Friday, 24 January 2014

بیکاری و بیکارگی




جناب لری سامرز چند روز پیش جلسه ای داشته برای اقتصاد دانان امریکایی در موسسه ملی تحقیقات اقتصادی. صحبت در باره بیکاری بوده: اینکه آیا تکنولوژی موجبات بیکاری بیشتر را فراهم می کند؟ او بسیار نگران بوده که بله، این بار واقعا تکنولوژی دارد کار دست نیروی کار می دهد. آمار بیکاری رو به افزایش است. این نموداری که او به شرکت کنندگان نشان داده این است:


خط آبی آمار بیکاری (unemployment) و امتداد آن پیشبینی بیکاری را نشان می دهد از سال 1950 تا 2010 و بعد از آن. میانگین خط تقریبا ثابت مانده، با اینکه بالا و پایین هم زیاد رفته. البته می دانیم که مشکلی که شاخص بیکاری دارد این است که تنها شامل کسانی می شود که به شکل "فعالانه" دنبال کار می گردند ولی کار پیدا نمی کنند. در نتیجه اگر کسانی کلا مایوس شوند از گشتن به دنبال کار، یا اصلا حوصله دنبال کار رفتن را نداشته باشند، جزو آمار بیکاری شمرده نمی شوند. پس مورد نگران کننده خط آبی نیست بلکه خط قرمز است: این نمودار درصدی از مردان بین 25 و 54 سال را نشان می دهد که نه کار دارند و نه دنبال کار می گردند. یعنی به معنای اصیل کلمه برایشان هم مهم نیست که کاری داشته باشند که بخواهند دنبالش بکردند (کسری از این مردان مشکلات ناتوانایی های فیزیکی دارند، ولی این کسر در ظول سالها زیاد نشده، بر خلاف خود این گروه ظاهرا از کار گریز که دارد از 15 درصد هم رد می کند). چطور این اتفاق افتاده؟ آیا این به خاطر ظهور فناوری های پیشرفته است؟

جان کوکران (John Cochrane) از دانشگاه شیکاگو معتقد است که این طور نیست. در یادداشتی که دیروز بر وضع و حال این دو نمودار نوشته به نکته های جالبی اشاره می کند: نمودار آبی همان بیکاری (unemployment)  باشد، اسم نمودار قرمز را می گذارد (non-employment)  که اگر بشود ترجمه اش کرد، من علی الحساب اسمش را می گذارم "بیکارگی". بحث این است که  اگر تکنولوژی میزان تقاضا را برای نیروی کار کم کرده، انتظار نمی رود که نرخ بیکارگی (یا بیکاری) افزایش پیدا کند، بلکه انتظار این است که عدم توازن بین عرضه و تقاضا منجر به کاهش دستمزد ها بشود. همین پدیده هم در طور بحران های قبلی بوده: مثلا در حین رکود بزرگ نرخ دستمزد افت شدیدی داشته به خاطر کاهش تقاضا برای کار و زیادگی عرضه. ولی مردان بین 25 و 54 بسیار  سخت کار می کرده اند، البته با دستمزد فوق العاده کم. در کشور های فقیری که نیروی کار فراوان است و دستمزد اندک، مثل بنگلادش، هم مردان در این گروه سنی با وجود حقوق پایین در خانه نمی نشینند.

پس چه چیزی شاخص بیکارگی را در این حد بالا برده؟ یا به طور دقیق تر چه چیزی انگیزه جستن کار را از بخش قابل توجهی از مردان در سن کار گرفته؟ کوکران می گوید که بخشی از این پدیده به خاطر وجود سیستم تامین اجتماعی و وجود حقوق بیکاری و بیمه است. "این نظام ها که به تدریج برای حفظ نیروی کار از عواقب مهیب بحران های مالی به وجود آمده، کاری کرده که بحران اخیر بیش از هشت سال تمام کش پیدا کند". همچنین نکته دیگر این است که وجود این چنین نظام بخور و نمیر پروری باعث می شود گروهی از وام گیرندگان روی درآمد کمشان حساب کنند که باعث شود وام دهندگان بخشی از تسهیلات را بر آنها ببخشند.

کتاب تازه ای که این بحث ها را با دقت اعجاب انگیزی طرح کرده  اسمش هست "رکودِ باز-توزیع" یا redistribution recession.  بحث هم این است که سیاست های باز توزیع نتایج مورد نظر را نمی دهند و نداده اند، بلکه مردم را تنبل کرده و تولید را کاهش داده اند. در هر صورت از وقتی بحران 2007-2008  با انفجارش و ترکش های هنوز توی هوا معلقش این همه خسارت و بیکاری بار آوره، باز توزیع و شبکه های حمایت اجتماعی خریداران بیشتری دارند. ولی همچنان لیبرال ها چیز های تازه پیدا می کنند.

_______________________________________________________________

قبل از هر چیز، من نه با این ایده موافقم و نه مخالف، چرا که برایم تازگی دارد، ولی مطمئنم ارزش طرح شدن و بحث دارد، از هر سو که حالا نگاهش بکنیم.




Wednesday, 19 June 2013

در سیاستهای اقتصادی دولت آینده

به خودم  قول داده بودم در باره ایران هیچ چیزی اینجا ننویسم. بعد از دو سال و اندی این را باید بشکنم چون دیگر نمی شود. بویژه پس از انتخابات اخیر و امید آنکه شرایط (خاصه اقتصادی) تغییر کند. امروز در تسنیم اسامی کابینه پیشنهادی دولت جدید منتشر شده بود. هم مایه خوشحالی ست و هم اسباب فکر. در عین حال خیلی ها شروع کرده اند به نوشتن توصیه های اقتصادیشان برای دولت روحانی.  من می خواهم از زاویه دیگری وارد این گود بشوم.

