Sunday, 25 November 2012

درسهای اقتصاد سیاسی و ساقی سیم ساق




مقاله جدید اکونومیست (این هم لینکش) طرح می کند که فرانسه الان برای اروپا مانند یک بمب ساعتی است: متغیر های اقتصادی از جمله نسبت بدهی عمومی به تولید ناخالص داخلی در سالهای اخیر به مراتب بد تر شده اند. شرکت های جدید در فرانسه نایاب اند و کسب و کار های کوچک و متوسط، موتور های رشد اقتصاد و کارافرینی، نادر. مثالهای این دستی را می شود در مقاله یکی-دو ماه پیش بریجت گرانویل هم دید (لینک). این نشان می دهد که یک کشور همواره "به تدریج" توانایی و طراوت اقتصادی اش را از دست می دهد، تا به مرز بحران و به هم ریختگی برسد.

نویسنده مایل است که این پدیده را بیشتر به اولاند و حزب چپ گرا، و به زعم نویسنده مقاله "عقب مانده" اش، نسبت بدهد. مثالها از این دست اند: اولاند در جریان مبارزه انتخاباتی بیشتر از آنکه راه حلی برای برون رفت اقتصاد از خرابی ارائه کند، تمرکز کرده بوده روی رد سیاست های "ریاضتی". او همچنین افزایش قابل توجهی روی مالیات طبقه مرفه داده (مالیات بخش مرفه رسیده به 75 درصد [منبع: لینک: مقاله روث اسپنسر در گاردین]) و این  (در صورت درست بودن این ادعا) به نوبه خود انگیزه تولید و کارآفرینی مضاعف را از این طبقه می گیرد.



جالب اینجاست که تا چه حد فشار های اقتصادی و سیاسی راهی برای این کمونیست دو آتشه باقی نگذاشته اند جز آنکه مخلوطی عجیب از سیاست های دوگانه را پیاده کند: در بودجه ماه سپتامبر، علاوه بر اصلاح مالیاتی مخارج دولت هم به شکل قابل ملاحظه ای کم شده. سیاست """"""رشدی که همیشه در راس امور وی و حزبش بوده، بیش از همیشه شبیه سیاست های اقتصادی سایر دول همسایه شده.  یعنی چپاندن همان "ریاضت اقتصادی" منفور به شکل نرم تر، و بدون دردسر. ایشان همچنان اتحادیه های کارگری را "بسیار ساده تر مجاب می کند" که عدم افزایش حقوق یا کاهش مزایا را بپذیرند زیرا با آنها در یک سمت و سو است [منبع: لینک: مقاله اکونومیست نوامبر 2012]. همچنین بالاخره تعهد کرده که به خاطر جذب اعتماد سایر کشور ها و قرض دهندگان به فرانسه، شده حتی به قیمت کم شدن رشد، مخارج را پایین بیاورد [منبع: لینک مقاله گاردین، الکتبر 2012]. در نتیجه از کل آن رز سرخ (نماد حرب کمونیست فرانسه) ظاهرا فقط دسته خار دارش باقی مانده که برسد به رای دهندگان.

کل سیاست ها لیبرال اند ولی راحت تر اجرا می شوند. همین سیاست ها را اگر سارکوزی پیاده می کرد معلوم نبود چه پوستی از سرش بکنند. (سایر مثالها: شورش در اسپانیا به خاطر برنامه های مشابه- یونان هم همین طور). چرا سیاست های لیبرال ناگزیر اند سوال بسیار مهمی است.  ولی اینجا درسی معنا-شناختی وجود دارد: ما جور و جفا را از نزدیکانمان بهتر می پذیریم. ما راحت تر قبول می کنیم که همسایه ما را چپاول کند تا دشمن بیگانه. و سختی و مرارت را برای دوستان بهتر می پذیریم تا غریبگان. تسری آن به مورد اقتصاد سیاسی هم همین می شود: برای اصلاحات اساسی، اعتمادِ نمادین از نفس کارکردِ برنامه ها مهم تر اند. به عبارت دیگر مهم این نیست برنامه ها چقدر خوب یا بد اند، چرا که نتایج همیشه با تاخیر مشخص می شوند. مهم برای امروز این است که چه کسی آنها را اجرا می کند.  


---
عنوان مقاله از این شعر حافظ:
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد                         کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند 

Saturday, 10 November 2012

چرا انتخابات امریکا مهم است؟



هرچند مرزهای ایالات متحده را خطوط روی نقشه مشخص می کند، حوزه اثر گذاریش همواره از آن فراتر رفته است. به همین نسق انتخابات امریکا هم گرچه به محدوده داخل مرزهاش محدود شده، اما بسیاری را از پس آبها وادار به موضع گیری و بحث می کند. برای ما ایرانی ها هم که بیشتر از در سیاست خارجی مهم است: آیا این انتخاب در سیاست خارجی دو کشور و روابط متقابل تاثیر خواهد گذاشت؟ آیا رامنی بیشتر بر کوس جنگ خواهد کوفت؟ و غیره. ولی برای من آنچه مهمه است همان وجهه تاثیرات اقتصادی و جامعه شناختی آن است، به شکل زیر:

