگند، کنار هم می خورند، کنار هم می برند و می بازند، می زیند و می میرند. و این، مهم ترین خاصیتش به قول نویسنده این است که به تک تک افراد قبیله حس مهم بودن می دهد. فرد حس می کند که اثری دارد روی زندگی بقیه. که وجودش، در تقسیم و مشارکت، و در یاری و فداکاری روی مرگ و زندگی دیگران اثر گذار است. 

اما زندگی مدرن ضرورت زیستن قیبله وار را به شدت کاهش داده و بلکه آن را بالکل غیر ضروری کرده:‌ خطری دیگر وجود ندارد که بر اساس آن مردمی بخواهند متحد شوند. از کودکی خودش می نویسد که در یکی از شهر های کوچک اطراف بوستون بزرگ شده. در آنجا خانه ها بزرگ اند و از هم دور. بینشان مزرعه است و زمین خالی. کسی کسی را نمی شناسد. لازم هم ندارد که بشناسد. هر چه بشود، که نمی شود، پلیس و آتش نشانی و خدمات شهری حاضر به خدمت اند. لزومی ندارد، به بیان دیگر، که مردم برای این که زنده بمانند، یا حتی برای این که کارشان انجام شود هم-بسته شوند. از نظر اقتصادی همین کافی است:‌ نیازی وجود ندارد پس اتفاقی نمی افتد. 

  سباستین یونگر

زندگی مدرن به ما القا می کند با تمام توان که دیگر موجودات مهمی نیستیم. هزاران نفر بیرون از ما، در خیابان ها و تلویزیون، توی اینترنت، توی میلیون ها کتاب، در صدای خیابان و در همهمه ای لایتناهی با هم  جمع شده اند تا ما کم اثر شویم. تنها چیزی که در جدایی رشد می کند و می بالد تنها تر شدن ماست. و سکوت ما. نویسنده می گوید که آرزو می کردم گرد بادی، زلزله ای بیاید در شهرمان:‌ نه برای اینکه ویرانی بار بیاید بلکه برای اینکه یک بار انسجام و اتحاد را از نزدیک تجربه کنم.

دست آخر باور ندارم که بی اهمیتی یعنی بی عملی. یعنی بی اهمیت شدن ما برای این نیست که کار مهمی نمی کنیم. به عبارت دیگر، باور ندارم سکوت یعنی بی صدایی. سکوت، یعنی بی معنایی. بی اهمیتی هم همین طور:‌ یعنی هر کار مهمی هم که بکنی تهش معنایی نبینی.
 سکوت و بی اهمیتی مانند هم هیچ کدام وضعیت های ذهنی نیستند بلکه ناشی از عینیت جامعه-شناختی و اقتصادی مایند. نظامی که در آن زندکی می کنیم و آن را به عنوان شکل بدیهی زندگی می پذیریم تعیین می کند که چه مقدار بی معنایی، چه مقدای بی اهمیتی (و به زعم من چقدر سکوت)‌ در زندگی باید چشید. 
سکوت یعنی وقتی تمام رادیو ها با صدای بلند یک صدا را تکرار کنند. یعنی وقتی تکلیف همه چیز معلوم است و منطق جهان-شمول اقتصادی بر تمام کنش های ما حکمفرما بشود. سکوت یعنی نشنیدن، نگفتن، و وانهادن. چندان جستجوی معنا در درون فایده ندارد. شاید همان گفتگو در جمع بوده که معنا می ساخته و سرشاری. نمی دانم. اما معنا توی سکوت ما جدا افتاده و رها شده و از دست رفته است. 

Sunday, 14 August 2016

صدا های اینجا و آنجا


در مونترآل که رادیو را روشن می کنی همه جور موزیک هست:‌ دو تا کانال کلاسیک عالی دارد. دو-سه تا جز که با کارهاش با دقت فراوان انتخاب می شود. آنقدر که می نشستم و کار ها را پیدا می کردم و بار ها باید می شنیدم. یک کانال داشت که موزیک به هر زبانی پخش می کرد. کارش موسیقی ملل بود:‌ افریقا و هند و فرانسه و همین کبک  و بقیه کانادا. و باز هم جز خوب و پاپ خوب. یک کانال داشت که یونانی پخش می کرد و اسمش مایک رادیو بود. رادیو کلاسیک هایش عالی بودند. نه تنها کلاسیک و رومانتیک و مدرن فراوان داشت، بلکه از آهنگساز های متاخری که به سبک کلاسیک و رومانتیک می سازند و می نویسند هم بسیار پخش می کرد. شاهکار هایی مثل فرشته  ای که می گذرد از آلن لفور (همین زیر ویدئویش را می گذارم). بگیر و ادامه بده. شنبه بعد از ظهر دو تا از این رادیو ها شاهکار هایشان را می گذاشتند. می نشستم کتاب می خواندم و اینها کار هایی پخش می کردند که رسما آدم را دیوانه می کرد. ...


فیلادلفیا:‌ کلی جستجو کرده ام. تقریبا همه رادیو ها یک چیز پخش می کنند:‌ پاپ روز. پر فروشها و معروفها و همین. یکی دو کانال رپ و هیپ هاپ هست که آنها هم وسط کار رها می کنند پاپ روز پخش می کنند. توی تاکسی می نشینی همین موزیک است توی مغازه همین است توی خانه همین است. همین طور پنج شش تا کار است که همه روز صدای همین هاست. دنیای همین هاست. همه همین ها را زیر لب زمزمه می کنند بدون اینکه بدانند. همیشه توی ماشین. فرمان را می چرخانی و موزیک تکراری را زمزمه می کنی. اگر سی دی هایم نبود و اسپاتیفای نبود و دسترسی اینترنتی به رادیو های مونترآل نبود سکوت را قطعا ترجیح می دادم.

یا موفقی که صدایت همه جا هست. یا مطلقا نیستی. بازار صدا ها بسیار شلوغ است ولی بسیار کم عمق. این هم از تصمیم بازار در تخصیص بهینه ی موزیک که رسما خرابکاری از آب در آمده..

زندگی به پیش می رود و باید رفت. ترجیحات زمان واضح اند. می گویند که شکل زندگی را باید انتخاب کرد و تلاش کنی به اندازه کافی می شود. ولی کاملا هم این طور نیست. جای درست می خواهد. گاهی حتی تلاش بسیار، دور می کند و نا ممکن.

Wednesday, 6 April 2016

در جوی آب و پیچ جاده

زندگی ما در ذهن ماست، با صدا و تپش و خواستن. ولی آنها زندگی از جلو چشمشان می گذشت. حدسم این است که زندگی توی کوچه بوده زمانی بجای ذهن. همین بوده. حتی نه چندان دور که به یاد هم دارم. زندگی رد شدن بی صدای آدم ها، صدای چرخ ماشین و دوچرخه و گاری بود. صدای رد شدن باد از درخت.  فروشنده ای دوره گرد.

در پس همه اینها باید سکوتی بوده باشد. سکوتی که در ذهن دکان داری که نشسته است و به خیابان و عبور نگاه می 
کند می گذرد. سکوت و سکونی که در گذرِ پیش رو می آمیزد و شمارش ثانیه ها را به اتفاقی ملموس، دیدنی و چشیدنی بدل می کند. یا سکوت در پس ذهن کودکی بوده که می دود. که تنها می خواهد بدود و باد بیاید و تمام. نه، صدای صفحه-کلید در ذهنش نقش نمی بندد. صدای کلیک های ماوس سر تا سر روزهایش را تسخیر نمی کند. جهانی از کنارش می گذرد و زمان تنها در گذر و عبور بدن از میان جهان است که معنا می گیرد. ولی تمامِ این گذر و این نگاه عوض شده است.

 امروز، روزگار اضطراب است. همه چیز بافته شده در سیالیتی پر هیاهو. در ذهن سکوت و سکونی نیست: برنامه  و تصمیم و رسیدن و نرسیدن. یافتن و نیافتن لذت و رضایت. تعریف همه چیز از آغاز. تردید در درستی و اشتباه. تردید در فهم گذشته و آینده. و شک در اینکه زندگی را به کجای این تافته ی پر نقش و نگار، و در عین حال هزار پاره، باید دوخت.
زندگی ما در نظامی معنا می گیرد که خودش را باید هر لحظه نو کند. هر ساعت از ساعت پیش تبری بجوید و همه چیز به سرعتی سرسام آور قدیمی و نخواستنی  بشود. وما گیج. ما  نگاه.