این را از آن جهت می نویسم چون بر آن باورم که ما در اقصاد ایران فرصت هایی داریم که نمی بینیمشان، چرا که گرفتار روایتی تکراری از شکل درست اقصاد ایرانی شده ایم. شکل روایی اقتصاد بسیار مهم است، بویژه در سالهای اخیر  اندیشمندان برجسته ای در باره اش قلم زده اند: ایده این است که بخش بزرگی از کارکرد های سیستم اقتصادی حاصل حرف زدن و روایت کردن در باره آن است و ما نمی توانیم بدون انکه در باره اش حرف بزنیم، و بدانیم که در باره آن چه حرف هایی دارد زده می شود (درست یا غلطش اصلا مهم نیست- بگوییم به شکل فوکویی: چیزی که گفتمان اقتصادی ما را درست می کند) آن را بشناسیم و تغییرش بدهیم. این در مقابل شکل ساختاری گرا و فرموله بندی شده قرار می گیرد. برای مثال کمال درویش از روایت دستوری سیاستهای اقتصادی می نویسد (لینک مقاله). آنا پالاچیو وزیر خارجه سابق اسپانیا عنوان مقاله عالیش را در باب بحران حوزه یورو می گذارد چالش روایی اروپا. رابرت شیلر از دانشگاه ییل در مقاله ای که باز هم بحران مالی این روز ها را نشانه گرفته می نویسد که ایده ضعیف شدن اقتصاد جهانی طرحی روایی است و منطقی گفتمانی دارد.  با همین نگرش پر انرژی و متفاوت است که غرب می تواند در سالهای اخیر اقتصاد خود را باز اندیشی کند با فکر بنیادین به این که حقیقتا ریشه های حیاتیش کجاست (و یا به کجا باید منتقل شود). کارهایی مثل مدرسه نوین آتن درگیر باز تعریف اروپا شده، بنیاد اقتصاد نو دارد همه چیز را از نو می نویسد و به حرف می کشد.

ولی فکر ایرانی ما تکراری است و این برای من خسته کننده شده: همیشه فکر ما این است که یک جوری جلو دولت را بگیریم که پول چاپ نکند، که تورم مزمن مان کنترل شود. یا آنکه یارانه را چه کنیم؟ نفت را چه کنیم؟ کاسه چه کنم انتها ندارد. همین سیاست های پولی و نفت و مشتقات این دو حجم وسیعی از کل مقالات اقتصادی که برای ایران نوشته می شود را به خودش اختصاص می دهد. ولی این بیماری ها همیشه هستند. آیا نمی توانیم طرحی نو در اندازیم و درکی جدید از کارکرد اقتصادیمان ارائه کنیم؟ و آیا فرمولهای از پیش تعیین شده اقتصاد پولی یا خواندن تجربه های موفق و یاد گرفتنشان حقیقتا کافی است؟ آیا پیدا کردن راه حل برای مشکل الانی کافی است و به شکل ادامه داری موجب بهبود می شود؟ ایده فضیلت تکنیک، ریاضی و ساده-نگری مدیریتی چنان گریبان ما را گرفته که از پرداختن ایده نو، داستان سرایی و جدل های حقیقی و فلسفی در چارچوب اقتصادیمان در مانده ایم.  من بر این باورم که حقیقتا چنین است.
 رابرت شیللر برای دوربین ژست می گیر

در عین حال پیشرفتهایی بوده، بویژه در تاریخ ایران. نگرش ما به تاریخ ایران دستخوش تغییراتی بنیادین شده در این چند ساله با کار های آجودانی (که ریشه شناسی می کند مثلا شکل گیری فقه شیعه را- و نظامی را در مقدمه کتابش عیان می کند که به شکل گیری این تفکر انجامیده)، یا علمداری (با مقایسه تاریخی شکل گیری نهاد های اجتماعی-اقتصادی ایران در طول تاریخ و مقایسه آن با غرب) و سیف (با نوشتن تاریخ اقتصادی ایران با عدد و رقم: نقش بیماری ها، بلایای طبیعی و قحطی های مکرر، نا اطمینانی و خودکامگی). ولی پیوندی در اینجا میان اقتصاد امروزمان و شکل تاریخی نهاد های اجتماعی- اقتصادی همچنان شکل نگرفته باقی مانده. سوال: چه چیزی باعث می شود اقتصاد اسلامی در اوایل اتقلاب به این شکل فراگیر در کشور پیاده شود؟ این پرسش بویژه مهم است چرا که تا پیش از آن چنین اقتصادی در جهان خارج وجود نداشته (بر خلاف بانکداری اسلامی و اوراقی که مطابق شرع ساخته می شوند. این که کل اقتصاد یک جامعه اسلامی باشد بحث دیگری است). خود نور بخش در مصاحبه اش با امویی (اقتصاد سیاسی ایران) می گوید که هیچ ایده ای نداشته که این اقتصاد اسلامی چه چیزی است ولی آمده که با پیاده کردنش اجرایش کند. باز همان سوال: چرا چنین اتفاقی افتاده؟ جواب: چون کسی یا کسانی به آن انیشیده بودند. و چنان سر پر سودا و دل قوی ای داشته اند که فکر نو بپرورند و پیاده اش کنند. سوال تازه: الان اقتصاد دانان ما به چه چیزی می اندیشند؟ آیا توانسته اند در این چند سال شکلی جدید از اقتصاد برای ایران طرح افکنند یا حد اقل آن را "تخیل" کنند؟ چرا ساقه نحیف ایده پردازی ما خشک شده؟