1-     استیگلیتز به تازگی مقاله ای (لینک مقاله) نوشته که چرا انتخابات امریکایی یک انتخابات جهانی است. این طور می گوید که حتی جای این داشت، و جالب می شد، که در این انتخابات حق رایی به افراد دیگر کشور ها بدهیم: اروپا الان نیم نگاهی از امید و هراس به امریکا دارد: سیاست های مالی اوباما و پرتگاه مالی در ژانویه می تواند برای اروپای نیمه جان، ضربه ای بی نهایت مهلک باشد. کانادا از همین الان نگران پروژه های بزرگ خود با امریکاست: پل سازی، انتقال نفت و غیره. چین نگران بالا آمدن رامنی بود: رامنی به وضوح سر قضیه چین شمشیر را از رو بسته بود: "چین به قواعد بازی احترام نمی گذارد و نرخ ارز خود را به شکل تصنعی پایین آورده، در حالی که امکان کار و تولید را از امریکایی ها، در خاک امریکا، گرفته است". (مقاله نیویورک تایمز را در این باره اینجا بخوانید.)

2-     از جنبه نمادین اقتصاد هم این انتخابات مهم است: بالا آمدن فلسفه اقتصادی خاص در امریکا همیشه اثری بی برو برگرد روی اروپا گذاشته است. برای مثال مقررات زدایی در دهه هشتاد و زمان ریگان. این دوره مصادف بود با حرکت هر چه بیشتر امریکا به سمت خصوصی سازی و بریدن دست دولت از کسب و کار و مداخله. مقررات دولتی در نتیجه این پروسه، تا حد قابل ملاحظه ای کاهش یافت. ابتدا شش صنعت بزرگ به طور بی سابقه مقررات زدایی شدند و این روش به سرعت به سایر صنایع هم رسوخ کرد. معادل آن در اروپا مقررات زدایی انگلیسی هاست. خیلی ها هنوز بر این باورند که فریدمن (لینک: میلتون فریدمن)، که آن زمان مشاور ارشد اقتصادی ریکان بود، با تاچر و مشاوران اقتصادی اش، روابط نزدیگی داشته و همان آنها را تحت تاثیر قرار داده است: فروش شرکت تلفن، برق و گاز بریتانیا به بخش خصوصی و ادامه مقررات زدایی ادامه همین داستان است. (مقاله ویکیپدیا در باره اقتصاد ریگانی را اینجا بخوانید)


3-     همین اثر دهه هشتاد روی اکثر کشور های امریکای لاتین آمد، مثل بولیوی و شیلی. چین هم تحت تاثیر همین مکتب یود که شروع به آزاد کردن بازارهای خود کرد. خود فریدمن در سفری متاخر به چین از احساس غرورش در دیدن "اثر بازارهای آزاد" بر ایجاد "ساختمانهای بلند و باشکوه" گفته است. ادامه مثال تاثیر امریکایی، تاثیری است که جرج بوش پسر گذاشت در میلیتاریزه کردن فضای اقتصاد بین المللی. به طور کلی، مدل اقتصاد امریکایی الگو ساز بوده است.

4-     انتخابات اخیر امریکا، و روز های پس از آن، چهار  سوال بزرگ دیگر را شفاف می کند. این انتخابات به شکلی بی سابقه روش های اقتصادی سیاسی را در کنار سایر موضوعات بسیار پر اهمیت گذاشته است: حقوق  مدنی: حقوق زنان برای و بیمه درمانی. دوم: محیط زیست. سوم، فلسفه ی دولت و مقررات، و چهارم، طبقه متوسط.




در حقوق مدنی: آزادی اختیار زن بر بدنش تا چه میزان است؟ بویژه دعوا بر سر حق سقط جنین میان دولت اوباما و جمهوری خواهان. حال چرا جواب این سوال برای  جهان مهم است؟ چون روابط اجتماعی در امریکا همیشه الهام بخش جنبش های اجتماعی در سایر کشور ها، بویژه اروپا و امریکای لاتین است: اما گلدمن (لینک: اما گلد من)، فعال زنان و از آنارشیست های به نام دهه های نخست قرن بیستم، از اروپا با اسلحه به امریکا می آید تا "کارنگی" را ترور کند، چرا که به زعم وی کارنگی کارگران را استثمار می کرده است. این هر چند نمادین است، ولی از ریشه دار بودن حساسیت ها نسبت به امریکا می گوید. تعداد تشکلاتی که چنین حساسیتی را دنبال می کنند، و چنین پیگیرنه اخبار و تصمیمات را انتقال می دهند و به بحث می کشند، در سفر اما گلدمن تجلی می یابد. روی دوم این سکه تور حمایتی دولت است برای اقشار محروم: آیا دولت می بایست از آنها نگهداری کند؟ آیا رشد اقتصادی بر این اهمیت ارجحیت ندارد؟ اگر امریکای به این بزرگی بتواند مدل سوئدی (چتر حمایتی) را اجرا کند، پس هر کشور دیگری هم می تواند. نکته مهمه اینجاست: تصمیم اوباما تنها در باره  یک "بیمه درمانی" نیست. یک "روش اقتصادی" برای آینده اکثریت کشور های توسعه یافته جهان است و روابط دولت با شرکت ها، ارزش رشد و جایگاه طبقه ضعیف را در نظام اجتماعی مشخص می کند.

