Wednesday, 24 April 2013

میراث تاچر



آنچه پس از مرگ تاچر در باره اش گفته و نوشته شده نشان دهنده آن است که دره ای که خود او میان ستایندگان و دشمانش انداخته، همچنان  عمیق و پر ناشدنی است. همیشه هم اینطور بوده که طرفداران بازار آزاد و مقررات زدایی او را بستایند و چپی ها نفرینش کنند. اتفاقا ما باید مطالعه شخصیتهای این چنینی را جدی بگیریم و به سادگی از کنارشان نگذریم. نگویم که همه چیز نسبی است. مطالعه تاچر خاصه، نشان می دهد که بالاخره آیا داشتن آدم های کله شق، حرف گوش نکن و دشمن تراش در تصمیم گیریها خوب است یا بد. نشان می دهد که اعتقاد شیفته وار به فلسفه ای اقتصادی چه جور نتایجی می تواند داشته باشد. در باره این شخص فولادین به آرامی و با نسبی-نگری رد شدن کافی نیست.

پدیده اول: نگاه به مقاله های بی شماری که در هفته گذشته در باره تاچر چاپ شد نشان می دهد که انتقاد از رفتار تند و آتشینش، بی توجهیش به اطرافیان و رقیبانش، و اعتقاد بنیاد گرایانه و خاموشی ناپذیرش به هایک و فریدمن همچنان برای بسیاری غیر قابل قبول مانده.

پدیده دوم: روی جلد اکونومیست نوشته "مبارزآزادی" با عکس بزرگی از بانوی آهنین (لینک). مقاله اش هم این عنوان را دارد: چرا جهان ما به ناچریسم بیشتری احتیاج دارد (لینک 1) (لینک 2).  از آن دست مقاله هایی است که در بهترین حالت می توان لقب سفارشی و سطحی به آن داد. ولی جدا از این که اکونومیست یک مقاله سفارشی و بی مایه چاپ کرده و این عجیب است برای من، نفس طرفداری چشم بسته از سیاست های نخ نمای دهه هفتاد و هشتادی در این مقطع از اقتصاد لنگ و داغان بشری  (چه چپیش چه راستیش) قابل تامل است: خاصه در اکونومیست. من سوال خودم را در این نوشته این طرح می کنم: واقعا آیا جهان ما به تاچریسم بیشتری نیاز دارد؟

اجازه بدهید، چون دوستانی دارم که روی رفرنس حساس اند، پاسخ را در سری کاملی از مقاله هایی که در پروژه سندیکا چاپ شد بجویم. مقاله اول از رابرت اسکیدسکی، استاد اقتصاد سیاسی دانشگاه وارویک و عضو سابق مجلس اعیان انگلستان است. این هم لینک مقاله. به عقیده نویسنده تاچر کارنامه ای لنگ و نیمه موفق دارد، پر از لکه های سیاه و تصمیمات غلط: تاریخ نشان داده است که نه تنها سیاست چپ در بریتانیا شکت خورده است، بلکه راستگرایی آنگلو-امریکایی هم وضع بهتری از آن نداشته است. به عقیده تاچر، شکست دولت از شکست بازار قابل تحمل تر است: عدم مداخله دولت در بازه هدفی قدسی و غیر قابل مذاکره بوده است. ولی فاصله سالهای 1950 تا 1973 موید ضرورت آهنین این تغییر (از مداخله زیاد دولت به بازار آزاد) نیست. از خود مقاله ادامه می دهم:

زمانه دشواری بود. آمار نشان می دهد که دوره ما بین 1950 تا 1973، جایی که مداخلات دولتها در اقتصادهای بازار در اعلی درجه خود در دوران صلح بود، دورانی خیره کننده از ثبات و موفقیت اقتصادی بوده است: عاری از رکودهای جهانی و با نرخ رشدی بسیار سریع تر از کل تاریخ پیش از خودش. ما می توانیم بنشینیم و بحث کنیم که کارکرد اقتصاد آن دوران بسیار هم می توانست بهتر باشد اگر دولت مداخلات کمتری در بازار می داشت. ولی بازار های کامل همانقدر قصه و افسانه اند که دولت های کامل. تنها چیزی که می توانیم بگوییم این است که در هر دوران رشد و ثبات چقدر بوده و مقایسه به ما نشان می دهد که بازار بعلاوه دولت از بازار منهای دولت بهتر کار می کند. در زمینه بیکاری کارنامه تاچر خوب نیست چرا که همه می دانند سیاست های پولی ای که در پیش گرفت نرخ بیکاری را زیاد کرد. اسکیدسکی می پرسد که خوب این درست، ولی قطعا سیاست های هدف-گیری-تورمی (inflation targeting)  باید بهره ای می داشته. که ظاهرا نداشته: میزان تورم بین سالهای 1980 تا 2007 همان است که بین سالهای 1950-1973  بوده (کمی بیشتر از 3 درصد).


مارگارت تاچر 


بعد می پردازد به مقررات زدایی: آیا مقررات زدایی رشد را افزایش می دهد؟ اصولا مطابق چیزی که ما خوانده ایم باید بدهد. ولی تاریخ کمی متفاوت است: اگر رشد اقتصادی بین سالهای 1980 تا 2007 همان میزانی می بود که جهان در خلال سالهای 1950 تا 1973 تجربه کرد، یک شهروند متوسط جهانی الان بیست درصد ثروتمند تر بود. بیشترین انتقاد این نویسنده به مقررات زدایی شدید تاچر است بویژه از فعالیتهای مالی و بانکی و انتقاد شدیدش را اینطور بیان می کند: " تاچریستها  با رها کردن قدرت پول ، و با تمام توجیهات اخلاقیشان، تسهیلگران انحطاط اخلاقی غرب شدند". خیلی ها امروزه زیادگی مقررات زدایی را در زمان وی، و قطعا ریگان، بناهای نخستین بحران مالی کنونی می دانند.