سوال بعدی: آیا تیم اقتصادی حسن روحانی موفق خواهد شد مشکلات کنونی را حل کند؟ جواب: در بهترین در چارچوبی که ما اقتصاد ایران را می فهمیم به احتمال زیاد. یعنی اینکه همه چیز می تواند خوبتر شود ولی دو مساله بعید است اتفاق بیافتد: یک- تغییر اساسی در شکل اداره اقتصاد، دو- ادامه دار شدن اصلاحات اقتصادی. چرا؟ دو مشاهده تاریخی: یک- تقریبا تمام تیم اقتصادی ادم های تکراری اند (در عین تجربه فراوان و دانش غیر قابل انکارشان). خیلی بعید است که کسی از ایشان قصد انداختن طرحی نو داشته باشد یا اقتصاد نوینی را بخواهد از بنیاد پیاده کند (کاری که در اول اتقلاب البته افتاد: همه جوان بودند و پر فکر، مستقل از جهت و رویکردشان). دو- هیچ روش واحدی در این سالهای اخیر برای اداره سیستم اقتصادیمان نداشته ایم: مثال: تمام اصلاحات اقتصادی دوران خاتمی در هشت سال چو نقش روی آب شد. این مانند ساختن خانه بر آب است: یک دولت انظباط مالی دارد، پول چاپ نمی کند، پروژه ها را سر وقت تمام می کند، بودجه اش تقریبا متوازن است- دولت بعدی به هیچ جایش نیست و هر کاری که دلش بخواهد می کند. یک اقتصاد دان می داند که عرضه پول احتمالا تورم زا است، دومی اصلا چنین فکری نمی کند یا اگر هم بکند برایش مهم نیست. ولی چه چیز این را پدید آورده. ما چه می توانیم کنیم که این طور نشود؟ یا اگر که می شود آیا این چیزی است که ایرانی بودن ما را تعریف می کند؟ بی نظمی مالی، تنبلی، ترس از قدرت؟ یا نه، بلکه نظام های اجتماعی-تاریخی دیگری هستند که این آشوب را درست می کنند؟ چه کارشان کنیم؟ اصلا اقتصاد ایرانی چیست؟ اگر فردا هر یک از ما را بگذارند که هر کاری دلت خواست با این اقتصاد بکن و آن را از شالوده از نو بساز چگونه باید بسازیمش؟ آیا همچنان ایده اقتصاد آزاد را می خواهیم پیاده کنیم که سال پنجاه و چهار و پنج اوج گرفت و پنجاه و هفت با سر به زمین خورد؟ آیا مدل سوئدی برایمان خوب است؟ یا آیا مثل پژو موتور پیکانی یا پیکان  چراغ بنزی هر چیز خوبی که از هر جا آمد را باید به هم بچسبایم؟ کاری که تمام این مدت کرده ایم؟


باید فکر کنیم. الان فرصت هست ولی زمان، جوانی و امید هر آینه از دست می رود. من با این تمام می کنم: فکر کردن مجدد به اقتصاد ایران و در افکندن فلسفه و تاریخی بومی از اقتصاد ایران شاید در حال حاضر مهم ترین رسالت ما باشد. بویژه در روزهایی که امید هست و فکر می تواند باشد. فکر نو، فکر نو، فکر نو. 

Tuesday, 11 June 2013

بی مایگیِ شر



هانا آرنت، متفکر آلمانی، در محاکمات نورنبرگ شرکت فعال داشت. او به طور خاص محاکمه آدولف آیشمن را پیگیری کرد. مسئول کشتار یهودیان در اردوگاههای متعدد. او انتظار داشته که گرگی درنده را ببیند: شخصی شیطانی و پلیدکار. تجسم شیطان، یا آدم کشی نمادین و خونخوار. ولی بر خلاف تمام اینها، آیشمن شخصی بی مایه، بسیار معمولی و سست عنصر از آب در آمد. با سوادی متوسط، و طرز فکر پیش پا افتاده. این قدر آیشمن معمولی بوده که نه تنها برای آرنت، حتی برای حضار در دادگاه هم عجیب بوده. هانا آرنت پس از خودش سوال می کند که چه چیز موچب شده شری به این وسعت زاده دست چنین موجود حقیر و نادانی شود؟ وسعت کشتار در مقابل کوچکی مسئول آن حیرت آور است. آرنت برای اینکه این پدیده را به خوبی نشان دهد این ترکیب معروف را ابداع می کند: "بی مایگیِ شر". یعنی که شر بیش از آنکه ریشه در پلیدی و عظمتی شیطانی داشته باشد زاییده نادانی، و کوتاهی فکر است. کسی که فکر نمی کند به هر کاری ممکن است دست بزند و رسالت روشنفکر بسط ضرورت تفکر در جامعه است. آرنت اینگونه می اندیشد که خرابکاران و خائنان لازم نیست آدم های پلیدی باشند. آنها تابع اند، بی فکر اند و الزاما جانهایی پرورش نیافته و حقیر دارند.



آرنت جوان از تاریکی نگاه می کند

من با آرنت موافقم. نتیجه مستقیمی که از آن می شود گرفت آن است که نباید خرابکاران  را بواسطه شخصیتشان به قضاوت نشست. کنش پلید و شرارت بار، از بین بردن جانها، و به تباهی کشاندن دیگران گاها هیچ تناسبی با شخصیت مسئول مستقیم آنها ندارد. این قضاوت که : او آدم خوبی بود ولی دورو بریهاش بد بودند، یا آنکه او مسئول هیچ چیزی نیست و شخصیتش نشان می دهد که منظوری نداشته یا آنکه نمی خواسته  پلیدی کند بی معنی است. چنین نیکو سیرتانی که دست به خرابکاری های بزرگ  می زنند مسئول کار خود اند. چرا که نادان بوده اند و تابع. چرا که تبعیت و فروختن گوهر اندیشه به دیگران مولد بزرگترین شرارت هاست. و این تلخی و ناباوری همیشه با ما بوده.  