دو محیط زیست: رامنی مخالف هزینه های بالای دولت در محیط زیست است. اعتماد او به بازار این را می گوید: اگر بازار تشخیص دهد که سرمایه گذاری در روشهای کنترل محیط زیست معنی دار است، این کار را خواهد کرد و بسیار بهینه تر از دولت هم خواهد کرد. اوباما در آن سو می گوید که به نظر وی بازار اهمیت این موضوع، و بعضا سایر موضوعات حیاتی را درک نمی کند. این تنها یک چالش محیط زیستی نیست، بلکه به اعتماد ما، و نگرش اقتصاد دانان سیاسی، به اعتبار بازار و خود-کنترلی بازار مربوط است. به دید اوباما بازار نمی تواند همه ارکان پر اهمین زندگی را درک کند و در خود بپرورد. رشد و حد اکثر بهره وری نه به حفظ محیط زیست منجر خواهد شد، و نه به همزیستی مسالمت آمیز تر. رامنی می گوید که تشخیص بازار بر تشخیص دولت ارجحیت دارد، و دولت نمی تواند بخشی از جامعه یا اقتصاد را به سایر بخش هاش برتری دهد. پیروزی هر یک از این دو ایده مشخص کننده نگرش غالب ما است. با اینکه اوباما پیروز شده، اما هنوز معلوم نیست این نظام تازه چگونه خواهد زیست، و این کسر اعتبار از بازار تا کجا دوام خواهد داشت. جهان ولی، همچنان نظاره گر است. هرچند، انتخاب اوباما خبر خوبی برای نهضت "ضد رشد" است.

در فلسفه دولت: آیا دولت باید نظارت کند و کار ها را همگی به بیرون بسپارد؟ دخالت فعال دولت در سیاست های مالی و اعطای یارانه به صنعتی خاص تا چه حد؟ اوباما قطعا با برون سپاری های فعالیت های اطلاعاتی و نظامی در زمان بوش چندان موافق نیست. چرا که برخی فعالیتها را مختص دولت می داند (مثال: خرابکاری توفان کاترینا و بوش چرا که دست دولت کوتاه بود، محبوب تر شدن اوباما در توفان سندی). دوم این که به صنایع خاصی (از جمله بیوتکنولوژی، کشاورزی و فناوری های سبز) یارانه های هنگفت داده. آیا امریکا این دخالت را می پذیرد، یا همان شکل سابق عدم مداخله را؟

و دست آخر، طبقه متوسط. کدام نظام طبقه متوسط را بیشتر حفظ می کند؟ امریکا به طور سنتی ستاینده طبقه مرفه است: کسی که دارنده املاک و اموال است قطعا باید شخصی مسئول، نظام مند، و کار آفرین باشد: الگوی شهیر و کلاسیک امریکایی. اغلب کاندیداهای جمهوری خواه و دموکرات همواره صاحبان صنایع یا سرمایه دارانی استخواندار بوده اند. اوباما نظر دیگری دارد: طبقه متوسط باید حفظ شود و مسئولیت حقیقی در جامعه میزان مشارکت در پرداخت مالیات است. کدام یک؟ مرفه یا متوسط؟ و با کدام روش؟


هر چه باشد اوباما برده است و چهار سال وقت دارد تا نظراتش را به بوته آزمایش بگذارد. انتخاب اوباما تقریبا برای اولین بار امریکا را زا سردمداری بازار آزاد جدا کرده و به فکر من، پایانی است برای اعتماد بی حد و حصر به بازار. و شاید زمانی برای بزرگتر دیدن چالش انسان در این زمین بی نهایت شلوغ، و محیط زیستش که هر روز به زیر می رود. 

Friday, 19 October 2012

کتابها




این تکه ای است از یک نوشته دیگر، که همچنان نا تمام است...
---





 و ادامه داد: "...چون زندگی هیچ وقت نباید چنین قانون-زده و رقیق باشد. داستان به زندگی رنگ می دهد. رنگی که در واقع وجود ندارد. جهانی که استهزای جهان دیگر است و آن را دوباره می سازد: جعبه ای توی جعبه دیگر: رنگی روی بیرنگی و پوچی ای بنا شده روی ابری معلق، بی انتها و تا ابد تکرار شدنی...