یادم هست داستان کوتاهی می شنیدم. که تعمیرکاری دکان تعمیرکاری اش را سر پیچی بنا کرده بود و از جلو دکانش جوی آبی می گذشته. درختی و آبی و مغازه ای. ماشین کسی خراب می شود و پیش این تعمیرکار می رود. در همین حین که دارد ماشینش تعمیر می شود می رود می نشیدن لب جوی و غروب بوده. آبی می زند به صورتش. نگاه می کند و می بیند که چه حال خوشی دارد. بر می گردد مشتری و به تعمیر کار می گوید که چه حال خوشی دارد این جوی آب و این پیچ جاده. تعمیر کار منقلب می شود و پیشش می آید که بله کاملا درست می گویی. هزار بار خواسته ام از اینجا بروم به جایی دگر. ولی هر بار این جوی آب را می بینم پیچ جاده را می بینم نمی توانم. سست می شوم و می گذرم از خیرش. نمی دانم که چیست که نگهم داشته ولی نمی توانم. و می مانم و نگاه می کنم...
*
 زمانه، زمانه گذشتن است . زمانه سردرگمی است حالا. درخت و جوی آب هست. اما این روح چهل تکه زمان -که ما را با   خود می برد- چه بی صبر است و بی قرار. در این جای خالی ماندن و نگریستن.

Monday, 28 December 2015

نا برابری بی انتها


این شماره فارن افرز بالکل در باره نابرابری است. چندین مقاله دارد خوب و بد. یکیشان بسیار جالب است  به اسم نابرابری و مدرنیزاسیون. نوشته رانلد انگلهارت. بحث جالبی است. خلاصه اش می شود این:‌ همان طور که تامس پیکتی در کتاب سرمایه در قرن بیست و یکم نشان داده، نابرابری و خاصه حرکت به سوی نابرابر تر شدن در ذات سرمایه داری است. بحث پیکتی آن است که از ابتدای فراگیر شدن سرمایه داری همان اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده، جوامع همیشه در حال نا برابر تر شدن بوده اند. فاصله اندک ثروتمند در راس هرم ثروت با انبوه قرار گرفته در میانه و پایی آن همیشه در حال افزایش بوده. دوره ای استثنایی هر چند در این میان وجود دارد و آن دوره حوالی جنگ اول تا اواخر جنگ دوم است. این دوره، به زعم پیکتی، استثنایی است چون تحت تاثیر شوک های رندم قرار گرفته:‌ جنگ و بحران های اقتصادی که سرمایه را به نابودی می کشند. پس از آن همچنان این نا برابری رشد خواهد کرد همان طور که همیشه این طور بوده. 

یک روبات نوشابه فروش

انگلهارت با ایده کلی پیکتی موافق است:‌ نابرابری همواره رشد می کند و با دید اقتصادی همیشه هم همین طور خواهد بود و بد تر هم خواهد شد. ولی داستانش برای اینکه چرا در آن دوره استثنایی نابرابری کمتر بوده یا حتی در حال کم شدن بوده متفاوت است:‌ برای اینکه قصه اش را درست و راست بگوید همان اول کار می رود به اجداد قدیمی ما در صد ها هزار سال پیش. شکارچی- گردآورنده ها یا آن طور که من می شناسم انسانهای وحشی شکارچی با زندگی گروهی.  در این جامعه نابرابری وجود نداشته چرا که اختلافی در توانایی افراد نبوده است. توانایی اصلی شکار است و همه در شکار تقریبا برابر. قدرت متمرکز سیاسی ای هم نبوده. در قدم بعد جوامع کشاورزی لازم داشته اند که قدرت متمرکز به وجود بیاورند چرا که شهر ها واحد های بزرک انسانی بوده اند که احتیاج به نظم دهندگی دارد. همین است که قدرت سیاسی در طبقه ای تجمیع می شود و این در ذات خود نابرابر اقتصادی را هم به همراه می آورد. به عبارت دیگر، انگلهارت ریشه نابرابری را در تفاوت سطح قدرت سیاسی می بیند. ادامه می دهد. در دوران صنعتی شدن (پس از اتقلاب صنعتی)‌ این فاصله همچنان فزونی یافته چرا که طبقه سرمایه دار قدرت بیشتر پیدا یافت. اتوماتیزه شدن همه کار در دوران مدرن تنها اختلاف قدرت را بد تر می کند:‌ نه تنها کار های کم مهارت جایگاه و معنایشان را از دست داده اند، بلکه کار هایی که نیاز به فرایند های ذهنی پیچیده و تخصص انسانی بالا دارند هم در معرض خطر اند. برنامه هایی درست شده که بسیار بهتر از یک وکلی می تواند به شما مشاوره بدهد. در دنیای فاینانس و سرمایه گذاری هم سیستم های خود تصمیمی گیرنده خیلی از معاملات را توصیه می کنند و خودشان هم به انجام می رسانند. حتی پزشکی هم در این میان مستثنی نیست:‌ برنامه های جدید تشخیص بیماری ها را بسیار اتوماتیزه کرده و چیزی نمانده که کاملا این کار عملی شود. بماند که ربات های جراح هم در راه اند. حاصل اقتصادی این وضع کاملا مشخص است:‌ ثروت تنها در دست اقلیتی بسیار محدود تجمیع خواهد شد. 

تنها در دوران استثنایی میانه قرن بیستم این آگاهی سیاسی طبقه متوسط و پایین است که می تواند به بالا فشار اورد و برابری بیشتری را فراهم کند. مثالها فراوان اند در این دوران. فراگیر شدن مارکسیسم، حساس تر شدن سیاستگزاران روی خواست های طبقه متوسط و فقیر . چرا که اینها دیگر وارد چانه زنی سیاسی شده بودند. ما حصل عینی اش می شود برنامه های رفاه اجتماعی، بیمه همگانی و غیره. ولی این وضع بر می گردد. با تلاش بی وقفه طبقه های بالا دست و شکست ایدئولوژیک چپ ها.  مقاله بحث مفصلی هم دارد در جهت گیری های سیاسی معاصر در این بخش که می گذرم. خلاصه اینه در چشم اندازصرفا اقتصادی امیدی برای خلاصی از این وصع نیست. کم کردن این نابرابری اراده سیاسی می خواهد. که احتمالا با تلاش های اخیر و بحث هایی که می شود، ممکن است به زودی به وجود بیاید. البته من فکر می کنم حاصل این اراده سیاسی که انگلهارت می گوید به طور عینی و عملی همان مالیات جهانی بر ثروت بشود که پیکتی توصیه کرده. کلا ارتباط جالبی بین حوزه های مختلف بوجود آمده بر سر این موضوع.

Wednesday, 16 September 2015

تایی اکسپرس

پایین آفیس یک تایی-اکسپرس هست. غذای تایلندی می فروشد. گاهی ازش چیزی می خرم. چندان کیفیتی هم ندارد همه چیزش خیلی سریع است. ظرف دو دقیقه غذا را توی ظرف سبز رنگ مکعبی به صورت بسته بندی می گذارت جلوت.. داغ داغ! یکی هم همیشه هست که ماهیتابه گودش را روی حرارت می چرخاند. به طور دائم. فکر کنم در روز لا اقل ده ساعت این همین طور دسته ماهیتابه را گرفته و رشته و هویج و آناناس و کلم بروکولی را دور می دهد و سس بهشان می زند. کار مزخرف. مطمئنم از تک تک این نعمات الاهی متنفر شده تا الان. لباسش سیاه است. البته لباس همه کسانی که در تایی اکسپرس کار می کنند سیاه است. تی شرت سیاه یقه دار و شلوار سیاه. همه هم یا چینی اند یا تایلندی یا نمی دانم کجایی، یعنی همه شرقی اند. دست آخر انگلیسی و فرانسه شان هم واقعا مزخرف است. گاهی حتی با حدس و گمان سفارش می دهم، تازه آنکه سفارش می گیرد شاخِ زبان دان های تایی اکسپرس است. و به نظرم جنابِ ماهیتابه ای روزی نیست به پوزیشن کاریِ صندوقدار (که سفارش هم خودش می گیرد) حسادت نکند. شاید هم نه. این ماهیتابه گردان به شکل فاجعه باری انگلیسیش بد است. پسری سی و اندی ساله است. باهاش که حرف می زنی هیچ نمی فهمد. صدا می زند صندوقدار را که بیاید برایش ترجمه کند بعد هم در دو کلمه با نهایت بی حوصلگی جواب می دهد. تند و سریع. 
دقت کرد ام به هیچ جا نگاه نمی کند. همه اش به ماهیتابه نگاه می کند. توی چشمت یا صورتت، هیچ وقت. سیگاریِ تیری هم هست. صبح که می آیم آفیس  روبروی دکانی که تازه درش را باز کرده اند و صندلی هاش هنوز لنگ در هوا روی میز ها است می نشیند. روی نیمکت توی پیاده رو یا روی دو سه تا صندلی سبزی که جلوی تایی اکسپرس گذاشته اند. می نشیند همین جور برای خودش به ناکجای دور دستی زل می زند و سیگار می کشد. نه می خندد، نه کسی را نگاه می کند، نه موبایل دستش می گیرد. جوانِ سی و اندی ساله ی تایی اکسپرس. مرد سیاه پوشِ همسایه. یا ماشین سیاه پوش دود کنِ بی نگاه....