-----
 برای مطالعه بیشتر و بحث در باره شرارت و مسئولیت به این لینک در پاریس-ریویوو نگاه کنید.

Wednesday, 24 April 2013

میراث تاچر



آنچه پس از مرگ تاچر در باره اش گفته و نوشته شده نشان دهنده آن است که دره ای که خود او میان ستایندگان و دشمانش انداخته، همچنان  عمیق و پر ناشدنی است. همیشه هم اینطور بوده که طرفداران بازار آزاد و مقررات زدایی او را بستایند و چپی ها نفرینش کنند. اتفاقا ما باید مطالعه شخصیتهای این چنینی را جدی بگیریم و به سادگی از کنارشان نگذریم. نگویم که همه چیز نسبی است. مطالعه تاچر خاصه، نشان می دهد که بالاخره آیا داشتن آدم های کله شق، حرف گوش نکن و دشمن تراش در تصمیم گیریها خوب است یا بد. نشان می دهد که اعتقاد شیفته وار به فلسفه ای اقتصادی چه جور نتایجی می تواند داشته باشد. در باره این شخص فولادین به آرامی و با نسبی-نگری رد شدن کافی نیست.

پدیده اول: نگاه به مقاله های بی شماری که در هفته گذشته در باره تاچر چاپ شد نشان می دهد که انتقاد از رفتار تند و آتشینش، بی توجهیش به اطرافیان و رقیبانش، و اعتقاد بنیاد گرایانه و خاموشی ناپذیرش به هایک و فریدمن همچنان برای بسیاری غیر قابل قبول مانده.

پدیده دوم: روی جلد اکونومیست نوشته "مبارزآزادی" با عکس بزرگی از بانوی آهنین (لینک). مقاله اش هم این عنوان را دارد: چرا جهان ما به ناچریسم بیشتری احتیاج دارد (لینک 1) (لینک 2).  از آن دست مقاله هایی است که در بهترین حالت می توان لقب سفارشی و سطحی به آن داد. ولی جدا از این که اکونومیست یک مقاله سفارشی و بی مایه چاپ کرده و این عجیب است برای من، نفس طرفداری چشم بسته از سیاست های نخ نمای دهه هفتاد و هشتادی در این مقطع از اقتصاد لنگ و داغان بشری  (چه چپیش چه راستیش) قابل تامل است: خاصه در اکونومیست. من سوال خودم را در این نوشته این طرح می کنم: واقعا آیا جهان ما به تاچریسم بیشتری نیاز دارد؟

اجازه بدهید، چون دوستانی دارم که روی رفرنس حساس اند، پاسخ را در سری کاملی از مقاله هایی که در پروژه سندیکا چاپ شد بجویم. مقاله اول از رابرت اسکیدسکی، استاد اقتصاد سیاسی دانشگاه وارویک و عضو سابق مجلس اعیان انگلستان است. این هم لینک مقاله. به عقیده نویسنده تاچر کارنامه ای لنگ و نیمه موفق دارد، پر از لکه های سیاه و تصمیمات غلط: تاریخ نشان داده است که نه تنها سیاست چپ در بریتانیا شکت خورده است، بلکه راستگرایی آنگلو-امریکایی هم وضع بهتری از آن نداشته است. به عقیده تاچر، شکست دولت از شکست بازار قابل تحمل تر است: عدم مداخله دولت در بازه هدفی قدسی و غیر قابل مذاکره بوده است. ولی فاصله سالهای 1950 تا 1973 موید ضرورت آهنین این تغییر (از مداخله زیاد دولت به بازار آزاد) نیست. از خود مقاله ادامه می دهم:

زمانه دشواری بود. آمار نشان می دهد که دوره ما بین 1950 تا 1973، جایی که مداخلات دولتها در اقتصادهای بازار در اعلی درجه خود در دوران صلح بود، دورانی خیره کننده از ثبات و موفقیت اقتصادی بوده است: عاری از رکودهای جهانی و با نرخ رشدی بسیار سریع تر از کل تاریخ پیش از خودش. ما می توانیم بنشینیم و بحث کنیم که کارکرد اقتصاد آن دوران بسیار هم می توانست بهتر باشد اگر دولت مداخلات کمتری در بازار می داشت. ولی بازار های کامل همانقدر قصه و افسانه اند که دولت های کامل. تنها چیزی که می توانیم بگوییم این است که در هر دوران رشد و ثبات چقدر بوده و مقایسه به ما نشان می دهد که بازار بعلاوه دولت از بازار منهای دولت بهتر کار می کند. در زمینه بیکاری کارنامه تاچر خوب نیست چرا که همه می دانند سیاست های پولی ای که در پیش گرفت نرخ بیکاری را زیاد کرد. اسکیدسکی می پرسد که خوب این درست، ولی قطعا سیاست های هدف-گیری-تورمی (inflation targeting)  باید بهره ای می داشته. که ظاهرا نداشته: میزان تورم بین سالهای 1980 تا 2007 همان است که بین سالهای 1950-1973  بوده (کمی بیشتر از 3 درصد).