قفسه های کتاب: ریل بی انتهای قطار. ریل بی انتهای شمارش: شمارش حاصل از تقسیم دو ستون فلزی دراز بر چوبهای موازی همانند. همانند از ابتدا تا انتها. هیچ وقت کسی وقتی نگذاشه که شباهت عبث چوبهای میان ریل قطار را بسنجد، با دقت تقسیم بندی کند و در کتابخانه ها بگذارد. یعنی دوبرابر کردن نیستی و تکرار. ولی من تصور آن برایم کاملا مقاومت تاپذیر است: کتابحانه ای را فرض بفرمایید از ستون های پایان ناپذیر کتابها. کتابهایی که شماره خورده اند، بفرمایید از 1 تا مثلا جهارصد میلیون و هفتصود و بیست و پنج هزار و دوازده. هر کتاب، شرح حالی بر یکی از چوبهای میان ریل: با دقت و وسواس: جنس این چوب فلان است، مانند سایرین، وزنش چند گرمی متفاوت است با فلان چوب، سطحش فلان شکل خراش را پیدا کرده که مسلما شبیه خراشی است که روی چوب شماره دوازده هزار و بیست و سه مشاهده شد، ولی همچنان ما نمی توانیم بگوییم کاملا به خراش عرضی که در جلد نود و سه بحث آن رفت، روی چوب شماره چهل هزار و هفت، مشابهت تام داشته باشد. و محقق مورد نظر ادامه بدهد، و این قصه ادامه خواهد داشت: خشکی و صبعیت باران و دو پیچ آهنی چپ و راست روی این چوب اثرات منحصر به فردی گذاشته است که با سی و پنج میلیون چوب بررسی شده قبل، تفاوت جزیی قابل توجهی دارد. آیا این استهزای چوبهاست با ستایش آنها؟ و اما محقق ما باید شعر هم بسراید: شعری جانانه از دیدن افتادن سنگی روی این میلیون تکرار ابدی: "موسیقی برای فضولات حیوانی روی چوب شماره نه-میلیون و دوم" یا "اندر احوال چوبهای سوخته: داستانی در باره اثرات آتش روی چوبهای شماره فلان، تا فلان، و شاید فلان". این کتابخانه من است: این کتابخانه انسانی اعداد و توالی ها خواهد بود. نه اینکه در باره انسان باشد. بلکه قصری خواهد شد برای ستاره شناسان، ملاحان و سیاحانی که در برهوت بی انتهای شماره و عدد، با قوانین خمش-ناپذیر، معین و سربرناتافنتی قدم بر می دارند. برای کویر نوردانی که در هیچ متشکل از تریلیونها ذره شن، بر خود اصول راهیابی را هموار می کنند: مریخ نوردی که در نیستی فضای لا یتهانی قواعد زمینی را هر لحظه و با دقت کامپیوتری توقف ناپذیر تکرار می کند: قانون در نیستی، و رهگشایی در اعداد انتها ناپذیر با مقررات معین. معین. تمیز و شسته رفته. کتابخانه من: قانون چیدن، خواندن، به امانت گرفتن، افزودن و تصحیح و تکرار. من تو را دعوت می کنم که این کتابها را بگشایی و به آهستگی بر سر و دست خود بکشی. "

,

Friday, 12 October 2012

نجات اقتصاد آرژانتین


این نوشته ادامه پست قبل است در باره بحران اقتصادی و ورشکستگی آرژانتین.
---

وقتی اصلاحات اقتصادی در آرژانتین شروع شد، اوضاع با دهه نود بسیار فرق می کرد. برای مثال ارزش بسیار پایین پزو، صادرات را ارزان کرده بود و واردات را بی معنی. خوش شانسی ای هم که آورد افزایش ناگهانی بهای سویا بود در بازار های چهانی، که به ناگهان موجب شد ارز های خارجی به داخل کشور سرازیر شوند (چین: عمده خریدار سویای آرژانتین).

سیاست های مالی
در سیاست های "مالی" اصلاحات از این قرار بود: بهینه کردن فرایند جمع آوری مالیات و بستن درز های فرار مالیاتی. دوم، کنترل مخارج در بخش های مختلف اقتصاد، سوم، استفاده از مبالغ جمع شده برای ایجاد چتر حمایتی و نظام رفاه اجتماعی. به تدریج دولت ذخایر دلار خود را (که حالا به میزان کافی ثبات یافته بود) را در بازار وارد کرد و در نتیجه، نسبت برابری پزو-دلار به یک سوم رسید (یک دلار در برابر سه پزو). این در حالی است که کشاورزی دارد رشدی موازی را تجربه می کند و توریسم دوباره جان می گیرد. نکته این است که بهبود توریسم از تبعات جانبی بهبود وضع کشور از لحاظ ثبات و امنیت است: کسی به کشور بحران زده سفر نمی کند، وقتی احتمال دارد بانک پولهایش را ندهد، یا اینکه به جای آثار باستانی و اماکن توریستی ازدحام و کتک کاری خیابانی نصیبش بشود.

در اندک زمانی، حجوم دلار به کشور تراز تجاری را به میزان خوبی مثبت کرد. این اتفاق تا آنجا پیش رفت که دولت برای جلوگیری از افزایش بیشتر ارزش پزو وارد عمل شد: بانک مرکزی دلار ها را از بازار آزاد می خرید و به ذخیره ارزی تبدیل می کرد بلکه قیمتش بالا برود. در سال 2005 میزان ذخیره ارزی به 28 میلیارد دلار رسید. البته با حساب پرداخت سال بعد به صندوق بین المللی پول چیز چندانی  هم از آن باقی نمی ماند.