Friday, 8 May 2015

عصر یاوه سرایی


داگلاس نورث در مقاله تاریخی اش "نهاد ها و رشد اقتصادی" نا همخوانی زندگی مدرن را با تاریخ آدمی به زیبایی خرد کننده ای نشان می دهد. این تاریخ نگاری خیلی هم ساده است. فرض بفرمایید زندگی ما را از زمانی که به عنوان انسان هوشمند پا به عرصه حیات گذاشتیم تا به امروز را بتوانیم با 24 ساعت نشان بدهیم که در آن ساعت صفر ساعت شکل گیری انسان هوشمند باشد و انسان امروزی که خود ما باشیم روی ساعت 24 جا گرفته. در این حال، کل زندگی ما از حدود ده هزار سال پیش که تازه شروع کردیم به کشاورزی و شهر نشین شدن، و تازه شروع کردیم به خانه ساختن و پرهیز از کوچ، و شروع کردیم به تمدن ساختن، می شود سه تا چهار دقیقه آخر. تمام بیست و سه ساعت و پنچاه و شش هفت دقیقه دیگر را انسان در حال کوچ و شکار بوده.

داگلاس نورث به شما نگاه می کند


حالا کل تاریخ تمدن بشر را در نظر بگیریم. همان 3 تا 4 دقیقه آخر را و باز هم این را 24 ساعت تصور کنیم. ده هزار سال کشاورزی و تمدن. اعداد اینجا بلکه خیره کننده تر اند: کل جمعیت زمین در زمان مسیح چیزی حدود 300 میلیون نفر بوده. یعنی چیزی کمتر از جمعیت 4 تا ایران کنونی در سرتاسر کره خالی پخش بوده است. و این تازه در سال 1850 می رسد به 800 میلیون یعنی تقریبا 10 تا ایران کنونی. رشد جمعیتی بسیار کند. می شود تصور کرد که چقدر زمین خالی بوده. می شود تصور کرد که هر کجا که پا می گذاشته ای چقدر زمین فراوان بوده و انسان اندک. و تا چه میزان این ساحت محدود بشری او را بیشتر بخشی از نظامی غیر انسانی قرار می داده: نظامی گره خورده در طبیعت و مشاهده. هر چند که قطعا هم این اجداد ما از ما آسیب پذیر تر بوده اند و بیشتر در معرض خطر. بگذرم. در این مقیاس، تمام 250 سال اخیر یعنی تاریخ رشد اقتصادی مدرن می شود 10 دقیقه آخر. این ده دقیقه آخر از سالهای منتهی به انقلاب صنعتی شروع می شود که هیچ شباهتی به دنیای کنونی ما ندارد: گوچ گرسنگان، ارباب و رعیت، عبور از تاریکی. این ده دقیقه آخر از انقلاب امریکا و فرانسه می گذرد، از اختراع ماشین بخار جیمز وات، از اولین مشاهده میکروب توسط لویی پاستور، از اختراع ماشین چاپ و نوشته شدن برادران کارامازوف، از جنگ اول و انقلاب روسیه عبور می کند و می رسد به جنگ دوم، بزرگ شدن امریکا را از یک اقتصاد حاشیه ای به ابر قدرت اقتصادی ثبت می کند، قلب را پیوند می زند و به جنگ سرد و عصر فضا می رسد و "پیشقراولانش را مانند قلوه سنگ" به فضا پرتاب می کند، و دست آخر در نقطه اوج شعور پیشرفت، در این ثانیه آخر، در این شاید ده سال اخیر که از چشم به هم زدنی کوتاه  تر است در مقیاس ما، خودش را و تمام ابنا بشر را به یک باره به دام یاوه سرایی و عبث گویی دسته جمعی می اندازد. به عصر شبکه های مزخرف اجتماعی خوش آمدید!
 زندگی مدرن خودش، به خاطر نا متجانس بودن با تاریخ انسانی ما موجب آزار روح روان هست: ما تنها چند دقیقه شهر نشین بوده ایم و چند ثانیه ماشینیست. برای همین است که تفریحمان و شادیمان و اوج گرفتنهایمان همه در طبیعت است چه کوه باشد چه دریا و چه دشت. ما عادت داشته ایم شب به کلبه هامان برویم و با هم حرف بزنیم و در دسته های بزرگ شکار یا برداشتمان را تقسیم کنیم. در همین چند سال نظام ارتباطی ما با هم به یک باره چنان دگرگون شده که دیگر قابل تشخیص نیست. دور هم به گوشی هایمان نگاه می کنیم. کمتر با هم ایم. تنها آن وقت با هم ایم که در دور ترین وضعیت به هم قرار می گیریم: پشت صفحه های مانیتور.  تکنولوژی این امکان را به ما داده که با همگان در ارتباط باشیم و در عین حال به شدت از هم فاصله بگیریم. شبکه ارتباطات تازه ما هر لحظه ما و دسترسیمان را بسط می دهد ولی در عین حال بیشتر به گوشه  گیری و انزوایمان میاندازد: با تبدیل دیگران به سایه های گذرا و همیشه مو جود، و تبدیل رابطه به نمایشی گذرا و بی رمق از وجود داشتن و نفس کشیدن. در عین حال این شکل ارتباطی همه گیر تنش کاری و فردی را هم هر لحظه ما هموار می کند: ایمیل ها همیشه پشت سر هم قطار شده اند. همیشه برای همه کار دیر شده است و یادآور های روی گوشی های همراه مرتبا نزدیک شدن ضرب العجل ها، ملاقات ها، و وظایف پایان نا پذیر را فریاد می زنند.
ولی از همه اینها نا امید کننده تر و بیهوده تر، عادت به یاوه است. عادت به یاوه گویی و یاوه شنوی: بهترین مثال آن فیسبوک است: چند عکس بی معنی از جاهای نا آشنا، چند خبر بیهوده و مطلقا سطحی، چند غر و لند، چند نوشته خنده دار و باز تکرار همین وضع. ستونی انتها ناپذیر از اباطیل به شدت تکرار شده، خوانده شده و تقسیم شده. جهانی از حرف های مفت و بی معنی از انسان هایی که از هم دور اند و در حیرت و سردرگمی نمی دانند این اسباب بازی جدید و واقعیشان را چه کنند. ظاهرا این همه ارتباط ما را به روشنتر شدن، انسان تر شدن، بیشتر دانستن و بیشتر فهمیدن نبرده است بلکه ما را، و وجود انسانیمان را به چنان سطح مبتذلی از بی معنایی رسانده که تنها می شود ایستاد و دید که به کجا می بردمان. ظاهرا ارتباط مانند تاریخی که در آن بالیده باید عمیق بماند تا معنا بدهد و معنا تولید کند، باید حضور و اندیشه باشد، باید زمان بگذرد و آش ما آرام آرام بپزد. و ما خسته از شکار به خانه برگردیم و ساعتها با هم تنها تکلم کنیم، بشنویم و بیاندیشیم. 







Wednesday, 22 October 2014

افسونگریِ ونه گات

دارم این کتاب را می خوانم، نوانستم درباره اش ننویسم...

ماجرا از اینجا شروع می شود که وینستون مایلز رامفورد و سگش سوار بر سفیه شان وارد یک "کرونو سینکلاستیک اینفاندیبولوم" یا یک " قیف زمانی هم-سطح" می شوند. در نتیجه این اتفاق هم می توانند آینده را عین کف دستشان ببینند و هم این که می توانند انواع حقایقی را که با هم سر ناسازگاری دارند را به طور همزمان درک کنند. در نتیجه این اتفاق همچنین آن ها به صورت امواجی در می آیند که در دوره هایی معین در مکان های مشخصی از منظومه شمسی تبدیل به جرم می شوند: هر 111 روز یک بار روی زمین ظاهر می شوند و بعد از یک ساعت دوباره مثل دود ناپدید می شوند تا 111 روز بعد. همین اوضاع در مریخ هم برایشان حاکم است. همین طور در قمر تایتان و ... این جناب رامفورد برای خودش لشکری در مریخ درست می کند که در اصل شهری است به نام فیبی با کمتر از 80000 نفر جمعیت. تمام سرباز های این ارتش مریخی از زمین دزدیده شده اند. و اینها باید بعد ها به زمین حمله کنند و ممالک مختلفی را تصرف کنند و نابود کنند و به زنجیر بکشند. ولی ماجرا از این پیچیده تر است چرا که پیامبری از کره ای دیگر سال های سال پیش، در حدود 200 هزار سال پیش سفیه اش خراب می شود و روی سطح تایتان می نشیند و مجبور می شود که بماند، ودر عین حال...