پس اکونومیست چه فکری کرده که تاچریسم بیشتری را توصیه کرده؟ آیا جهان ضرورت مقررات بیشتر را بویژه برای صنعت مالی در نیافته و به سوی آن نمی رود؟ آیا اوباما رامنی را با ایده ی بیمه همگانی و استحقاق طبقه متوسط و مالیات بیشتر برای ثروتمندان در هم نکوبیده؟ آیا ایده های بنیاد-گرایی بازاری امروزه دیگر عوامانه به شمار نمی آیند و حزب جمهوری خواه هم به دنبال تطهیر رویه درس-ناخوانده، ناآگاه و به شدت جانبدار خود نیست؟ جانبداری از چه چیز تاچر و ایدئولوژی سرسخت و کهنه اش برای امروز ما؛ بویژه امروز بحران زده ما، کارکرد دارد؟!

برای این که بفهمیم واقعا چه چیزش، ببینیم در کار های غیر اقتصادی چطور بوده: مقاله هایی که تاچر را ستوده اند او را مدافع سرسخت آزادی می شمارند: مقاله چرا جهان به تاچریسم بیشتری نیاز دارد او را برای عقاید آزادی-محورش ستوده: او مبارز آزادی بوده. تا آنجا که آزادی بازار ملاک است و آزادی خرید، این عبارات درست اند. ولی در سایه آزادی های مدنی کارنامه او چطور است؟ مثلا حقوق زنان: او هیچ گاه طرفدار حقوق زنان نبود و به هیچ زنی هم کمک نکرد که جا پایش بگذارد یا مدارج ترقی را بپیماید. او همچنین طرفدار سرسخت شکل سنتی خانواده بود.
آزادی های اجتماعی چه طور؟ او اعتصاب طولانی مدت معدن داران را در هم شکست و دولتی که قرار بود با کم کردن نقشش آزادی را به همراه بیاورد، نقش آفرین سرکوب شد. این جمله معروفش است: چیزی به اسم جامعه وجود ندارد (لینک) هر چه هم بعدش ماست مالی کرده این جمله را فایده ندارد (ادامه جمله را در اتوبیوگرافیش اینطور نوشته: "... منظور من این بود که مردان و زنان وجود دارند، خانواده وجود دارد،  و دولت کاری نمی تواند بکند جز از طریق مردم، ولی مردم باید حواسشان اول به خودشان باشد ...").  اباطیل.
راه دیگر هم این است که کل قضیه را از وجه دیگری ببینیم: مثلا از دریچه مردمی که از آزادی بدشان می آمده:  هارولد جیمز استاد تاریخ اقتصاد در دانشگاه پریسنتون (در هشتم آوریل امسال) نوشته که بریتانیا کلا با آزادی مشکل دارد! (اینهم لینکش). "ایده آزادی و پویایی حقیقتا هیچ وقت در میان انگلیسیها طرفداری نداشته". بسیار زیبا!

با همه این احوال، آیا تاچریسم همچنان طرفدار دارد؟ تاچر های امروزه کم نیستند: خیلی ها آنگلا مرکل را با او مقایسه می کنند: هارولد جیمز می نویسد که امروزه بسیار تحریک کننده است که آنگلا مرکل را با تاچر مقایسه کنیم: اولین صدر اعظم زن در تاریخ آلمان. هر دو به شدت استهزا شده اند، بویژه نوسط اقتصاد دانها. برای تمسک بیش از حد این دو زن به آنچه اقتصاد دانان ایده های ساده-نگرانه و سطحی از تصمیمات درست مالی در شرایط بد اقتصادی می خوانند.
در بحبوجه بحران میان دو کره (جنوبی و شمالی) یک زن برای نخستین بار کاندیدای ریاست جمهوری کره جنوبی است: پارک گوئن هی (Park Geun-hye) .  لی بیونگ چون از موسسه صلح و همکاری سئول در تعریف از او می نویسد که او نه سارا پالین است و نه اوا پرون، بلکه بیشتر یک مارگارت تاچر کره است: زنی که کوتاه نمی آید. (لینکش)


زنی که کوتاه نمی آید: کوتاه نیامدن تمام او بود. ولی هزینه باور های آشتی ناپذیر او ابعادی جهانی داشت. این اقتصاد سیاسی چاق بی درو پیکر...

Monday, 11 March 2013

شهرت بر باد رفته شاهزاده


شاهزاده الولید بن طلال مرد ثروتمندی است. منزل مسکونی او در عربستان سعودی چهار صد اتاق دارد و سر تا سر آن پر است از سنگ های مرمر، استخر های متعدد و تابلو های نقاشی نفیس از خودش. در مواقع استراحت شاهزاده به تفرجگاه شخصی دوازده هکتاری خود می رود، مشتمل بر چندین و چند اسطبل برای  اسبهای عربی، پنج عمارت مجلل برای اقامت، چندین دریاچه مصنوعی و زمین گلف. او برای سفر های شخصی و تجاری خود ناوگان هوایی ویژه ای دارد: یک  بوینگ 747 اختصاصی با انواع امکانات. چهار بار ازدواج کرده ولی هیچ گاه بیشتر از یک همسر نداشته. او ثروتمند ترین مرد جهان عرب است. ولی آیا او آدم مهمی است؟

گزارش فوربز تصویر جالبی از میزان اهمیت این مرد می دهد: وارد دفتر اش که می شوی مجموعه ای از معتبر ترین نشریات جهان روی میز است که وزن با جعبه چرمش به پنج کبلویی می رسد. این نشریات گویای اهمیت غیر قابل انکار شاهزاده اند: اولین نکته، عکس او روی مجله ونیتی فیر است با کت و شلوار اسپرت آبی، پیرهن یقه باز و عینک دودی. عکس او روی دو نسخه از مجله تایم آمده: دو شماره ای که صد شخصیت بر تر سال را روی جلد دارند. عکسش در اولین جلد بخشی از کلاژی است با تصاویری از جورج سوروس، لی کاشینگ و کویین ریحانا. در میان این مجلات حتی یک "فوربز" هم هست، که عکس جناب شاهزاده با پیرهن یقه اسکی و ژستی مقتدر را در خود دارد، با این تیتر: زیرک ترین بیزنس-من جهان". ولی جالب ترین نکته در همه اینها محتوای مقالات نیست، بلکه خصوصیت مشترک تمام این نشریات است: همه آنها جعلی اند!