سیاستهای پولی
نکته ای هم که در سیاستهای پولی قابل توجه است از این قرار است: دولت پزو چاپ می کند که دلار را از بازار جمع کند. بر اثر این احتمال آن می رود که با افزایش عرضه پزو، تورم دامنگیر اقتصاد شود. برای کنترل این پدیده، دولت به طور همزمان اقدام به انتشار اوراق قرضه می کند تا نقدینگی را کاهش دهد. در نتیجه نسبت برابری پزو- دلار همان 3-1 باقی می ماند با اثرات تورمی کنترل شده.

بودجه متوازن هم آخرین و شاید مهم ترین مرحله است: دولت نباید بی حساب پول چاپ کند و نباید بیش از دخلش خرج کند. تورم پدیده ای پولی است. آرژانتین توانست به تدریج بودجه ای نسبتا متوازن بنویسد.

آرژانتین تا به امرزو کمابیش رشد معقولی را حفظ کرده: آمار رشدش بلکه خیره کننده است: رشد اقتصادی در سال 2003: 8.8%، در سال 2004: 9.0%، در سال 2005: 8.5%، در سال 2006: 8.5% و در سال 2007: 8.7%. متوسط دستمزد تا سال 2005 رشد 25 درصدی داشته. 

درسهایی از آرژانتین
آیا این بحران درس سیاستی هم دارد؟ شاید: اول اینکه پایین نگه داشتن مجازی نرخ ارز صرفا ذخایر ارزی را می سوزاند و فرصت فساد ایجاد می کند. دوم: کارکرد نظام مالیاتی و باز توزیع (با چه مکانیزمی مالیات جمع می شود و به چه مخارجی می رسد) در غلبه بر بحران بسیار مهم است. چرا؟ چون تصور بفرمایید شما باز نشسته اید و گیرنده خدمات از دولت یا شرکتهای خصوصی. شمای باز نشسته هم از بحران آسیب خواهید دید و هم از اصلاحات اقتصادی: در بحران ممکن است شرکتی که برای شما خدمات بیمه فراهم می کرده ورشکسته بشود، در باز سازی اقتصادی (چون بودجه متوازن برای دولت نیاز می شود) میزان دریافت خدمات رفاهی شما از دولت کاهش می یابد. در نتیجه دولت برای اجرای اقتصادی باید مطمئن شود که به طریقی این ما به التفاوت جبران خواهد شد. این اطمینان، از طریق باز-توزیع مناسب می تواند صورت بگیرد: چتر حمایتی و ذخیره کافی برای رفاه اجتماعی که در بالا ذکرش رفت). چرا که در غیر این صورت مردم ناراضی خواهند بود و اجرای اصلاحات دشوار خواهد شد. برای شاغلین هم همین بحث صادق است: بیکاری حاصل از بحران آنها را به ورطه بی پولی و بیچارگی می اندازد: باید طرحی برای جبران داشت. سوم، سرمایه گذاری مستقیم دولت در پروژه های خصوصی فکر خوبی نیست. آخر، بحران اقتصادی به سرعت وارد می شود و همه چیز را به هم می ریزد، ولی سخت کوتاه می ید و دیر می رود.

--
تصویر: روبرتو لاوانیا: اقتصاد دان و وزیر اقتصاد آرژانتین در زمان اصلاحات اقتصادی- در یک کلام: کسی که آرژانتین را نجات داد. 

Friday, 28 September 2012

ماجرای بحران مالی در آرژانتین و ورشکستگی ملی


تصویر آرژانتین سال 2001 این بود: شورش مردم در خیابان، حمله به مغازه ها و بانکها، درگیری با پلیس و شورش مدام.  البته ما این چند وقت زیاد از این شورش های متاثر از وضع خراب اقتصادی دیده ایم: یونان، حالا هم که نوبت اسپانیا شده، فردا هم معلوم نیست بحران اروپایی به کدام کشور دیگری بزند. ولی ماجرای آرژانتین متفاوت بود. چرا که از بین رفتن پول ملی، تورم و بیکاری خاص کشور های در حال توسعه آن را از اروپای امروز متمایز می کرد.


ماجرا از این قرار است:
دولت آرژانتین بین سالهای 76 تا 83 کلی وام می دهد به صنایعی که هیچ وقت راه اندازی نشدند. پول سوخته، بدهی بزرگ برای دولت. در سال 83 نرخ بیکاری آرژانتین به 18% درصد می رشد (آمار رسمی: 5%). در سال 83، دولت جدید که تلاش می کند ارزش پول را، با افزایش ذخایر و به کمک استقراض، حفظ کند نمی تواند و پول آرژانتین بالاخره سقوط می کند. این طور، تورم ماهانه به ناگهان 10% و به سرعت به 20% می رسد. مانند مارپیچی مهار نشدنی، نرخ تورم از دست در می رود و در 1989 به 200% در ماه می رسد و سر سال، رقم سالانه تورم می شود 5000% (آمار تورم آرژانتین را در این لینک ببینید)

در آمد حقیقی از اول تا آخر سال نصف می شود، یعنی می رسد به کمترین مقدار در طول پنجاه سال. بهای خدمات دولتی هم، مثل تلفن، آب و برق، سر به فلک می زند. رییس جمهور تازه منتخب هم در وضعیتی قرار می کیرد که مجبور می شود استعفا دهد.