مارگارت تاچر 


بعد می پردازد به مقررات زدایی: آیا مقررات زدایی رشد را افزایش می دهد؟ اصولا مطابق چیزی که ما خوانده ایم باید بدهد. ولی تاریخ کمی متفاوت است: اگر رشد اقتصادی بین سالهای 1980 تا 2007 همان میزانی می بود که جهان در خلال سالهای 1950 تا 1973 تجربه کرد، یک شهروند متوسط جهانی الان بیست درصد ثروتمند تر بود. بیشترین انتقاد این نویسنده به مقررات زدایی شدید تاچر است بویژه از فعالیتهای مالی و بانکی و انتقاد شدیدش را اینطور بیان می کند: " تاچریستها  با رها کردن قدرت پول ، و با تمام توجیهات اخلاقیشان، تسهیلگران انحطاط اخلاقی غرب شدند". خیلی ها امروزه زیادگی مقررات زدایی را در زمان وی، و قطعا ریگان، بناهای نخستین بحران مالی کنونی می دانند.

پس اکونومیست چه فکری کرده که تاچریسم بیشتری را توصیه کرده؟ آیا جهان ضرورت مقررات بیشتر را بویژه برای صنعت مالی در نیافته و به سوی آن نمی رود؟ آیا اوباما رامنی را با ایده ی بیمه همگانی و استحقاق طبقه متوسط و مالیات بیشتر برای ثروتمندان در هم نکوبیده؟ آیا ایده های بنیاد-گرایی بازاری امروزه دیگر عوامانه به شمار نمی آیند و حزب جمهوری خواه هم به دنبال تطهیر رویه درس-ناخوانده، ناآگاه و به شدت جانبدار خود نیست؟ جانبداری از چه چیز تاچر و ایدئولوژی سرسخت و کهنه اش برای امروز ما؛ بویژه امروز بحران زده ما، کارکرد دارد؟!

برای این که بفهمیم واقعا چه چیزش، ببینیم در کار های غیر اقتصادی چطور بوده: مقاله هایی که تاچر را ستوده اند او را مدافع سرسخت آزادی می شمارند: مقاله چرا جهان به تاچریسم بیشتری نیاز دارد او را برای عقاید آزادی-محورش ستوده: او مبارز آزادی بوده. تا آنجا که آزادی بازار ملاک است و آزادی خرید، این عبارات درست اند. ولی در سایه آزادی های مدنی کارنامه او چطور است؟ مثلا حقوق زنان: او هیچ گاه طرفدار حقوق زنان نبود و به هیچ زنی هم کمک نکرد که جا پایش بگذارد یا مدارج ترقی را بپیماید. او همچنین طرفدار سرسخت شکل سنتی خانواده بود.
آزادی های اجتماعی چه طور؟ او اعتصاب طولانی مدت معدن داران را در هم شکست و دولتی که قرار بود با کم کردن نقشش آزادی را به همراه بیاورد، نقش آفرین سرکوب شد. این جمله معروفش است: چیزی به اسم جامعه وجود ندارد (لینک) هر چه هم بعدش ماست مالی کرده این جمله را فایده ندارد (ادامه جمله را در اتوبیوگرافیش اینطور نوشته: "... منظور من این بود که مردان و زنان وجود دارند، خانواده وجود دارد،  و دولت کاری نمی تواند بکند جز از طریق مردم، ولی مردم باید حواسشان اول به خودشان باشد ...").  اباطیل.
راه دیگر هم این است که کل قضیه را از وجه دیگری ببینیم: مثلا از دریچه مردمی که از آزادی بدشان می آمده:  هارولد جیمز استاد تاریخ اقتصاد در دانشگاه پریسنتون (در هشتم آوریل امسال) نوشته که بریتانیا کلا با آزادی مشکل دارد! (اینهم لینکش). "ایده آزادی و پویایی حقیقتا هیچ وقت در میان انگلیسیها طرفداری نداشته". بسیار زیبا!

با همه این احوال، آیا تاچریسم همچنان طرفدار دارد؟ تاچر های امروزه کم نیستند: خیلی ها آنگلا مرکل را با او مقایسه می کنند: هارولد جیمز می نویسد که امروزه بسیار تحریک کننده است که آنگلا مرکل را با تاچر مقایسه کنیم: اولین صدر اعظم زن در تاریخ آلمان. هر دو به شدت استهزا شده اند، بویژه نوسط اقتصاد دانها. برای تمسک بیش از حد این دو زن به آنچه اقتصاد دانان ایده های ساده-نگرانه و سطحی از تصمیمات درست مالی در شرایط بد اقتصادی می خوانند.
در بحبوجه بحران میان دو کره (جنوبی و شمالی) یک زن برای نخستین بار کاندیدای ریاست جمهوری کره جنوبی است: پارک گوئن هی (Park Geun-hye) .  لی بیونگ چون از موسسه صلح و همکاری سئول در تعریف از او می نویسد که او نه سارا پالین است و نه اوا پرون، بلکه بیشتر یک مارگارت تاچر کره است: زنی که کوتاه نمی آید. (لینکش)


زنی که کوتاه نمی آید: کوتاه نیامدن تمام او بود. ولی هزینه باور های آشتی ناپذیر او ابعادی جهانی داشت. این اقتصاد سیاسی چاق بی درو پیکر...