کورت ونه گات

یعنی این کورت ونه گات تمام نمی کند تخیل را. کسی که شاهکار سلاخ خانه شماره 5 را نوشته و گهواره گربه را، در این کار (افسونگران تایتان) به حدی از تخیل آزاد و راحتی رسیده که برابری ندارد. همیشه فضا را دوست داشتم. دوست داشتم فضا نورد شوم از بچگی و تمام دوران بچگی تا حتی وقتی به دوره راهنمایی رفتم شغل مورد علاقه ام فضا نوردی بود (یا ستاره شناس البته: چون چه کسی می رود این قدر راه را تا فضا و ما هم در ایران که ناسا نداشتیم). کلی کتاب و عکس داشتم از سیاره ها و ستاره ها و سوپر نووا ها و بشقاب پرنده ها و غیره. ولی حوصله ام با خواندن آیزاک آسیموف یا کتاب های آرتور سی کلارک بسیار سر می رفت. به نظرم هیچ چیز هیچان انگیزی درشان نبود. الان هنوز معتقدم که آنها آدم هایی سرد و بینهایت علمی بودند که امکانات تخیل آزادی را که کانتکس فضا به ایشان می داد را زایل کردند. امکان خیال پردازی بی حصر در دست ایشان به سنگ علمی خشک و سختی بدل شد طوری که هیچ وقت یک کتاب اینها را تمام نکردم. ولی کورت ونه گات. کورت ونه گات. این آلمانی هیچ مرزی نمی شناسد. همه چیز : مواد، روابط، نهاد ها و تعاریف، و حتی اعداد و حتی سالها، موجودات و مواد به کار رفته در آنها: مثل آدم ها و جانشان، جنس سنگ ها و قوطی ها، و تمام چیز های معلق و پا بر جا برایش به شکل دیگری کار می کنند. با قاعده خودش. با قواعدی که در اصل می توانند هر چیزی باشند و هر چیزی در هر جا برایش امکان پذیر است و هر لحظه ممکن است رابطه ای یا ماده ای یا آدمی یا کل جهانی جدید بسازد و این کار را چه زیبا می کند. همیشه همه کتاب ها را با صد سال تنهایی مقایسه می کنم وقتی پای تخیل آمیخته با ریالیسم می افتد: تا همین امسال تنها رمان برابر با آن "شیاطین" بود اثر دوستایفسکی. الان سه کتاب دیگر به آن اضافه شده: سلاخ خانه، گهواره گربه، و افسونگران تایتان. هیچ کدام را هم نمی توانم از لیست خط بزنم. یک چنین چیزی است ونه گات.

Sunday, 6 July 2014

دردسر جدید آرژانتین


سال پیش در دو پست در باره وضعیتِ آرژانتین نوشتم. و تا همین ماهِ پیش بحرانِ آرژانتین خاطره ای فراموش شده بود تا اینکه رای دادگاهِ امریکایی صادر شد. پرونده ای که از زمان 2001 و بحران تا به امروز جریان داشت با دو حکم تاریخی می تواند بالکل مسیرِ انتقال سرمایه (وام دهی) بین المللی را تغییر بدهد. حکمِ دادگاه به این صورت است: یک- دادگاه تقاضای آرژانتین را، مبتنی بر اینکه نمی تواند بدهیِ اوراق قرضه ایِ خود را تادیه کند رد می کند. این بدهی مربوط به اوراق قرضه ایست که آرژانتین در طولِ بحران مجبور شد در آنها تغییرات ساختاری بدهد (یا به عبارتی انها را باز-ساختاربندی کند-- توضیح بیشتر در پاراگراف بعدی). دو- این دادگاه به طلبکاران اجازه می دهد که تحقیق لازم را در دارایی های ملی آرژانتین انجام بدهند.

ولی ماجرای باز-ساختاربندیِ این وام ها چیست؟ در سال 2005 یعنی چهار سال بعد از آنکه آرژانتین روی همه بدهی اش نکول کرد، این انتخاب را به طلبکارانِ ناراضی اش داد که تنها ظرفِ یک نوبت سرِ تسویه شدن بخشی از بدهی شان توافق کنند یا اینکه چیزی گیرشان نخواهد آمد. طرح به این طورت که معادل 25% تا 35% هر برگ بدهی (ورق قرضه) به دارنده پرداخت می شد و با گرفتنِ این مبلغ آنها از باقیمانده مطالبات خود می گذشتند (یعنی از 65 تا 75 در صدِ میزان اصلی طلبشان) . هر که مایل بود این مبلغ را می گرفت و برای کسان ناراضی هم انتخاب دیگری وجود نداشت. برای اینکه طلبکاران را تشویق کند که این معامله را بپذیرند، مجلس آرژانتین قانونی را تصویب کرد که طبق آن دولت حق مذاکره و تادیه بدهی در آینده را برای آن دسته طلبکارانی که این معامله را قبول نمی کنند را از دست می داد.

تقریبا 76 درصد از این طلبکاران معامله را قبول کردند. ولی 24 درصد باقیمانده که اغلب از هج-فاند های امریکایی بودند معامله را نپذیرفتند و به جای آن از دولت آرژانتین به دادگاهی در نیویورک شکایت کردند. این کار امکان پذیر بود چون این اوراق قرضه تحتِ قانونِ امریکا منتشر شده بودند، نه قانونِ آرژانتین یا هر کشورِ دیگر. در تمام این مدت که پرونده جریان داشت، آرژانتین از کلیه بازارهای سرمایه بین المللی محروم بود و وامی نمی توانست بگیرد: برای مثال اگر هر گونه اوراق قرضه ای در بازار نیویورک می فروخت، کلِ عوایدش مصادره می شد و به طلبکارها می رسید.


لیونل مسی

 البته این اتفاق چندان هم برایش بد هم نشده بود:  در سال 2002 که آرژانتین نرخ تبدیل پزوبه دلار را از حالت ثابت در آورد، و متعاقبا کاهش ارزش پزو، منجر شد که صادراتش به شکل محسوس افزایش یابد. چین هم در این میان علاقه خاصی به سویا و سایر محصولات  کشاورزی آرژانتین پیدا کرد  (آرژانتین موفق ترین صادر کننده محصولات کشاورزی درامریکای جنوبی است). پس برای سالها آرژانتین به راحتی و بدون نیاز به وام خارجی خرج خودش را در می آورد. آرژانتین همچنان به مقدار محدودی، تحتِ قانونِ داخلی خودش اوراق قرضه منتشر کرد و به خارجی ها فروخت.

ظرف دو سال گذشته اما، اوضاع مالی در آرژانتین رو به افول گذاشت: تقاضا برای صادرات آرژانتین کم شده است و ذخیره ارزی کشور هم در حال ته کشیدن است. از منظرِ داخلی هم تورم بالا  و مشکلات سیاسی دولت باعث شده سرمایه هر چه بیشتر از آرژانتین به بیرون رود. این روند دست آخر موجب شد که آرژانتین به فکر بیافتد که وضع به این صورت قابل ادامه نیست و باید بدهی هایش را به هر شکل تسویه کند تا دوباره بتواند از بازارهای مالی بین المللی وام بگیرد. در سال 2005 که 76 درصد بدهی ها را تسویه کرد، و تا سال 2010 توانتست این مقدار را به 93 درصد برساند چرا که همین اواخر هم با وام دهندگان پاریس-کلاب (کشور های صنعتی) به این توافق رسیده بود که بخشی از طلب آنها را ظرف 5 سال تادیه کند.
ولی رای دادگاه همه چیز را به هم ریخت. با این رای، آرژانتین نمی تواند بازپرداختِ بدهی هایش را ادامه بدهد مگر اینکه بالکل بدهیِ آن هج-فاند های امریکایی را تسویه کند باضافه اینکه کل مبلغ بهره این پنج سال را هم به آنها بپردازد. این دوباره آرژانتین را در وضعیت خطرناکی قرار می دهد و احتمال نکول بیشتر و انزوای بیشتر را برایش فراهم می کند.