نرخ ارز ثابت
در همین اوضاع اقتصاد دانی به نام دومینیو کاوالو وزارت اقتصاد را به دست می گیرد. ایده او این بوده که برای مهار تورم بهترین کار این است که ارزش نسبی پزو به دلار را ثابت نگه داریم. نسبت پزو به دلار می شود 10000 به 1 (تا قبل از آن همیشه این نسبت 1 به 1 بوده، یعنی ارزش پول به یک-ده-هزارم افتاده). برای اینکه بشود همواره خیال مردم را راحت نگه داشت، دولت مجبور است ذخایر ارزی خود را همیشه با میزان نقدینگی موجود در جامعه ثابت نگه دارد. این طور هم بوده که هر کس هر زمان که به بانک مراجعه کرد، هر مقدار ارز که خواست با نرخ ثابت دریافت کند. همین باعث می شود ناگهان تورم به شکل حیرت آوری پایین بیاید، رفاه افزایش یابد و بیکاری هم کم شود.



ولی، از آنجا که همیشه باید یک گندی توی کار باشد، چندین مشکل طبیعی حی و حاضر بود: یکم-ثابت نگه داشتن نرخ ارز واردات را ارزان کرد.  دوم- دولت مجبور بود برای حفظ ذخایر ارزی خود و نگه داشتن نسبت ثابت پزو-دلار به شدت استقراض کند. سوم- فرار دلار از مملکت: یعنی مردم دلار را ارزان می خریدند و از کشور خارج می کردند. چهارم- فساد اقتصادی در آرژانتین بالا بود و در نتیجه هیچ وقت نتایج مورد نظر کاملا حاصل نمی شد، پنجم- فرار مالیاتی: که باعث می شود در آمد های دولت به میزان مناسب افزایش پیدا نکند. مجموع این آشفته بازار بدهی دولت را در سال 1990 چنان سنگین می کند که صدای صندوق بین المللی پول (که آن زمان یکی از وام دهندگان اصلی آرژانتین بوده) هم در می آید.

کاهش صادرات
در این میان، صادرات آرژانتین هم به ناگهان ضربه می خورد: برزیل و مکزیک که واردکنندگان اصلی محصولات آرژانتینی بوده اند، خودشان به مشکل می خورند و صادرات به این کشور ها تا 30% کم می شود، و همین طور صادرات آرژانتین به اروپا تا 23%. (آمار صادرات آرژانتین را در اینجا ببینید. کاهش صادرات اتفاقا چندان هم چشمگیر نبوده)

در سال 1999 تولید ناحالص داخلی آرژانتین 4% کم می شود و کشور به رکود اقتصادی می افتد. یعنی هر چه تلاش برای "ثبات اقتصادی" شد منتج به "رکود" شد.  دولت در اینجا به طور داوطلبانه ارزش پزو را به شدت کاهش می دهد که افاقه ای هم نمی کند، بلکه بیشتر آرژانتین را به بی ثباتی سیاسی-اقتصادی می اندازد.

روز واقعه
صنداوق بین المللی پول چنین پیشنهاد می کند که آرژانتین اقدامات ریاضتی را در پیش گیرد. آرژانتین قبول می کند. در نتیجه قرار است که آرانتین مقداری وام از صندوق بگیرد، و رشد تولیدش در سال بعد به 4.3% برسد و در آمد مالیاتیش هم حدود یک میلیارد دلار افزایش پیدا کند. وام را می گیرد ولی هیچ کدام از آن دو اتفاق نمی افتند: رشد اقتصادی می شود رقم خنده دار 0.8% و در آمد مالیاتی هم چیز دندانگیری حاصل نمی کند. دولت بی پول مخارجش را بیشتر می بُرد: بویژه مخارج بهداشتی و حقوق بازنشستگان را. نرخ بهره اوراق دولتی آرژانتین همچنان در حال بالا رفتن است و تیر خلاص در 5 دسامبر 2001 توسط صندوق به شقیقه آرژانتین شلیک می شود: صندوق اعلام می کند که آرژانتین در انجام تعهد های خود در رشد و تولید شکست خورده، نرخ بهره اوراق قرضه می رسد به 34%، و شش روز بعد به 42% (در مقام مقایسه، بحران در اروپا شده نرخ بهره اوراق قرضه رسیده به 6 یا 7 درصد. 42 درصد رسما یعنی کابوس). تا نوامبر که بشود مردم از هراس خود موجودیهایشان را از بانک بیرون کشیدند، تبدیل به دلار کردند و به خارج فرستادند. دولت در کمتر از یک ماه همه حسابهای بانکی را مسدود، و صرفا برداشتهای بسیار کوچک را مجاز نگه داشت.