ولید بن طلال

ظاهرا شاهزاده فوق العاده ثروتمند وقتی از راهیابی درست و درمان به رسانه های معتبر نا امید شده، تیمی تشکیل داده که برایش مجله های وزین با کاغذ گلاسه جعل کنند. او حتی کتابی هم از زندگی خود و موفقیت های محیر العقول خودش نوشته با عنوان "الولید: بیزنسمن، بیلیونر، پرنس!". عکس پشت جلد کتاب او را نشان می دهد با جورج بوش، پادشاه اردن، ملک عبد الله و حسنی مبارک و چند نفر دیگر. ایشان جلو همه اینها راه افتاده بقیه هم پشت سرش، و دارد با ژستی مسلط دور و اطراف را به آنها نشان می دهد (این هم لینکش). بعد ها او به فوریز اعتراف کرده که عکس فوتوشاپ است. به همین سادگی.

با رگ و ریشه ای که از خاک آبادان دارم، ادبیات خالی بندی را به شکل بی واسطه درک کرده ام و فکر می کنم که جناب الولید قضیه را بیش از حد جدی گرفته است. چرا؟ بویژه که الان پته اش روی آب ریخته و ماه گذشته یکی از همین نشریات، فوریز، بالاخره او را بشدت ضایع کرده است. ماجرای خالی بندی های این مرد تشنه اهمیت نقل مجلات مختلف است: از وال استریت تا تایمز مالی، و چندین وبسایت از جدی تا عامه پسند. جواب چرا دادن شاید کار چندان دشواری هم نباشد: او شخصی سیر نشدنی است که همه عمرش را تلاش کرده و ثروت اندوخته، ولی هنوز به آنچه می خواهد نرسیده، و الان، با بیست میلیارد دلار ثروت مضحکه خاص و عام است. او کسی است که شکست را نمی پذیرد و بهترین راه را تغییر حقایق و تصویر ها می داند. او کاملا مثل کسانی از ما است که تمام عمر را نمی دانند چه می خواهند، کار می کنند و می اندوزند و در نهایت جز با دروغ و فریب به خود و جهان تسکین نمی یابند. مثل کسانی از ماست که خود را فراموش کرده ایم و با یدک کشیدن اسم دیگران و تجربه های دیگران  بودن خود را معنی می کنیم و با درآویختن به دیگران خود را بزرگ می کنیم. کسانی از ما که زبان خود را فراموش کرده ایم و جز حرف دیگران، جز ستایش بزرگی دیگران، و رنج کشیدن از سردرگمی های درونی خود راه دیگر نمی دانیم. کسانی از ما که صدایی نداریم و به دیگران می آویزیم. کسانی از ما که اگر دیگران نبودند، می شکستیم و جانمان ترک می خورد. شکستن این بت دروغ و سکوت، روشن شدن چراغ  و عریانی صحنه شکست و آشوب، چه بسیار که دردناک است.

او معروف شده و همه می دانند که می خواسته ثروتش را ده میلیارد دلار بیشتر جلوه بدهد تا فوربز او را چند رده توی لیست "ثروتمند ترین مردان دنیا" بالا ببرد. غافل از اینکه اصرار و الحاح و فرستادن انواع ایمیل و لابی کردن با کلی خبر نگار این نشریه بالاخره آنها را بر آشفته و تصمیم گرفته اند که این دندان کج را یک بار برای همیشه بکنند. این کار را هم کردند. و این درسی می شود برای ما که عقل کل جهان ایم، و قطعا سوادمان از همه بالا تر است، و از همه هم کار درست تر هستیم. این درسی می شود برای اینکه به یاد بیاوریم که حرکت در جهت چیزی که واقعا خواسته جانانه ماست، از تمام زندگی مهم تر است، چون خرابی یک جایی بالا خواهد آمد. و دست آخر این که همه چیز هم بزرگش خوب نیست: چیز های کوچک می توانند بسیار هم مهم باشند، اگر هستی مال خودشان باشد.

Wednesday, 27 February 2013

تنزیل رنج مرگ و لذت زندگی



 در این پست می بینیم که دو استاد فلسفه از دو دانشگاه بسیار معتبر چه گونه می توانند بحثی بسیار کم مایه را پیش ببرند و همه هم خوششان بیاید:


انسان تمام شدنی است ولی زندگی را دوست دارد، این را می فهمد و براش مرگ جانکاه و دردناک است. زندگی برای فرد پر است از فرصت: فرصت کارهای بزرگ، فرست تجربه های تازه، فرصت برای سفر، شنیدن و گفتن. مرگ همه چیز را تمام می کند، و پس از آن فرصتی نخواهد بود. به تازگی مناظره زنده ای برگزار شده در دانشگاه آکسفورد که مرگ چه میزان جانکاه است، و چگونه می توان رنج و درد آن را اندازه گرفت. به عبارت دیگر مرگ برای که دردناک تر است، و چه چیز آن را تحمل ناپذیر تر می کند؟ مناظره ای میان دو تئوری.

این لینک این مباحثه عجیب است در وبسایت اخلاق کاربردیدانشگاه آکسفورد. من خلاصه ام را از آن این زیر می نویسم. ولی معتقدم که این بحث، به خودی خود نشان می دهد چرا فیلسوفهای اخلاق نباید مقاله های فاینانس و اقتصاد بخوانند، و شاید زندگی اقتصادی باشد، شاید نظام حیات اجتماعی ما اینگونه باشد، ولی مرگ ما نیست.