نکته اینجاست که چنین حکمی برای اولین بار است که صادر می شود. تا پیش از این اگر شما شرکتی بودید و ورشکست می شدید تمام دار و ندارتان را می فروختند تا طلبکاران به سهمشان برسند. ولی برای کشور ها اینطور نبوده. اگر کشوری به هر دلیلی نخواهد که وامش را بپردازد، کار چندانی نمی شود کرد و اصولا هم کاری تا به حال انجام نمی شد. روسیه در 1998 به سادگی اعلام کرد که روی وامهایش نکول می کند و کل دنیا را به ورطه بحران انداخت (امریکا هم به بحرانی خطرناک نزدیک شد بر اثر این نکول). ولی هیچ اتفاقی نیافتاد. یونان در سال 2012 و در اثر بحران مالی مقدار اندکی از ارزش اصلیِ 92 درصد از بدهی خود را پرداخت و دیگر ادعایی باقی نماند. ولی آرژانتین، آرژانتین: کشوری که تیم ملی اش به خوبی در دقیقه های بعد از نود امتیاز می گیرد، شاید الان در این فکر است که ایکاش در اقتصادش هم بک لیونل مسی داشت که همه خرابکاری ها را جمع و جور کند. 



Friday, 24 January 2014

بیکاری و بیکارگی




جناب لری سامرز چند روز پیش جلسه ای داشته برای اقتصاد دانان امریکایی در موسسه ملی تحقیقات اقتصادی. صحبت در باره بیکاری بوده: اینکه آیا تکنولوژی موجبات بیکاری بیشتر را فراهم می کند؟ او بسیار نگران بوده که بله، این بار واقعا تکنولوژی دارد کار دست نیروی کار می دهد. آمار بیکاری رو به افزایش است. این نموداری که او به شرکت کنندگان نشان داده این است:


خط آبی آمار بیکاری (unemployment) و امتداد آن پیشبینی بیکاری را نشان می دهد از سال 1950 تا 2010 و بعد از آن. میانگین خط تقریبا ثابت مانده، با اینکه بالا و پایین هم زیاد رفته. البته می دانیم که مشکلی که شاخص بیکاری دارد این است که تنها شامل کسانی می شود که به شکل "فعالانه" دنبال کار می گردند ولی کار پیدا نمی کنند. در نتیجه اگر کسانی کلا مایوس شوند از گشتن به دنبال کار، یا اصلا حوصله دنبال کار رفتن را نداشته باشند، جزو آمار بیکاری شمرده نمی شوند. پس مورد نگران کننده خط آبی نیست بلکه خط قرمز است: این نمودار درصدی از مردان بین 25 و 54 سال را نشان می دهد که نه کار دارند و نه دنبال کار می گردند. یعنی به معنای اصیل کلمه برایشان هم مهم نیست که کاری داشته باشند که بخواهند دنبالش بکردند (کسری از این مردان مشکلات ناتوانایی های فیزیکی دارند، ولی این کسر در ظول سالها زیاد نشده، بر خلاف خود این گروه ظاهرا از کار گریز که دارد از 15 درصد هم رد می کند). چطور این اتفاق افتاده؟ آیا این به خاطر ظهور فناوری های پیشرفته است؟

جان کوکران (John Cochrane) از دانشگاه شیکاگو معتقد است که این طور نیست. در یادداشتی که دیروز بر وضع و حال این دو نمودار نوشته به نکته های جالبی اشاره می کند: نمودار آبی همان بیکاری (unemployment)  باشد، اسم نمودار قرمز را می گذارد (non-employment)  که اگر بشود ترجمه اش کرد، من علی الحساب اسمش را می گذارم "بیکارگی". بحث این است که  اگر تکنولوژی میزان تقاضا را برای نیروی کار کم کرده، انتظار نمی رود که نرخ بیکارگی (یا بیکاری) افزایش پیدا کند، بلکه انتظار این است که عدم توازن بین عرضه و تقاضا منجر به کاهش دستمزد ها بشود. همین پدیده هم در طور بحران های قبلی بوده: مثلا در حین رکود بزرگ نرخ دستمزد افت شدیدی داشته به خاطر کاهش تقاضا برای کار و زیادگی عرضه. ولی مردان بین 25 و 54 بسیار  سخت کار می کرده اند، البته با دستمزد فوق العاده کم. در کشور های فقیری که نیروی کار فراوان است و دستمزد اندک، مثل بنگلادش، هم مردان در این گروه سنی با وجود حقوق پایین در خانه نمی نشینند.

پس چه چیزی شاخص بیکارگی را در این حد بالا برده؟ یا به طور دقیق تر چه چیزی انگیزه جستن کار را از بخش قابل توجهی از مردان در سن کار گرفته؟ کوکران می گوید که بخشی از این پدیده به خاطر وجود سیستم تامین اجتماعی و وجود حقوق بیکاری و بیمه است. "این نظام ها که به تدریج برای حفظ نیروی کار از عواقب مهیب بحران های مالی به وجود آمده، کاری کرده که بحران اخیر بیش از هشت سال تمام کش پیدا کند". همچنین نکته دیگر این است که وجود این چنین نظام بخور و نمیر پروری باعث می شود گروهی از وام گیرندگان روی درآمد کمشان حساب کنند که باعث شود وام دهندگان بخشی از تسهیلات را بر آنها ببخشند.

کتاب تازه ای که این بحث ها را با دقت اعجاب انگیزی طرح کرده  اسمش هست "رکودِ باز-توزیع" یا redistribution recession.  بحث هم این است که سیاست های باز توزیع نتایج مورد نظر را نمی دهند و نداده اند، بلکه مردم را تنبل کرده و تولید را کاهش داده اند. در هر صورت از وقتی بحران 2007-2008  با انفجارش و ترکش های هنوز توی هوا معلقش این همه خسارت و بیکاری بار آوره، باز توزیع و شبکه های حمایت اجتماعی خریداران بیشتری دارند. ولی همچنان لیبرال ها چیز های تازه پیدا می کنند.

_______________________________________________________________

قبل از هر چیز، من نه با این ایده موافقم و نه مخالف، چرا که برایم تازگی دارد، ولی مطمئنم ارزش طرح شدن و بحث دارد، از هر سو که حالا نگاهش بکنیم.




Wednesday, 19 June 2013

در سیاستهای اقتصادی دولت آینده

به خودم  قول داده بودم در باره ایران هیچ چیزی اینجا ننویسم. بعد از دو سال و اندی این را باید بشکنم چون دیگر نمی شود. بویژه پس از انتخابات اخیر و امید آنکه شرایط (خاصه اقتصادی) تغییر کند. امروز در تسنیم اسامی کابینه پیشنهادی دولت جدید منتشر شده بود. هم مایه خوشحالی ست و هم اسباب فکر. در عین حال خیلی ها شروع کرده اند به نوشتن توصیه های اقتصادیشان برای دولت روحانی.  من می خواهم از زاویه دیگری وارد این گود بشوم.

این را از آن جهت می نویسم چون بر آن باورم که ما در اقصاد ایران فرصت هایی داریم که نمی بینیمشان، چرا که گرفتار روایتی تکراری از شکل درست اقصاد ایرانی شده ایم. شکل روایی اقتصاد بسیار مهم است، بویژه در سالهای اخیر  اندیشمندان برجسته ای در باره اش قلم زده اند: ایده این است که بخش بزرگی از کارکرد های سیستم اقتصادی حاصل حرف زدن و روایت کردن در باره آن است و ما نمی توانیم بدون انکه در باره اش حرف بزنیم، و بدانیم که در باره آن چه حرف هایی دارد زده می شود (درست یا غلطش اصلا مهم نیست- بگوییم به شکل فوکویی: چیزی که گفتمان اقتصادی ما را درست می کند) آن را بشناسیم و تغییرش بدهیم. این در مقابل شکل ساختاری گرا و فرموله بندی شده قرار می گیرد. برای مثال کمال درویش از روایت دستوری سیاستهای اقتصادی می نویسد (لینک مقاله). آنا پالاچیو وزیر خارجه سابق اسپانیا عنوان مقاله عالیش را در باب بحران حوزه یورو می گذارد چالش روایی اروپا. رابرت شیلر از دانشگاه ییل در مقاله ای که باز هم بحران مالی این روز ها را نشانه گرفته می نویسد که ایده ضعیف شدن اقتصاد جهانی طرحی روایی است و منطقی گفتمانی دارد.  با همین نگرش پر انرژی و متفاوت است که غرب می تواند در سالهای اخیر اقتصاد خود را باز اندیشی کند با فکر بنیادین به این که حقیقتا ریشه های حیاتیش کجاست (و یا به کجا باید منتقل شود). کارهایی مثل مدرسه نوین آتن درگیر باز تعریف اروپا شده، بنیاد اقتصاد نو دارد همه چیز را از نو می نویسد و به حرف می کشد.