دسامبر 2001: شورش و آشوب اقتصادی
حمله به بانکها، شرکتهای داخلی و امریکایی، درگیری با پلیس، تعدد کشته شدگان، وضعیت بحرانی در کشور. تصمیم دولت به عدم باز پرداخت وامهاش. ادامه نمی دهم.

--

در بخش دوم این نوشته، در باره "احیای" اقتصاد آرژانتین می نویسم. 
عکس: شورش در آرژانتین 2001 از این وبسایت


Thursday, 13 September 2012

پایان جهان آنگونه که می شناسیمش- بخش پایانی


[ادامه از پست قبل]

ظرف چند سال بعد، اقتصاد جهان به وضعیتی گرفتار می شود که اقتصاد دانان آن را رکود بزرگ دوم خواهند خواند. بیکاری سر به فلک می زند، دولت ها که دیگر راهی برای اعمال سیاست های مالی برایشان نمانده هیچ ازشان بر نخواهد آمد جز آنکه با راه حل های باقی مانده، هر چه بیشتر اوضاع را به قهقرا ببرند: اول با وضع تعرفه ها و دوری از تجارت آزاد، و دوم با مسابقه کاهش ارزش پول داخلی. همچنان که اقتصاد جهان جزیره ای تر می شود و تجارت رنگ می بازد، اجلاس سازمان تجارت جهانی هم عایدی نخواهد داشت جز وعده های تو خالی برای افزایش همکاری بینابین.

معدودی از کشور ها از این سلاخ خانه مالی جان سالم به در خواهند برد. این کشور ها سه ویژگی مشترک خواهند داشت: قروض عمومی کم، وابستگی اندک به صادرات و عواید آن، و نهاد های مالی مقاوم. در نتیجه برزیل و هندوستان شبیه بهشت می شوند، هر چند در این اوضاع، چشم انداز رشدشان بر اثر بحران جهانی به شدت کاهش یافته است.




 مانند رکود بزرگ قبلی، عواقب سیاسی بحران عمیق تر و ادامه دار تر است. از هم پاشی اتحادیه اروپا اققی جدید از سیاست خارجی را در قاره ترسیم خواهد کرد. فرانسه و آلمان برای ایفای نقش مرکزی و محوریت در اروپا وارد رقابت خواهند شد و در آن سوی بازی کشور های کوچک تر اروپایی قرار خواهند گرفت. احزاب میانه رو به خاطر حمایتشان از اروپای واحد در همه جا و اغلب انتخابات به راست و چپ تند رو می بازند و دولت های ملی گرا شروع می کنند به بیرون انداختن مهاجران.

برای کشورهای دور و نزدیک، اروپا دیگر سردمدار دموکراسی نیست. دولت های عربی هر چه بیشتر به سوی تشکیل حکومت های خودکامه پیش می روند. در آن سوی دریاها، جنگ مواضع میان چین و امریکا کار را به منازعه نظامی می کشد: نبرد های دریایی جسته گریخته یا فراگیر در اطراف دریای چین: نوید دهنده جنگ تمام عیار.

سالها بعد، از مرکل، که چهره ای کنار افتاده و مهجور شده، می پرسند که به آیا فکر نمی کند باید تصمیمات متفاوتی می گرفت یا کار های دیگری می کرد؟ هر چند، چه دیر شده برای متاسف بودن، یا تغییر زنجیره حوادثی که دیگر به تاریخ پیوسته.

سناریوی دور از ذهنی است؟ شاید، ولی نه چندان نا محتمل.

--
تصویر: اجلاس یورو 2012- آنگلا مرکل (آلمان)، فرانسوا اولاند (فرانسه)، ماریو مونتی (ایتالیا) و ورنر فاینمن (اتریش)

Saturday, 8 September 2012

پایان جهان، آنگونه که می شناسیمش



در جنگ جهانی دوم نبردی اروپایی سرنوشت جهانی را رقم می زد و در بحران مالی امروز، تصمیمات مالی اروپایی. مشابهت ها میان جنگ دوم و این بحران کم نیست و سوژه بعضی مقاله ها شده، و خاص ترینشان هم محوریت آلمان است و فرمانروایان آن. در این دور که دیگر هیتلری نیست، یک زن ایستاده تا تصمیم ها را بگیر: آنگلا مرکل، و چه تصمیم دشواری! و چه روزگار غریبی!
مقاله زیر، بخش اول است از مقاله ای است خیالی و در عین حال کاملا درست و واقعی. نوشته شده توسط دنی رودریک، استاد اقتصاد سیاسی دانشگاه هاروارد و شاید سرشناس ترین اقتصاد دان سیاسی حاضر. اولین بار که مقاله را می خواندم نفهمیدم که سناریویی است برای آینده: گفتم ای وای چه شد، یک هفته تایمز مالی نخواندم ببین چه بل بشویی شده! مقاله جدید است و مربوط به ماه آگوست 2012:

--
سناریوی زیر را در نظر بگیرید: فرض بفرمایید که با روی کار آمدن حزب چپگرای سیرزیا در یونان، رییس جمهور از صندوق بین المللی پول بخواهد که اجازه مذاکره بدهند در باره شرایط بازپرداخت وامهای یونان. آنگلا مرکل هم از سوی دیگر سفت و سخت پایش را بر مواضعش بفشارد که خیر، ممکن نیست و یونان باید به تعهداتش وفادار بماند.