بحث از این قرار است:

استاد جفری مک ماهان از آکسفورد در مقابل جان بروم از دانشگاه راتگرز قرار می گیرد  برای ارائه نظراتش که چگونه می توان رنج مرگ را دریافت. پرسش پرسشی قدیمی است با دو وجه مشخص: یک- میرایی انسان چقدر بد است؟ (اپیکور زمانی به این سوال جواب داده است به این نسق که میرایی برای انسان اتفاقی نامربوط است چرا که انسان پس از مرگ وجود ندارد، در نتیجه بدی ای در آن نیست: جمله معروفی که می گوید وقتی آن است من نیستم، وقتی من هستم آن نیست). سوال بعدی این است که مرگ های مشخصی (مثل مرگ های نا به هنگام، مرگ مفاجات، یا در جوانی)، به چه اندازه می توانند دردناک باشد؟ موضوع این مناظره شلوغ و پر سرو صدا با سالنی مملو از جمعیت، همین وجه دوم سوال است.


اپیکور

برای اینکه به این پرسش پاسخ دهیم، مک ماهان می گوید که انسانی چهل ساله را در نظر بگیرید. او می تواند در همین حال بر اثر تصادف رانندگی کشته شود یا آنکه می تواند تا هشتاد و نود بزید و بعد به مرگ طبیعی بمیرد. مک ماهان می گوید که جانکاهی این مرگ مشخص اینطور به دست می آید که: ما باید میزان خالص خوبی که زندگی اش می توانست داشته باشد و الان بیمرد را منها کنیم از میزان خالص خوبی ای که زندگی اش می توانست داشته باشد اگر تا هشتاد سالگی زندگی می کرد و به مرگ طبیعی می مرد. اسمش را هم می گذارد حساب مقایسه ای زندگی (Life Comparative Account).


وی پس از آن یکی از ایرادات مدل را بیان می کند: آن این باشد که برای مثال مرگ کودک یا جنین با این حساب جانکاه ترین مرگ می شود چرا که حساب از دست رفته به اندازه کل زندگی یک آدم است در صورتی که حساب موجود رسما صفر است و تفاضل خیلی منفی می شود. با این حساب راه حلی هم ارائه می کنداز این قرار: حساب بهره نسبی زندگی (The Time-relative Interest Account) . وی می گوید که ما باید با توجه به بستگی های عاطفی و روان شناختی شخص با جهان و حیات، این مقدار مقایسه ای را "تنزیل"  کنیم. از آنجا که جنین وابستگی های اندگی با جهان و حتی خویشی خویش دارد، میزان تنزیل شده خسارت مرگ او کمتر می شود در مقایسه با فرد چهل ساله ای که به مرگ مفاجات بمیرد. این طور به نظر می رسد که تفریحات فلسفی و خواندن زیاد روزنامه های مالی و اقتصادی مغز آکادمیسین های اخلاق ما را دچار انحطاط و پوکی کرده باشد.


کانتکست این گفتگو، بحثی متداول در فاینانس است. برای مثال ارزش پولی که شما در انتهای ده سال دیگر می گیرید با ارزش پولی که امروز می گیرید متفاوت است به دلیل تورم، نرخ بهره و سایر مسایل. در نتیجه مبلغی را که قرار است در آینده بگیرید باید تنزیل کنید تا ببینید امروز برای شما چقدر می ارزد (ارزشش چقدر است). سوال این است که با چه نرخی آن را تنزیل کنیم؟ جواب این است که نرخ تنزیل بسته به ترجیحات فردی دارد (در حد تئوریک صرفا) و این که او چه برداشتی از ریسک و مصرف دارد. چیزی که من می بینم در این بحث کاربردی از همین بحث نرخ تنزیل در فاینانس است: بجای تابع مطلوبیت یا ترجیح زمانی مصرف، وابستگی های عاطفی و روانشناختی وارد شده اند و بقیه مدل به شدت مشابه است. ایرادات متعددی می توان به آن گرفت در وضع فلسفی شده اش: چگونه می شود خالص خوبی های زندگی باقی مانده شخص را اندازه گرفت؟ تنزیل آن چه مکانیزمی خواهد داشت؟ آیا، به فرض محال، که بشود این کار را هم کرد، آیا این به افرادی اجازه نمی دهد زندگی دیگران را به طور پیشینی (ex-ante)خوار شمارند و مرگشان را نا-دردناک؟ 

سوال دیگری که می توان پرسید استقرای استفاده از وسایل علم فاینانس است به جان آدمی. تا چه میزان همه چیز قابل قیمتگذاری است و چرا ما در این حد به دنبال قیمت گذاری هستیم و این سان مدلهای قیمتگذاریمان را ارزش می گذاریم؟ 


دست آخر، نتیجه گیری این نوشته از همه جای آن دردناک تر است. نتیجه بحث بیان می کند که کاربرد این بحث در چیزی مثل قوانین سقط جنین می تواند باشد، یعنی بالاخره خیالمان راحت شد که وابستگی کم جنین مرگ آن را کمتر دردناک می کند و این باید جوابی باشد برای تصمیمات این چنینی. در صورتی که این از نظر منطقی مردود است. چرا این مدل برای اینکه بتواند مرگ جنین را کم درد کند فرضی را اضافه کرده. پس کم رنج بودن این مرگ نتیجه مدل نیست، بخشی از طراحی آن است. نتایج سیاستی باید خروجی های مدل باشند نه ورودی های آن: در این مدل برای جنین: مدل اول مرگ جنین را بسیار دردناک می شمرد و تصحیحِ مدل آن را بسیار کم درد کرد-- شما بعدش نمی توانید بگویید چون مدل من نشان می دهد که دردش کم است پس دردش کم است!)