ولی فکر ایرانی ما تکراری است و این برای من خسته کننده شده: همیشه فکر ما این است که یک جوری جلو دولت را بگیریم که پول چاپ نکند، که تورم مزمن مان کنترل شود. یا آنکه یارانه را چه کنیم؟ نفت را چه کنیم؟ کاسه چه کنم انتها ندارد. همین سیاست های پولی و نفت و مشتقات این دو حجم وسیعی از کل مقالات اقتصادی که برای ایران نوشته می شود را به خودش اختصاص می دهد. ولی این بیماری ها همیشه هستند. آیا نمی توانیم طرحی نو در اندازیم و درکی جدید از کارکرد اقتصادیمان ارائه کنیم؟ و آیا فرمولهای از پیش تعیین شده اقتصاد پولی یا خواندن تجربه های موفق و یاد گرفتنشان حقیقتا کافی است؟ آیا پیدا کردن راه حل برای مشکل الانی کافی است و به شکل ادامه داری موجب بهبود می شود؟ ایده فضیلت تکنیک، ریاضی و ساده-نگری مدیریتی چنان گریبان ما را گرفته که از پرداختن ایده نو، داستان سرایی و جدل های حقیقی و فلسفی در چارچوب اقتصادیمان در مانده ایم.  من بر این باورم که حقیقتا چنین است.
 رابرت شیللر برای دوربین ژست می گیر

در عین حال پیشرفتهایی بوده، بویژه در تاریخ ایران. نگرش ما به تاریخ ایران دستخوش تغییراتی بنیادین شده در این چند ساله با کار های آجودانی (که ریشه شناسی می کند مثلا شکل گیری فقه شیعه را- و نظامی را در مقدمه کتابش عیان می کند که به شکل گیری این تفکر انجامیده)، یا علمداری (با مقایسه تاریخی شکل گیری نهاد های اجتماعی-اقتصادی ایران در طول تاریخ و مقایسه آن با غرب) و سیف (با نوشتن تاریخ اقتصادی ایران با عدد و رقم: نقش بیماری ها، بلایای طبیعی و قحطی های مکرر، نا اطمینانی و خودکامگی). ولی پیوندی در اینجا میان اقتصاد امروزمان و شکل تاریخی نهاد های اجتماعی- اقتصادی همچنان شکل نگرفته باقی مانده. سوال: چه چیزی باعث می شود اقتصاد اسلامی در اوایل اتقلاب به این شکل فراگیر در کشور پیاده شود؟ این پرسش بویژه مهم است چرا که تا پیش از آن چنین اقتصادی در جهان خارج وجود نداشته (بر خلاف بانکداری اسلامی و اوراقی که مطابق شرع ساخته می شوند. این که کل اقتصاد یک جامعه اسلامی باشد بحث دیگری است). خود نور بخش در مصاحبه اش با امویی (اقتصاد سیاسی ایران) می گوید که هیچ ایده ای نداشته که این اقتصاد اسلامی چه چیزی است ولی آمده که با پیاده کردنش اجرایش کند. باز همان سوال: چرا چنین اتفاقی افتاده؟ جواب: چون کسی یا کسانی به آن انیشیده بودند. و چنان سر پر سودا و دل قوی ای داشته اند که فکر نو بپرورند و پیاده اش کنند. سوال تازه: الان اقتصاد دانان ما به چه چیزی می اندیشند؟ آیا توانسته اند در این چند سال شکلی جدید از اقتصاد برای ایران طرح افکنند یا حد اقل آن را "تخیل" کنند؟ چرا ساقه نحیف ایده پردازی ما خشک شده؟


سوال بعدی: آیا تیم اقتصادی حسن روحانی موفق خواهد شد مشکلات کنونی را حل کند؟ جواب: در بهترین در چارچوبی که ما اقتصاد ایران را می فهمیم به احتمال زیاد. یعنی اینکه همه چیز می تواند خوبتر شود ولی دو مساله بعید است اتفاق بیافتد: یک- تغییر اساسی در شکل اداره اقتصاد، دو- ادامه دار شدن اصلاحات اقتصادی. چرا؟ دو مشاهده تاریخی: یک- تقریبا تمام تیم اقتصادی ادم های تکراری اند (در عین تجربه فراوان و دانش غیر قابل انکارشان). خیلی بعید است که کسی از ایشان قصد انداختن طرحی نو داشته باشد یا اقتصاد نوینی را بخواهد از بنیاد پیاده کند (کاری که در اول اتقلاب البته افتاد: همه جوان بودند و پر فکر، مستقل از جهت و رویکردشان). دو- هیچ روش واحدی در این سالهای اخیر برای اداره سیستم اقتصادیمان نداشته ایم: مثال: تمام اصلاحات اقتصادی دوران خاتمی در هشت سال چو نقش روی آب شد. این مانند ساختن خانه بر آب است: یک دولت انظباط مالی دارد، پول چاپ نمی کند، پروژه ها را سر وقت تمام می کند، بودجه اش تقریبا متوازن است- دولت بعدی به هیچ جایش نیست و هر کاری که دلش بخواهد می کند. یک اقتصاد دان می داند که عرضه پول احتمالا تورم زا است، دومی اصلا چنین فکری نمی کند یا اگر هم بکند برایش مهم نیست. ولی چه چیز این را پدید آورده. ما چه می توانیم کنیم که این طور نشود؟ یا اگر که می شود آیا این چیزی است که ایرانی بودن ما را تعریف می کند؟ بی نظمی مالی، تنبلی، ترس از قدرت؟ یا نه، بلکه نظام های اجتماعی-تاریخی دیگری هستند که این آشوب را درست می کنند؟ چه کارشان کنیم؟ اصلا اقتصاد ایرانی چیست؟ اگر فردا هر یک از ما را بگذارند که هر کاری دلت خواست با این اقتصاد بکن و آن را از شالوده از نو بساز چگونه باید بسازیمش؟ آیا همچنان ایده اقتصاد آزاد را می خواهیم پیاده کنیم که سال پنجاه و چهار و پنج اوج گرفت و پنجاه و هفت با سر به زمین خورد؟ آیا مدل سوئدی برایمان خوب است؟ یا آیا مثل پژو موتور پیکانی یا پیکان  چراغ بنزی هر چیز خوبی که از هر جا آمد را باید به هم بچسبایم؟ کاری که تمام این مدت کرده ایم؟


باید فکر کنیم. الان فرصت هست ولی زمان، جوانی و امید هر آینه از دست می رود. من با این تمام می کنم: فکر کردن مجدد به اقتصاد ایران و در افکندن فلسفه و تاریخی بومی از اقتصاد ایران شاید در حال حاضر مهم ترین رسالت ما باشد. بویژه در روزهایی که امید هست و فکر می تواند باشد. فکر نو، فکر نو، فکر نو. 

Tuesday, 11 June 2013

بی مایگیِ شر



هانا آرنت، متفکر آلمانی، در محاکمات نورنبرگ شرکت فعال داشت. او به طور خاص محاکمه آدولف آیشمن را پیگیری کرد. مسئول کشتار یهودیان در اردوگاههای متعدد. او انتظار داشته که گرگی درنده را ببیند: شخصی شیطانی و پلیدکار. تجسم شیطان، یا آدم کشی نمادین و خونخوار. ولی بر خلاف تمام اینها، آیشمن شخصی بی مایه، بسیار معمولی و سست عنصر از آب در آمد. با سوادی متوسط، و طرز فکر پیش پا افتاده. این قدر آیشمن معمولی بوده که نه تنها برای آرنت، حتی برای حضار در دادگاه هم عجیب بوده. هانا آرنت پس از خودش سوال می کند که چه چیز موچب شده شری به این وسعت زاده دست چنین موجود حقیر و نادانی شود؟ وسعت کشتار در مقابل کوچکی مسئول آن حیرت آور است. آرنت برای اینکه این پدیده را به خوبی نشان دهد این ترکیب معروف را ابداع می کند: "بی مایگیِ شر". یعنی که شر بیش از آنکه ریشه در پلیدی و عظمتی شیطانی داشته باشد زاییده نادانی، و کوتاهی فکر است. کسی که فکر نمی کند به هر کاری ممکن است دست بزند و رسالت روشنفکر بسط ضرورت تفکر در جامعه است. آرنت اینگونه می اندیشد که خرابکاران و خائنان لازم نیست آدم های پلیدی باشند. آنها تابع اند، بی فکر اند و الزاما جانهایی پرورش نیافته و حقیر دارند.