Monday, 11 March 2013

شهرت بر باد رفته شاهزاده


شاهزاده الولید بن طلال مرد ثروتمندی است. منزل مسکونی او در عربستان سعودی چهار صد اتاق دارد و سر تا سر آن پر است از سنگ های مرمر، استخر های متعدد و تابلو های نقاشی نفیس از خودش. در مواقع استراحت شاهزاده به تفرجگاه شخصی دوازده هکتاری خود می رود، مشتمل بر چندین و چند اسطبل برای  اسبهای عربی، پنج عمارت مجلل برای اقامت، چندین دریاچه مصنوعی و زمین گلف. او برای سفر های شخصی و تجاری خود ناوگان هوایی ویژه ای دارد: یک  بوینگ 747 اختصاصی با انواع امکانات. چهار بار ازدواج کرده ولی هیچ گاه بیشتر از یک همسر نداشته. او ثروتمند ترین مرد جهان عرب است. ولی آیا او آدم مهمی است؟

گزارش فوربز تصویر جالبی از میزان اهمیت این مرد می دهد: وارد دفتر اش که می شوی مجموعه ای از معتبر ترین نشریات جهان روی میز است که وزن با جعبه چرمش به پنج کبلویی می رسد. این نشریات گویای اهمیت غیر قابل انکار شاهزاده اند: اولین نکته، عکس او روی مجله ونیتی فیر است با کت و شلوار اسپرت آبی، پیرهن یقه باز و عینک دودی. عکس او روی دو نسخه از مجله تایم آمده: دو شماره ای که صد شخصیت بر تر سال را روی جلد دارند. عکسش در اولین جلد بخشی از کلاژی است با تصاویری از جورج سوروس، لی کاشینگ و کویین ریحانا. در میان این مجلات حتی یک "فوربز" هم هست، که عکس جناب شاهزاده با پیرهن یقه اسکی و ژستی مقتدر را در خود دارد، با این تیتر: زیرک ترین بیزنس-من جهان". ولی جالب ترین نکته در همه اینها محتوای مقالات نیست، بلکه خصوصیت مشترک تمام این نشریات است: همه آنها جعلی اند!


ولید بن طلال

ظاهرا شاهزاده فوق العاده ثروتمند وقتی از راهیابی درست و درمان به رسانه های معتبر نا امید شده، تیمی تشکیل داده که برایش مجله های وزین با کاغذ گلاسه جعل کنند. او حتی کتابی هم از زندگی خود و موفقیت های محیر العقول خودش نوشته با عنوان "الولید: بیزنسمن، بیلیونر، پرنس!". عکس پشت جلد کتاب او را نشان می دهد با جورج بوش، پادشاه اردن، ملک عبد الله و حسنی مبارک و چند نفر دیگر. ایشان جلو همه اینها راه افتاده بقیه هم پشت سرش، و دارد با ژستی مسلط دور و اطراف را به آنها نشان می دهد (این هم لینکش). بعد ها او به فوریز اعتراف کرده که عکس فوتوشاپ است. به همین سادگی.

با رگ و ریشه ای که از خاک آبادان دارم، ادبیات خالی بندی را به شکل بی واسطه درک کرده ام و فکر می کنم که جناب الولید قضیه را بیش از حد جدی گرفته است. چرا؟ بویژه که الان پته اش روی آب ریخته و ماه گذشته یکی از همین نشریات، فوریز، بالاخره او را بشدت ضایع کرده است. ماجرای خالی بندی های این مرد تشنه اهمیت نقل مجلات مختلف است: از وال استریت تا تایمز مالی، و چندین وبسایت از جدی تا عامه پسند. جواب چرا دادن شاید کار چندان دشواری هم نباشد: او شخصی سیر نشدنی است که همه عمرش را تلاش کرده و ثروت اندوخته، ولی هنوز به آنچه می خواهد نرسیده، و الان، با بیست میلیارد دلار ثروت مضحکه خاص و عام است. او کسی است که شکست را نمی پذیرد و بهترین راه را تغییر حقایق و تصویر ها می داند. او کاملا مثل کسانی از ما است که تمام عمر را نمی دانند چه می خواهند، کار می کنند و می اندوزند و در نهایت جز با دروغ و فریب به خود و جهان تسکین نمی یابند. مثل کسانی از ماست که خود را فراموش کرده ایم و با یدک کشیدن اسم دیگران و تجربه های دیگران  بودن خود را معنی می کنیم و با درآویختن به دیگران خود را بزرگ می کنیم. کسانی از ما که زبان خود را فراموش کرده ایم و جز حرف دیگران، جز ستایش بزرگی دیگران، و رنج کشیدن از سردرگمی های درونی خود راه دیگر نمی دانیم. کسانی از ما که صدایی نداریم و به دیگران می آویزیم. کسانی از ما که اگر دیگران نبودند، می شکستیم و جانمان ترک می خورد. شکستن این بت دروغ و سکوت، روشن شدن چراغ  و عریانی صحنه شکست و آشوب، چه بسیار که دردناک است.

او معروف شده و همه می دانند که می خواسته ثروتش را ده میلیارد دلار بیشتر جلوه بدهد تا فوربز او را چند رده توی لیست "ثروتمند ترین مردان دنیا" بالا ببرد. غافل از اینکه اصرار و الحاح و فرستادن انواع ایمیل و لابی کردن با کلی خبر نگار این نشریه بالاخره آنها را بر آشفته و تصمیم گرفته اند که این دندان کج را یک بار برای همیشه بکنند. این کار را هم کردند. و این درسی می شود برای ما که عقل کل جهان ایم، و قطعا سوادمان از همه بالا تر است، و از همه هم کار درست تر هستیم. این درسی می شود برای اینکه به یاد بیاوریم که حرکت در جهت چیزی که واقعا خواسته جانانه ماست، از تمام زندگی مهم تر است، چون خرابی یک جایی بالا خواهد آمد. و دست آخر این که همه چیز هم بزرگش خوب نیست: چیز های کوچک می توانند بسیار هم مهم باشند، اگر هستی مال خودشان باشد.