بعدش شده اند استاد فلسفه...





Sunday, 10 February 2013

موضوع پایان‌نامه دکترا برای رشته های اقتصاد و فاینانس



حامد قدوسی همین اواخر در بلاگش پستی گذاشته در باره موضوعات پیشنهادیش. به نظرم فکر خوبی آمد. در این پست چند موضوع پیشنهاد می کنم که به نظرم برد خیلی خوبی هم در داحل ایران می تواند داشته باشد و هم در خارج از ایران:

1-     موضوعاتی مثل بررسی پازل های نرخ بهره، نرخ ارز، و صرفه ریسک قضایای بسیار کلاسیگی هستند و اینقدر هم رویشان کار شده که کار نو را اگر بی ارزش نکند، بسیار سخت کرده است. در این قضیه پس با حامد موافقم.  نه مطمئنم دیتاش گیر بیاید توی ایران، نه سبقه ای دارد در ایران که کسی تحویلشان بگیرد. ولی تاکید خاص من بر این است که اگر پایان نامه در ایران یا با دیتای ایران انجام می شود، روی این نکته سرمایه گذاری کند که ما با اقتصاد بسیار خاصی مواجهیم که شباهت کمی به کشور های دیگر دارد. در نتیجه آنچه تحقیق در اقتصاد ایران را جذاب می کند می تواند تاکید روی همین ویژگی های خاص و پدیده های منحصر به فردی باشد که در جاهای دیگر نیست.


جاستین ولفرز و بتسی استیونسون
دو اقتصاد دان شاد: جاستین ولفرز و بتسی استیونسون
(و یک بچه ناراحت)


2-     پس به طور مشخص چند موضوع را که تازه دیده ام و هم برد جهانی فوق العاده ای داشته اند و هم به قامت اقتصاد ایران به خوبی جور می شوند لیست می کنم:

الف- اقتصاد شادی:
نقش عوامل اقتصادی در شاد زیستن مردم چیست؟ آیا ثروتمندان الزاما شاد تر اند؟ آیا این مطلوبیت (در اینجا صرفا شادی) را از مصرف بیشتر به دست می آورند؟
به تازگی پل کروگمن یک ناهاری با تایمز مالی خورده (اینهم لینکش) و در باره مقاله هایی که او را مفتون خود کرده اند و جایزه برده اند گفته. یکیش دقیقا روی همین موضوع کار کرده: پارادوکس ایسترلین و رشد اقتصادی. این هم لینکش. ماجرا این است که شخصی به نام ایسترلین سالها پیش گفته که مردم کشور های پولدار تر الزاما شاد تر نیستند (لینک). این مقاله جدید (اثر جاستین ولفرز و بتسی استیونسون از دانشگاه هاروارد) (لینک مقاله)  آن را رد می کند: ثروت موجب شادی بیشتر است.
در ایران می توان صحت این ادعا را امتحان کرد. شاخص های اندازه گیری شادی توی مقاله هست و روشش اینقدر ساده و راحت است که باورش سخت است. همین رساله یکی از برزگترین جایزه های مرتبط را در امریکا برده.

ب- عدم قطعیت اقتصادی و اثرش بر بازار سرمایه:
یک سوالی که از بعد از بحران 2008 فکر خیلی از اقتصاد دانها را به خودش مشغول کرده این است که چرا قضیه این قدر کشدار شده: هنوز بازار بورس آن جایی را که می بایست نگرفته و بیش از 4 سال گذشته. تحقیقی به تازگی در دانشگاه شیکاگو آن را به "عدم قطعیت در تصمیم گیری های اقتصادی" نسبت می دهد: چه از جانب دولت یا سایر نهاد های اقتصادی. برای این که این را نشان بدهد شاخصی طراحی کرده به اسم شاخص عدم قطعیت سیاست های اقتصادی. این هم لینک مقاله.
این شاخص را می توان در ایران بومی سازی کرد، کاری هم ندارد کار یک یک هفته هم نمی شود. و اثر تغییراتش را روی متغیر های زیادی بررسی کرد. بویژه انکه در ایران اصولا این شاخص باید مقادیر بالایی داشته باشد و متغیر های زیادی آن را توضیح می دهند: اثر اینکه بازار نمی داند نهاد های اقتصادی چه تصمیمی خواهند گرفت چیست؟

3-     چند موضوع دیگر هم بود که می گذارم برای بعد. کسی خواست کار کند به من ایمیل بزند خوشحال می شوم کمکی بکنم. حقیقتا وقت مجال نمی دهد روی این موضوع ها کار کنم هر جند برام خیلی جالب اند و مطمئنم به جای خوبی می رسند. دست آخر هم بگویم که با حامد موافقم که اسم های دهن پر کن گارچ، مونته کارلو، شبکه عصبی و اینها نقریبا دیگر بردی ندارند. می توانید استفاده کنید اگر خیلی دوست دارید، ولی جان مقاله ایده است و ادبیات، کار درست است و دقت علمی. و اضافه کنم، کمی شوک و تخیل. 

Monday, 14 January 2013

اقتصاد موفقیت، یا راهنمای عملی شانس و تصادف



همیشه برایم دشوار بوده که کتاب در باره موفقیت و کامروایی بخرم. از رقابت و اثبات خویشی خویش گریزان بوده ام. همواره فکر می کرده ام، به غلط یا درست، که زندگی روشهایی برای خود و برای کام جویی دارد که موفقیت طلبی آن را زایل می کند. مطمئن هم نیستم که دقیقا هم چنین باشد. چند سال پیش ویدئویی در تی ای دی دیدم در باره زیبایی شناسی شکست، از الن دو با تن، این هم لینکش. خوشحال بودم که کسانی همچنان هستند که زندگیشان را پای موفق شدن و افزودن بر افتخارات نگذاشته اند: اینکه چیزی  خواستنی فرا تر از فلسفه آنتونی رابینزی غالب هست.