در این میان و بر اثر این اتفاقات، هراسان از اینکه یک باره یونان از محدوده یورو خارج شود، کسانی که پولشان را در بانکهای یونان گذاشته اند یورش ببرند و پولها را به سرعت از یونان خارج کنند. بعد از آن، بانک مرکزی اروپا تصمیم می گیرد که پول به سیستم بانکی یونان تزریق نکند و این موسسات تشنه پول را نجات ندهد. به دنبال آن دولت مجبور می شود که خروج سرمایه را کنترل کند، و دست آخر برای کنترل نقدینگی داخلی، شروع کند به چاپ درخما.

یونان که از محدوده یورو خارج شود، همه متوجه اسپانیا می شوند. آلمان و باقی کشور های یورو حواسشان را جمع می کنند که دوباره خرابکاری یونان تکرار نشود. دولت اسپانیا کاهش بیشتر بودجه دولتی را اعلام می کند و شروع می کند به اجرای تغییرات ساختاری. پول اروپایی را هم که گرفته، برای چند ماه همچنان خودش را حفظ می کند.



این در حالی است که اقتصاد اسپانیا همچنان به سراشیب سقوط می رود و بیکاری به سرعت به مرز 30% نزدیک می شود. تظاهرات و شلوغی های گسترده خیابانی بر علیه نخست وزیر، ماریانو راخوی دست آخر وادارش می کند که به همه پرسی تن بدهد. در نتیجه همه پرسی، دولتش از کسب حد نصاب آرا باز می ماند و کشور را به دیگ جوشانی از بحران تمام عیار سیاسی می اندازد. مرکل از حمایت بیشتر اسپانیا سر باز می زند با این استدلال که مالیات دهندگان سخت کوش آلمان تا همین حالا هم به اندازه کافی کمک کرده اند. هجوم مردم این بار به بانکهای اسپانیا، سقوط مالی، و خروج از یورو در زمان کوتاهی یکی از پس دیگری اتفاق می افتد.

در یک نشست عجولانه و کوچک، آلمان، فنلاند، اتریش و هلند اعلام می کنند که دیگر یورو را به عنوان پول واحدشان قبول ندارند. این کار، فشار را روی فرانسه و ایتالیا به شدت افزایش می دهد. مخاطره واپاشی حوزه یورو که شکل عینی تری به خود بگیرد، وحشت در بازار ها گسترش می یابد و اثرش دامن آسیا و امریکا را هم می گیرد.

سناریوی ما در چین ادامه می یابد: جایی که همین حالا هم با بحران رهبری و مجموعه دیگری از مشکلات خاص خودش دست به گریبان است. کاهش رشد اقتصادی در چین، به اندازه کافی منجر به زد و خورد اجتماعی شده، بحران اروپا هم هیزم آور مضاعف این آتش شده است. با لغو گسترده واردات اروپا از چین، کارخانه های چینی خود را در مخمصه ای حسابی می یابند: اجبار به اخراج گسترده. همین کار، تظاهرات راه می اندازد در شهر های بزرگ چین، و طبعا تظاهرات کنندگان چیزی نخواهند خواست جر رفع فساد و تبعیض در میان مقامات رسمی حزب.

دولت چین به این نتیجه می رسد که نزاع و ادامه درگیری ها راه به جایی نمی برد و در نتیجه خودش باید وارد عمل شود، از طریق عرضه بسته های حمایتی و مشوق صادرات، حمایت از تولید کنندگان برای ممانعت از اخراج کارگران، و مداخله در بازار برای کاهش ارزش ارز: رنمیبی.

رییس جمهور تازه امریکا، میت رامنی (در این یک مورد بنده با جناب رودریک مخالفم، درست و حسابی! ح.م) از پس نزاع اتخاباتی دشوار با اوباما، تازه کار را به دست گرفته. یکی از محل های نزاع، همین مساله چین بوده که رامنی اوباما را برای سهل گیری بر چین بسیار نقد کرده و کوبیده. دو مشکل نفس دولت رامنی را می گیرد: اول تسری بحران از اروپا به امریکا و بحران اعتبار تازه، دوم هم سیل بی امان واردات از چین. او دیگر باید وارد عمل بشود! بر خلاف توصیه مشاوران اقتصادیش، او بر کالاهای چینی تعرفه های گسترده وضع می کند. تی پارتی، همان حزبی که در ابتدای کار مردد بود از او حمابت بکند یا نه، این بار به حمایتش بر می خیزد و می خواهد که نه تنها این تعرفه ها را بالا ببرد، بلکه کلا از سازمان تجارت جهانی هم بیاید بیرون.