آرنت جوان از تاریکی نگاه می کند

من با آرنت موافقم. نتیجه مستقیمی که از آن می شود گرفت آن است که نباید خرابکاران  را بواسطه شخصیتشان به قضاوت نشست. کنش پلید و شرارت بار، از بین بردن جانها، و به تباهی کشاندن دیگران گاها هیچ تناسبی با شخصیت مسئول مستقیم آنها ندارد. این قضاوت که : او آدم خوبی بود ولی دورو بریهاش بد بودند، یا آنکه او مسئول هیچ چیزی نیست و شخصیتش نشان می دهد که منظوری نداشته یا آنکه نمی خواسته  پلیدی کند بی معنی است. چنین نیکو سیرتانی که دست به خرابکاری های بزرگ  می زنند مسئول کار خود اند. چرا که نادان بوده اند و تابع. چرا که تبعیت و فروختن گوهر اندیشه به دیگران مولد بزرگترین شرارت هاست. و این تلخی و ناباوری همیشه با ما بوده.  

-----
 برای مطالعه بیشتر و بحث در باره شرارت و مسئولیت به این لینک در پاریس-ریویوو نگاه کنید.

Wednesday, 24 April 2013

میراث تاچر



آنچه پس از مرگ تاچر در باره اش گفته و نوشته شده نشان دهنده آن است که دره ای که خود او میان ستایندگان و دشمانش انداخته، همچنان  عمیق و پر ناشدنی است. همیشه هم اینطور بوده که طرفداران بازار آزاد و مقررات زدایی او را بستایند و چپی ها نفرینش کنند. اتفاقا ما باید مطالعه شخصیتهای این چنینی را جدی بگیریم و به سادگی از کنارشان نگذریم. نگویم که همه چیز نسبی است. مطالعه تاچر خاصه، نشان می دهد که بالاخره آیا داشتن آدم های کله شق، حرف گوش نکن و دشمن تراش در تصمیم گیریها خوب است یا بد. نشان می دهد که اعتقاد شیفته وار به فلسفه ای اقتصادی چه جور نتایجی می تواند داشته باشد. در باره این شخص فولادین به آرامی و با نسبی-نگری رد شدن کافی نیست.

پدیده اول: نگاه به مقاله های بی شماری که در هفته گذشته در باره تاچر چاپ شد نشان می دهد که انتقاد از رفتار تند و آتشینش، بی توجهیش به اطرافیان و رقیبانش، و اعتقاد بنیاد گرایانه و خاموشی ناپذیرش به هایک و فریدمن همچنان برای بسیاری غیر قابل قبول مانده.

پدیده دوم: روی جلد اکونومیست نوشته "مبارزآزادی" با عکس بزرگی از بانوی آهنین (لینک). مقاله اش هم این عنوان را دارد: چرا جهان ما به ناچریسم بیشتری احتیاج دارد (لینک 1) (لینک 2).  از آن دست مقاله هایی است که در بهترین حالت می توان لقب سفارشی و سطحی به آن داد. ولی جدا از این که اکونومیست یک مقاله سفارشی و بی مایه چاپ کرده و این عجیب است برای من، نفس طرفداری چشم بسته از سیاست های نخ نمای دهه هفتاد و هشتادی در این مقطع از اقتصاد لنگ و داغان بشری  (چه چپیش چه راستیش) قابل تامل است: خاصه در اکونومیست. من سوال خودم را در این نوشته این طرح می کنم: واقعا آیا جهان ما به تاچریسم بیشتری نیاز دارد؟

اجازه بدهید، چون دوستانی دارم که روی رفرنس حساس اند، پاسخ را در سری کاملی از مقاله هایی که در پروژه سندیکا چاپ شد بجویم. مقاله اول از رابرت اسکیدسکی، استاد اقتصاد سیاسی دانشگاه وارویک و عضو سابق مجلس اعیان انگلستان است. این هم لینک مقاله. به عقیده نویسنده تاچر کارنامه ای لنگ و نیمه موفق دارد، پر از لکه های سیاه و تصمیمات غلط: تاریخ نشان داده است که نه تنها سیاست چپ در بریتانیا شکت خورده است، بلکه راستگرایی آنگلو-امریکایی هم وضع بهتری از آن نداشته است. به عقیده تاچر، شکست دولت از شکست بازار قابل تحمل تر است: عدم مداخله دولت در بازه هدفی قدسی و غیر قابل مذاکره بوده است. ولی فاصله سالهای 1950 تا 1973 موید ضرورت آهنین این تغییر (از مداخله زیاد دولت به بازار آزاد) نیست. از خود مقاله ادامه می دهم:

زمانه دشواری بود. آمار نشان می دهد که دوره ما بین 1950 تا 1973، جایی که مداخلات دولتها در اقتصادهای بازار در اعلی درجه خود در دوران صلح بود، دورانی خیره کننده از ثبات و موفقیت اقتصادی بوده است: عاری از رکودهای جهانی و با نرخ رشدی بسیار سریع تر از کل تاریخ پیش از خودش. ما می توانیم بنشینیم و بحث کنیم که کارکرد اقتصاد آن دوران بسیار هم می توانست بهتر باشد اگر دولت مداخلات کمتری در بازار می داشت. ولی بازار های کامل همانقدر قصه و افسانه اند که دولت های کامل. تنها چیزی که می توانیم بگوییم این است که در هر دوران رشد و ثبات چقدر بوده و مقایسه به ما نشان می دهد که بازار بعلاوه دولت از بازار منهای دولت بهتر کار می کند. در زمینه بیکاری کارنامه تاچر خوب نیست چرا که همه می دانند سیاست های پولی ای که در پیش گرفت نرخ بیکاری را زیاد کرد. اسکیدسکی می پرسد که خوب این درست، ولی قطعا سیاست های هدف-گیری-تورمی (inflation targeting)  باید بهره ای می داشته. که ظاهرا نداشته: میزان تورم بین سالهای 1980 تا 2007 همان است که بین سالهای 1950-1973  بوده (کمی بیشتر از 3 درصد).


مارگارت تاچر 


بعد می پردازد به مقررات زدایی: آیا مقررات زدایی رشد را افزایش می دهد؟ اصولا مطابق چیزی که ما خوانده ایم باید بدهد. ولی تاریخ کمی متفاوت است: اگر رشد اقتصادی بین سالهای 1980 تا 2007 همان میزانی می بود که جهان در خلال سالهای 1950 تا 1973 تجربه کرد، یک شهروند متوسط جهانی الان بیست درصد ثروتمند تر بود. بیشترین انتقاد این نویسنده به مقررات زدایی شدید تاچر است بویژه از فعالیتهای مالی و بانکی و انتقاد شدیدش را اینطور بیان می کند: " تاچریستها  با رها کردن قدرت پول ، و با تمام توجیهات اخلاقیشان، تسهیلگران انحطاط اخلاقی غرب شدند". خیلی ها امروزه زیادگی مقررات زدایی را در زمان وی، و قطعا ریگان، بناهای نخستین بحران مالی کنونی می دانند.

پس اکونومیست چه فکری کرده که تاچریسم بیشتری را توصیه کرده؟ آیا جهان ضرورت مقررات بیشتر را بویژه برای صنعت مالی در نیافته و به سوی آن نمی رود؟ آیا اوباما رامنی را با ایده ی بیمه همگانی و استحقاق طبقه متوسط و مالیات بیشتر برای ثروتمندان در هم نکوبیده؟ آیا ایده های بنیاد-گرایی بازاری امروزه دیگر عوامانه به شمار نمی آیند و حزب جمهوری خواه هم به دنبال تطهیر رویه درس-ناخوانده، ناآگاه و به شدت جانبدار خود نیست؟ جانبداری از چه چیز تاچر و ایدئولوژی سرسخت و کهنه اش برای امروز ما؛ بویژه امروز بحران زده ما، کارکرد دارد؟!