هفته پیش سری به کتاب فروشی زده بودم برای عکس گرفتن از جلد کتابها، مثل همیشه. توضیح آنکه در ایران می رفتم مثل بنی بشر کتاب می خریدم، اینجا از جلدشان عکس می گیرم که شب دانلود کنم چرا که خریدنشان از توانم خارج است. کتابی دیدم با این عنوان: داده پرت- داستانی در باره موفقیت (Outliers: A Story of Success). عجیب بود که چنین کتابی را پنگوئن چاپ کرده بود. آمدم و شب دانلود کردم و چه کتابی!



کتاب نگرشی اقتصادی دارد به موفقیت: چه کسانی چنین خارج از عادت به موفقیت می رسند؟ آیا افسانه هایی مثل استیو جابز یا به طور کلی پسران فقیر با اراده و خود ساخته حقیقت دارد؟ کتاب با تردید به اینها نگاه می کند: دستاورد های فردی ما در کسب موفقیت تا حدود زیادی ربط به محیطی دارد که در آن خواسته یا نا خواسته قرار می گیریم، آدم هایی که از کنارمان می گذرند و به ناگهان زندگیمان را با نفوذ و دوستانشان عوض می کنند، و شانس: شانس به معنای واقعی کلمه. کتاب لیستی از شانس ها را پشت سر هم می چیند: طول عمر به خاطر شانس، قهرمانی هاکی به خاطر شانس، و کلی شانس دیگر. شانس از نظر این کتاب اهمیتی اقتصادی دارد: اگر شانس بیاورید و در ماه ژانویه به دنیا بیایید، احتمال این که قهرمان هاکی بشوید نسبت به متولدین دیگر ماهها به شدت بالاتر است. اگر شانس می آوردید و در شهری خاص در ایالات متحده به دنیا می امدید مانند تمام همشهریهایتان صرفا پس از صد سالگی بر اثر کهولت می مردید، نه بیماری، نه هیچ مشکل بدنی دیگر.

قواعد ما برای تحلیل بزرگی و کامروایی دیگران قواعدی مدلسازی شده و به شدت قاعده مند اند و همین قاعده ها هستند که درک موفقیت بر اساس شانس را دشوار می کنند: اگر کسی می خواهد قهرمان هاکی شود صرفا کافی نیست که بهترین مربی را داشته باشد، به خود ایمان داشته باشد و تمام زندگی تلاش خستگی ناپذیر کند: بلکه همچنین بسیار بهتر است در ژانویه به نیا آمده باشد- به دلیلی ساده: در ماه دسامبر هر سال بچه ها را برای جذب در لیگهای استانی دستچین می کنند. برای موفقیت در هاکی باید از همان اوقات وارد هرم رقابت و آموزش شد. در آن زمان بچه ها می بایست ده سال تمام داشته باشند و نه بیشتر. کسانی که متولد ژانویه اند از همه ده ساله ها در ماه دسامبر درشت جثه تر اند چرا که سن بیشتری دارند و همان چند ماه رشد اضافه باعث می شود که در رقابت اولیه انتخاب شوند، بهترین آموزش ها را ببینند و از استعداد های دیگری که چند ماه کوچکترند سالها جلو بیافتند. لیست شانسها پایانی ندارد. توصیه می کنم این کتاب را بخوانید، کمی سرچ کنید لینک دانلود می آید، و از زندگی سرشار از بالا و پایین، و نه الزاما "در اوج موفقیتتان" بیشتر لذت ببرید.  



Sunday, 25 November 2012

درسهای اقتصاد سیاسی و ساقی سیم ساق




مقاله جدید اکونومیست (این هم لینکش) طرح می کند که فرانسه الان برای اروپا مانند یک بمب ساعتی است: متغیر های اقتصادی از جمله نسبت بدهی عمومی به تولید ناخالص داخلی در سالهای اخیر به مراتب بد تر شده اند. شرکت های جدید در فرانسه نایاب اند و کسب و کار های کوچک و متوسط، موتور های رشد اقتصاد و کارافرینی، نادر. مثالهای این دستی را می شود در مقاله یکی-دو ماه پیش بریجت گرانویل هم دید (لینک). این نشان می دهد که یک کشور همواره "به تدریج" توانایی و طراوت اقتصادی اش را از دست می دهد، تا به مرز بحران و به هم ریختگی برسد.

نویسنده مایل است که این پدیده را بیشتر به اولاند و حزب چپ گرا، و به زعم نویسنده مقاله "عقب مانده" اش، نسبت بدهد. مثالها از این دست اند: اولاند در جریان مبارزه انتخاباتی بیشتر از آنکه راه حلی برای برون رفت اقتصاد از خرابی ارائه کند، تمرکز کرده بوده روی رد سیاست های "ریاضتی". او همچنین افزایش قابل توجهی روی مالیات طبقه مرفه داده (مالیات بخش مرفه رسیده به 75 درصد [منبع: لینک: مقاله روث اسپنسر در گاردین]) و این  (در صورت درست بودن این ادعا) به نوبه خود انگیزه تولید و کارآفرینی مضاعف را از این طبقه می گیرد.



جالب اینجاست که تا چه حد فشار های اقتصادی و سیاسی راهی برای این کمونیست دو آتشه باقی نگذاشته اند جز آنکه مخلوطی عجیب از سیاست های دوگانه را پیاده کند: در بودجه ماه سپتامبر، علاوه بر اصلاح مالیاتی مخارج دولت هم به شکل قابل ملاحظه ای کم شده. سیاست """"""رشدی که همیشه در راس امور وی و حزبش بوده، بیش از همیشه شبیه سیاست های اقتصادی سایر دول همسایه شده.  یعنی چپاندن همان "ریاضت اقتصادی" منفور به شکل نرم تر، و بدون دردسر. ایشان همچنان اتحادیه های کارگری را "بسیار ساده تر مجاب می کند" که عدم افزایش حقوق یا کاهش مزایا را بپذیرند زیرا با آنها در یک سمت و سو است [منبع: لینک: مقاله اکونومیست نوامبر 2012]. همچنین بالاخره تعهد کرده که به خاطر جذب اعتماد سایر کشور ها و قرض دهندگان به فرانسه، شده حتی به قیمت کم شدن رشد، مخارج را پایین بیاورد [منبع: لینک مقاله گاردین، الکتبر 2012]. در نتیجه از کل آن رز سرخ (نماد حرب کمونیست فرانسه) ظاهرا فقط دسته خار دارش باقی مانده که برسد به رای دهندگان.