Wednesday, 27 February 2013

تنزیل رنج مرگ و لذت زندگی



 در این پست می بینیم که دو استاد فلسفه از دو دانشگاه بسیار معتبر چه گونه می توانند بحثی بسیار کم مایه را پیش ببرند و همه هم خوششان بیاید:


انسان تمام شدنی است ولی زندگی را دوست دارد، این را می فهمد و براش مرگ جانکاه و دردناک است. زندگی برای فرد پر است از فرصت: فرصت کارهای بزرگ، فرست تجربه های تازه، فرصت برای سفر، شنیدن و گفتن. مرگ همه چیز را تمام می کند، و پس از آن فرصتی نخواهد بود. به تازگی مناظره زنده ای برگزار شده در دانشگاه آکسفورد که مرگ چه میزان جانکاه است، و چگونه می توان رنج و درد آن را اندازه گرفت. به عبارت دیگر مرگ برای که دردناک تر است، و چه چیز آن را تحمل ناپذیر تر می کند؟ مناظره ای میان دو تئوری.

این لینک این مباحثه عجیب است در وبسایت اخلاق کاربردیدانشگاه آکسفورد. من خلاصه ام را از آن این زیر می نویسم. ولی معتقدم که این بحث، به خودی خود نشان می دهد چرا فیلسوفهای اخلاق نباید مقاله های فاینانس و اقتصاد بخوانند، و شاید زندگی اقتصادی باشد، شاید نظام حیات اجتماعی ما اینگونه باشد، ولی مرگ ما نیست.


بحث از این قرار است:

استاد جفری مک ماهان از آکسفورد در مقابل جان بروم از دانشگاه راتگرز قرار می گیرد  برای ارائه نظراتش که چگونه می توان رنج مرگ را دریافت. پرسش پرسشی قدیمی است با دو وجه مشخص: یک- میرایی انسان چقدر بد است؟ (اپیکور زمانی به این سوال جواب داده است به این نسق که میرایی برای انسان اتفاقی نامربوط است چرا که انسان پس از مرگ وجود ندارد، در نتیجه بدی ای در آن نیست: جمله معروفی که می گوید وقتی آن است من نیستم، وقتی من هستم آن نیست). سوال بعدی این است که مرگ های مشخصی (مثل مرگ های نا به هنگام، مرگ مفاجات، یا در جوانی)، به چه اندازه می توانند دردناک باشد؟ موضوع این مناظره شلوغ و پر سرو صدا با سالنی مملو از جمعیت، همین وجه دوم سوال است.


اپیکور

برای اینکه به این پرسش پاسخ دهیم، مک ماهان می گوید که انسانی چهل ساله را در نظر بگیرید. او می تواند در همین حال بر اثر تصادف رانندگی کشته شود یا آنکه می تواند تا هشتاد و نود بزید و بعد به مرگ طبیعی بمیرد. مک ماهان می گوید که جانکاهی این مرگ مشخص اینطور به دست می آید که: ما باید میزان خالص خوبی که زندگی اش می توانست داشته باشد و الان بیمرد را منها کنیم از میزان خالص خوبی ای که زندگی اش می توانست داشته باشد اگر تا هشتاد سالگی زندگی می کرد و به مرگ طبیعی می مرد. اسمش را هم می گذارد حساب مقایسه ای زندگی (Life Comparative Account).


وی پس از آن یکی از ایرادات مدل را بیان می کند: آن این باشد که برای مثال مرگ کودک یا جنین با این حساب جانکاه ترین مرگ می شود چرا که حساب از دست رفته به اندازه کل زندگی یک آدم است در صورتی که حساب موجود رسما صفر است و تفاضل خیلی منفی می شود. با این حساب راه حلی هم ارائه می کنداز این قرار: حساب بهره نسبی زندگی (The Time-relative Interest Account) . وی می گوید که ما باید با توجه به بستگی های عاطفی و روان شناختی شخص با جهان و حیات، این مقدار مقایسه ای را "تنزیل"  کنیم. از آنجا که جنین وابستگی های اندگی با جهان و حتی خویشی خویش دارد، میزان تنزیل شده خسارت مرگ او کمتر می شود در مقایسه با فرد چهل ساله ای که به مرگ مفاجات بمیرد. این طور به نظر می رسد که تفریحات فلسفی و خواندن زیاد روزنامه های مالی و اقتصادی مغز آکادمیسین های اخلاق ما را دچار انحطاط و پوکی کرده باشد.


کانتکست این گفتگو، بحثی متداول در فاینانس است. برای مثال ارزش پولی که شما در انتهای ده سال دیگر می گیرید با ارزش پولی که امروز می گیرید متفاوت است به دلیل تورم، نرخ بهره و سایر مسایل. در نتیجه مبلغی را که قرار است در آینده بگیرید باید تنزیل کنید تا ببینید امروز برای شما چقدر می ارزد (ارزشش چقدر است). سوال این است که با چه نرخی آن را تنزیل کنیم؟ جواب این است که نرخ تنزیل بسته به ترجیحات فردی دارد (در حد تئوریک صرفا) و این که او چه برداشتی از ریسک و مصرف دارد. چیزی که من می بینم در این بحث کاربردی از همین بحث نرخ تنزیل در فاینانس است: بجای تابع مطلوبیت یا ترجیح زمانی مصرف، وابستگی های عاطفی و روانشناختی وارد شده اند و بقیه مدل به شدت مشابه است. ایرادات متعددی می توان به آن گرفت در وضع فلسفی شده اش: چگونه می شود خالص خوبی های زندگی باقی مانده شخص را اندازه گرفت؟ تنزیل آن چه مکانیزمی خواهد داشت؟ آیا، به فرض محال، که بشود این کار را هم کرد، آیا این به افرادی اجازه نمی دهد زندگی دیگران را به طور پیشینی (ex-ante)خوار شمارند و مرگشان را نا-دردناک؟ 