برای این که بفهمیم واقعا چه چیزش، ببینیم در کار های غیر اقتصادی چطور بوده: مقاله هایی که تاچر را ستوده اند او را مدافع سرسخت آزادی می شمارند: مقاله چرا جهان به تاچریسم بیشتری نیاز دارد او را برای عقاید آزادی-محورش ستوده: او مبارز آزادی بوده. تا آنجا که آزادی بازار ملاک است و آزادی خرید، این عبارات درست اند. ولی در سایه آزادی های مدنی کارنامه او چطور است؟ مثلا حقوق زنان: او هیچ گاه طرفدار حقوق زنان نبود و به هیچ زنی هم کمک نکرد که جا پایش بگذارد یا مدارج ترقی را بپیماید. او همچنین طرفدار سرسخت شکل سنتی خانواده بود.
آزادی های اجتماعی چه طور؟ او اعتصاب طولانی مدت معدن داران را در هم شکست و دولتی که قرار بود با کم کردن نقشش آزادی را به همراه بیاورد، نقش آفرین سرکوب شد. این جمله معروفش است: چیزی به اسم جامعه وجود ندارد (لینک) هر چه هم بعدش ماست مالی کرده این جمله را فایده ندارد (ادامه جمله را در اتوبیوگرافیش اینطور نوشته: "... منظور من این بود که مردان و زنان وجود دارند، خانواده وجود دارد،  و دولت کاری نمی تواند بکند جز از طریق مردم، ولی مردم باید حواسشان اول به خودشان باشد ...").  اباطیل.
راه دیگر هم این است که کل قضیه را از وجه دیگری ببینیم: مثلا از دریچه مردمی که از آزادی بدشان می آمده:  هارولد جیمز استاد تاریخ اقتصاد در دانشگاه پریسنتون (در هشتم آوریل امسال) نوشته که بریتانیا کلا با آزادی مشکل دارد! (اینهم لینکش). "ایده آزادی و پویایی حقیقتا هیچ وقت در میان انگلیسیها طرفداری نداشته". بسیار زیبا!

با همه این احوال، آیا تاچریسم همچنان طرفدار دارد؟ تاچر های امروزه کم نیستند: خیلی ها آنگلا مرکل را با او مقایسه می کنند: هارولد جیمز می نویسد که امروزه بسیار تحریک کننده است که آنگلا مرکل را با تاچر مقایسه کنیم: اولین صدر اعظم زن در تاریخ آلمان. هر دو به شدت استهزا شده اند، بویژه نوسط اقتصاد دانها. برای تمسک بیش از حد این دو زن به آنچه اقتصاد دانان ایده های ساده-نگرانه و سطحی از تصمیمات درست مالی در شرایط بد اقتصادی می خوانند.
در بحبوجه بحران میان دو کره (جنوبی و شمالی) یک زن برای نخستین بار کاندیدای ریاست جمهوری کره جنوبی است: پارک گوئن هی (Park Geun-hye) .  لی بیونگ چون از موسسه صلح و همکاری سئول در تعریف از او می نویسد که او نه سارا پالین است و نه اوا پرون، بلکه بیشتر یک مارگارت تاچر کره است: زنی که کوتاه نمی آید. (لینکش)


زنی که کوتاه نمی آید: کوتاه نیامدن تمام او بود. ولی هزینه باور های آشتی ناپذیر او ابعادی جهانی داشت. این اقتصاد سیاسی چاق بی درو پیکر...

Monday, 11 March 2013

شهرت بر باد رفته شاهزاده


شاهزاده الولید بن طلال مرد ثروتمندی است. منزل مسکونی او در عربستان سعودی چهار صد اتاق دارد و سر تا سر آن پر است از سنگ های مرمر، استخر های متعدد و تابلو های نقاشی نفیس از خودش. در مواقع استراحت شاهزاده به تفرجگاه شخصی دوازده هکتاری خود می رود، مشتمل بر چندین و چند اسطبل برای  اسبهای عربی، پنج عمارت مجلل برای اقامت، چندین دریاچه مصنوعی و زمین گلف. او برای سفر های شخصی و تجاری خود ناوگان هوایی ویژه ای دارد: یک  بوینگ 747 اختصاصی با انواع امکانات. چهار بار ازدواج کرده ولی هیچ گاه بیشتر از یک همسر نداشته. او ثروتمند ترین مرد جهان عرب است. ولی آیا او آدم مهمی است؟

گزارش فوربز تصویر جالبی از میزان اهمیت این مرد می دهد: وارد دفتر اش که می شوی مجموعه ای از معتبر ترین نشریات جهان روی میز است که وزن با جعبه چرمش به پنج کبلویی می رسد. این نشریات گویای اهمیت غیر قابل انکار شاهزاده اند: اولین نکته، عکس او روی مجله ونیتی فیر است با کت و شلوار اسپرت آبی، پیرهن یقه باز و عینک دودی. عکس او روی دو نسخه از مجله تایم آمده: دو شماره ای که صد شخصیت بر تر سال را روی جلد دارند. عکسش در اولین جلد بخشی از کلاژی است با تصاویری از جورج سوروس، لی کاشینگ و کویین ریحانا. در میان این مجلات حتی یک "فوربز" هم هست، که عکس جناب شاهزاده با پیرهن یقه اسکی و ژستی مقتدر را در خود دارد، با این تیتر: زیرک ترین بیزنس-من جهان". ولی جالب ترین نکته در همه اینها محتوای مقالات نیست، بلکه خصوصیت مشترک تمام این نشریات است: همه آنها جعلی اند!


ولید بن طلال

ظاهرا شاهزاده فوق العاده ثروتمند وقتی از راهیابی درست و درمان به رسانه های معتبر نا امید شده، تیمی تشکیل داده که برایش مجله های وزین با کاغذ گلاسه جعل کنند. او حتی کتابی هم از زندگی خود و موفقیت های محیر العقول خودش نوشته با عنوان "الولید: بیزنسمن، بیلیونر، پرنس!". عکس پشت جلد کتاب او را نشان می دهد با جورج بوش، پادشاه اردن، ملک عبد الله و حسنی مبارک و چند نفر دیگر. ایشان جلو همه اینها راه افتاده بقیه هم پشت سرش، و دارد با ژستی مسلط دور و اطراف را به آنها نشان می دهد (این هم لینکش). بعد ها او به فوریز اعتراف کرده که عکس فوتوشاپ است. به همین سادگی.

با رگ و ریشه ای که از خاک آبادان دارم، ادبیات خالی بندی را به شکل بی واسطه درک کرده ام و فکر می کنم که جناب الولید قضیه را بیش از حد جدی گرفته است. چرا؟ بویژه که الان پته اش روی آب ریخته و ماه گذشته یکی از همین نشریات، فوریز، بالاخره او را بشدت ضایع کرده است. ماجرای خالی بندی های این مرد تشنه اهمیت نقل مجلات مختلف است: از وال استریت تا تایمز مالی، و چندین وبسایت از جدی تا عامه پسند. جواب چرا دادن شاید کار چندان دشواری هم نباشد: او شخصی سیر نشدنی است که همه عمرش را تلاش کرده و ثروت اندوخته، ولی هنوز به آنچه می خواهد نرسیده، و الان، با بیست میلیارد دلار ثروت مضحکه خاص و عام است. او کسی است که شکست را نمی پذیرد و بهترین راه را تغییر حقایق و تصویر ها می داند. او کاملا مثل کسانی از ما است که تمام عمر را نمی دانند چه می خواهند، کار می کنند و می اندوزند و در نهایت جز با دروغ و فریب به خود و جهان تسکین نمی یابند. مثل کسانی از ماست که خود را فراموش کرده ایم و با یدک کشیدن اسم دیگران و تجربه های دیگران  بودن خود را معنی می کنیم و با درآویختن به دیگران خود را بزرگ می کنیم. کسانی از ما که زبان خود را فراموش کرده ایم و جز حرف دیگران، جز ستایش بزرگی دیگران، و رنج کشیدن از سردرگمی های درونی خود راه دیگر نمی دانیم. کسانی از ما که صدایی نداریم و به دیگران می آویزیم. کسانی از ما که اگر دیگران نبودند، می شکستیم و جانمان ترک می خورد. شکستن این بت دروغ و سکوت، روشن شدن چراغ  و عریانی صحنه شکست و آشوب، چه بسیار که دردناک است.

او معروف شده و همه می دانند که می خواسته ثروتش را ده میلیارد دلار بیشتر جلوه بدهد تا فوربز او را چند رده توی لیست "ثروتمند ترین مردان دنیا" بالا ببرد. غافل از اینکه اصرار و الحاح و فرستادن انواع ایمیل و لابی کردن با کلی خبر نگار این نشریه بالاخره آنها را بر آشفته و تصمیم گرفته اند که این دندان کج را یک بار برای همیشه بکنند. این کار را هم کردند. و این درسی می شود برای ما که عقل کل جهان ایم، و قطعا سوادمان از همه بالا تر است، و از همه هم کار درست تر هستیم. این درسی می شود برای اینکه به یاد بیاوریم که حرکت در جهت چیزی که واقعا خواسته جانانه ماست، از تمام زندگی مهم تر است، چون خرابی یک جایی بالا خواهد آمد. و دست آخر این که همه چیز هم بزرگش خوب نیست: چیز های کوچک می توانند بسیار هم مهم باشند، اگر هستی مال خودشان باشد.