کل سیاست ها لیبرال اند ولی راحت تر اجرا می شوند. همین سیاست ها را اگر سارکوزی پیاده می کرد معلوم نبود چه پوستی از سرش بکنند. (سایر مثالها: شورش در اسپانیا به خاطر برنامه های مشابه- یونان هم همین طور). چرا سیاست های لیبرال ناگزیر اند سوال بسیار مهمی است.  ولی اینجا درسی معنا-شناختی وجود دارد: ما جور و جفا را از نزدیکانمان بهتر می پذیریم. ما راحت تر قبول می کنیم که همسایه ما را چپاول کند تا دشمن بیگانه. و سختی و مرارت را برای دوستان بهتر می پذیریم تا غریبگان. تسری آن به مورد اقتصاد سیاسی هم همین می شود: برای اصلاحات اساسی، اعتمادِ نمادین از نفس کارکردِ برنامه ها مهم تر اند. به عبارت دیگر مهم این نیست برنامه ها چقدر خوب یا بد اند، چرا که نتایج همیشه با تاخیر مشخص می شوند. مهم برای امروز این است که چه کسی آنها را اجرا می کند.  


---
عنوان مقاله از این شعر حافظ:
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد                         کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند 

Saturday, 10 November 2012

چرا انتخابات امریکا مهم است؟



هرچند مرزهای ایالات متحده را خطوط روی نقشه مشخص می کند، حوزه اثر گذاریش همواره از آن فراتر رفته است. به همین نسق انتخابات امریکا هم گرچه به محدوده داخل مرزهاش محدود شده، اما بسیاری را از پس آبها وادار به موضع گیری و بحث می کند. برای ما ایرانی ها هم که بیشتر از در سیاست خارجی مهم است: آیا این انتخاب در سیاست خارجی دو کشور و روابط متقابل تاثیر خواهد گذاشت؟ آیا رامنی بیشتر بر کوس جنگ خواهد کوفت؟ و غیره. ولی برای من آنچه مهمه است همان وجهه تاثیرات اقتصادی و جامعه شناختی آن است، به شکل زیر:

1-     استیگلیتز به تازگی مقاله ای (لینک مقاله) نوشته که چرا انتخابات امریکایی یک انتخابات جهانی است. این طور می گوید که حتی جای این داشت، و جالب می شد، که در این انتخابات حق رایی به افراد دیگر کشور ها بدهیم: اروپا الان نیم نگاهی از امید و هراس به امریکا دارد: سیاست های مالی اوباما و پرتگاه مالی در ژانویه می تواند برای اروپای نیمه جان، ضربه ای بی نهایت مهلک باشد. کانادا از همین الان نگران پروژه های بزرگ خود با امریکاست: پل سازی، انتقال نفت و غیره. چین نگران بالا آمدن رامنی بود: رامنی به وضوح سر قضیه چین شمشیر را از رو بسته بود: "چین به قواعد بازی احترام نمی گذارد و نرخ ارز خود را به شکل تصنعی پایین آورده، در حالی که امکان کار و تولید را از امریکایی ها، در خاک امریکا، گرفته است". (مقاله نیویورک تایمز را در این باره اینجا بخوانید.)

2-     از جنبه نمادین اقتصاد هم این انتخابات مهم است: بالا آمدن فلسفه اقتصادی خاص در امریکا همیشه اثری بی برو برگرد روی اروپا گذاشته است. برای مثال مقررات زدایی در دهه هشتاد و زمان ریگان. این دوره مصادف بود با حرکت هر چه بیشتر امریکا به سمت خصوصی سازی و بریدن دست دولت از کسب و کار و مداخله. مقررات دولتی در نتیجه این پروسه، تا حد قابل ملاحظه ای کاهش یافت. ابتدا شش صنعت بزرگ به طور بی سابقه مقررات زدایی شدند و این روش به سرعت به سایر صنایع هم رسوخ کرد. معادل آن در اروپا مقررات زدایی انگلیسی هاست. خیلی ها هنوز بر این باورند که فریدمن (لینک: میلتون فریدمن)، که آن زمان مشاور ارشد اقتصادی ریکان بود، با تاچر و مشاوران اقتصادی اش، روابط نزدیگی داشته و همان آنها را تحت تاثیر قرار داده است: فروش شرکت تلفن، برق و گاز بریتانیا به بخش خصوصی و ادامه مقررات زدایی ادامه همین داستان است. (مقاله ویکیپدیا در باره اقتصاد ریگانی را اینجا بخوانید)


3-     همین اثر دهه هشتاد روی اکثر کشور های امریکای لاتین آمد، مثل بولیوی و شیلی. چین هم تحت تاثیر همین مکتب یود که شروع به آزاد کردن بازارهای خود کرد. خود فریدمن در سفری متاخر به چین از احساس غرورش در دیدن "اثر بازارهای آزاد" بر ایجاد "ساختمانهای بلند و باشکوه" گفته است. ادامه مثال تاثیر امریکایی، تاثیری است که جرج بوش پسر گذاشت در میلیتاریزه کردن فضای اقتصاد بین المللی. به طور کلی، مدل اقتصاد امریکایی الگو ساز بوده است.

4-     انتخابات اخیر امریکا، و روز های پس از آن، چهار  سوال بزرگ دیگر را شفاف می کند. این انتخابات به شکلی بی سابقه روش های اقتصادی سیاسی را در کنار سایر موضوعات بسیار پر اهمیت گذاشته است: حقوق  مدنی: حقوق زنان برای و بیمه درمانی. دوم: محیط زیست. سوم، فلسفه ی دولت و مقررات، و چهارم، طبقه متوسط.




در حقوق مدنی: آزادی اختیار زن بر بدنش تا چه میزان است؟ بویژه دعوا بر سر حق سقط جنین میان دولت اوباما و جمهوری خواهان. حال چرا جواب این سوال برای  جهان مهم است؟ چون روابط اجتماعی در امریکا همیشه الهام بخش جنبش های اجتماعی در سایر کشور ها، بویژه اروپا و امریکای لاتین است: اما گلدمن (لینک: اما گلد من)، فعال زنان و از آنارشیست های به نام دهه های نخست قرن بیستم، از اروپا با اسلحه به امریکا می آید تا "کارنگی" را ترور کند، چرا که به زعم وی کارنگی کارگران را استثمار می کرده است. این هر چند نمادین است، ولی از ریشه دار بودن حساسیت ها نسبت به امریکا می گوید. تعداد تشکلاتی که چنین حساسیتی را دنبال می کنند، و چنین پیگیرنه اخبار و تصمیمات را انتقال می دهند و به بحث می کشند، در سفر اما گلدمن تجلی می یابد. روی دوم این سکه تور حمایتی دولت است برای اقشار محروم: آیا دولت می بایست از آنها نگهداری کند؟ آیا رشد اقتصادی بر این اهمیت ارجحیت ندارد؟ اگر امریکای به این بزرگی بتواند مدل سوئدی (چتر حمایتی) را اجرا کند، پس هر کشور دیگری هم می تواند. نکته مهمه اینجاست: تصمیم اوباما تنها در باره  یک "بیمه درمانی" نیست. یک "روش اقتصادی" برای آینده اکثریت کشور های توسعه یافته جهان است و روابط دولت با شرکت ها، ارزش رشد و جایگاه طبقه ضعیف را در نظام اجتماعی مشخص می کند.

دو محیط زیست: رامنی مخالف هزینه های بالای دولت در محیط زیست است. اعتماد او به بازار این را می گوید: اگر بازار تشخیص دهد که سرمایه گذاری در روشهای کنترل محیط زیست معنی دار است، این کار را خواهد کرد و بسیار بهینه تر از دولت هم خواهد کرد. اوباما در آن سو می گوید که به نظر وی بازار اهمیت این موضوع، و بعضا سایر موضوعات حیاتی را درک نمی کند. این تنها یک چالش محیط زیستی نیست، بلکه به اعتماد ما، و نگرش اقتصاد دانان سیاسی، به اعتبار بازار و خود-کنترلی بازار مربوط است. به دید اوباما بازار نمی تواند همه ارکان پر اهمین زندگی را درک کند و در خود بپرورد. رشد و حد اکثر بهره وری نه به حفظ محیط زیست منجر خواهد شد، و نه به همزیستی مسالمت آمیز تر. رامنی می گوید که تشخیص بازار بر تشخیص دولت ارجحیت دارد، و دولت نمی تواند بخشی از جامعه یا اقتصاد را به سایر بخش هاش برتری دهد. پیروزی هر یک از این دو ایده مشخص کننده نگرش غالب ما است. با اینکه اوباما پیروز شده، اما هنوز معلوم نیست این نظام تازه چگونه خواهد زیست، و این کسر اعتبار از بازار تا کجا دوام خواهد داشت. جهان ولی، همچنان نظاره گر است. هرچند، انتخاب اوباما خبر خوبی برای نهضت "ضد رشد" است.

در فلسفه دولت: آیا دولت باید نظارت کند و کار ها را همگی به بیرون بسپارد؟ دخالت فعال دولت در سیاست های مالی و اعطای یارانه به صنعتی خاص تا چه حد؟ اوباما قطعا با برون سپاری های فعالیت های اطلاعاتی و نظامی در زمان بوش چندان موافق نیست. چرا که برخی فعالیتها را مختص دولت می داند (مثال: خرابکاری توفان کاترینا و بوش چرا که دست دولت کوتاه بود، محبوب تر شدن اوباما در توفان سندی). دوم این که به صنایع خاصی (از جمله بیوتکنولوژی، کشاورزی و فناوری های سبز) یارانه های هنگفت داده. آیا امریکا این دخالت را می پذیرد، یا همان شکل سابق عدم مداخله را؟

و دست آخر، طبقه متوسط. کدام نظام طبقه متوسط را بیشتر حفظ می کند؟ امریکا به طور سنتی ستاینده طبقه مرفه است: کسی که دارنده املاک و اموال است قطعا باید شخصی مسئول، نظام مند، و کار آفرین باشد: الگوی شهیر و کلاسیک امریکایی. اغلب کاندیداهای جمهوری خواه و دموکرات همواره صاحبان صنایع یا سرمایه دارانی استخواندار بوده اند. اوباما نظر دیگری دارد: طبقه متوسط باید حفظ شود و مسئولیت حقیقی در جامعه میزان مشارکت در پرداخت مالیات است. کدام یک؟ مرفه یا متوسط؟ و با کدام روش؟


هر چه باشد اوباما برده است و چهار سال وقت دارد تا نظراتش را به بوته آزمایش بگذارد. انتخاب اوباما تقریبا برای اولین بار امریکا را زا سردمداری بازار آزاد جدا کرده و به فکر من، پایانی است برای اعتماد بی حد و حصر به بازار. و شاید زمانی برای بزرگتر دیدن چالش انسان در این زمین بی نهایت شلوغ، و محیط زیستش که هر روز به زیر می رود.