سوال دیگری که می توان پرسید استقرای استفاده از وسایل علم فاینانس است به جان آدمی. تا چه میزان همه چیز قابل قیمتگذاری است و چرا ما در این حد به دنبال قیمت گذاری هستیم و این سان مدلهای قیمتگذاریمان را ارزش می گذاریم؟ 


دست آخر، نتیجه گیری این نوشته از همه جای آن دردناک تر است. نتیجه بحث بیان می کند که کاربرد این بحث در چیزی مثل قوانین سقط جنین می تواند باشد، یعنی بالاخره خیالمان راحت شد که وابستگی کم جنین مرگ آن را کمتر دردناک می کند و این باید جوابی باشد برای تصمیمات این چنینی. در صورتی که این از نظر منطقی مردود است. چرا این مدل برای اینکه بتواند مرگ جنین را کم درد کند فرضی را اضافه کرده. پس کم رنج بودن این مرگ نتیجه مدل نیست، بخشی از طراحی آن است. نتایج سیاستی باید خروجی های مدل باشند نه ورودی های آن: در این مدل برای جنین: مدل اول مرگ جنین را بسیار دردناک می شمرد و تصحیحِ مدل آن را بسیار کم درد کرد-- شما بعدش نمی توانید بگویید چون مدل من نشان می دهد که دردش کم است پس دردش کم است!)

بعدش شده اند استاد فلسفه...





Sunday, 10 February 2013

موضوع پایان‌نامه دکترا برای رشته های اقتصاد و فاینانس



حامد قدوسی همین اواخر در بلاگش پستی گذاشته در باره موضوعات پیشنهادیش. به نظرم فکر خوبی آمد. در این پست چند موضوع پیشنهاد می کنم که به نظرم برد خیلی خوبی هم در داحل ایران می تواند داشته باشد و هم در خارج از ایران:

1-     موضوعاتی مثل بررسی پازل های نرخ بهره، نرخ ارز، و صرفه ریسک قضایای بسیار کلاسیگی هستند و اینقدر هم رویشان کار شده که کار نو را اگر بی ارزش نکند، بسیار سخت کرده است. در این قضیه پس با حامد موافقم.  نه مطمئنم دیتاش گیر بیاید توی ایران، نه سبقه ای دارد در ایران که کسی تحویلشان بگیرد. ولی تاکید خاص من بر این است که اگر پایان نامه در ایران یا با دیتای ایران انجام می شود، روی این نکته سرمایه گذاری کند که ما با اقتصاد بسیار خاصی مواجهیم که شباهت کمی به کشور های دیگر دارد. در نتیجه آنچه تحقیق در اقتصاد ایران را جذاب می کند می تواند تاکید روی همین ویژگی های خاص و پدیده های منحصر به فردی باشد که در جاهای دیگر نیست.


جاستین ولفرز و بتسی استیونسون
دو اقتصاد دان شاد: جاستین ولفرز و بتسی استیونسون
(و یک بچه ناراحت)


2-     پس به طور مشخص چند موضوع را که تازه دیده ام و هم برد جهانی فوق العاده ای داشته اند و هم به قامت اقتصاد ایران به خوبی جور می شوند لیست می کنم:

الف- اقتصاد شادی:
نقش عوامل اقتصادی در شاد زیستن مردم چیست؟ آیا ثروتمندان الزاما شاد تر اند؟ آیا این مطلوبیت (در اینجا صرفا شادی) را از مصرف بیشتر به دست می آورند؟
به تازگی پل کروگمن یک ناهاری با تایمز مالی خورده (اینهم لینکش) و در باره مقاله هایی که او را مفتون خود کرده اند و جایزه برده اند گفته. یکیش دقیقا روی همین موضوع کار کرده: پارادوکس ایسترلین و رشد اقتصادی. این هم لینکش. ماجرا این است که شخصی به نام ایسترلین سالها پیش گفته که مردم کشور های پولدار تر الزاما شاد تر نیستند (لینک). این مقاله جدید (اثر جاستین ولفرز و بتسی استیونسون از دانشگاه هاروارد) (لینک مقاله)  آن را رد می کند: ثروت موجب شادی بیشتر است.
در ایران می توان صحت این ادعا را امتحان کرد. شاخص های اندازه گیری شادی توی مقاله هست و روشش اینقدر ساده و راحت است که باورش سخت است. همین رساله یکی از برزگترین جایزه های مرتبط را در امریکا برده.

ب- عدم قطعیت اقتصادی و اثرش بر بازار سرمایه:
یک سوالی که از بعد از بحران 2008 فکر خیلی از اقتصاد دانها را به خودش مشغول کرده این است که چرا قضیه این قدر کشدار شده: هنوز بازار بورس آن جایی را که می بایست نگرفته و بیش از 4 سال گذشته. تحقیقی به تازگی در دانشگاه شیکاگو آن را به "عدم قطعیت در تصمیم گیری های اقتصادی" نسبت می دهد: چه از جانب دولت یا سایر نهاد های اقتصادی. برای این که این را نشان بدهد شاخصی طراحی کرده به اسم شاخص عدم قطعیت سیاست های اقتصادی. این هم لینک مقاله.
این شاخص را می توان در ایران بومی سازی کرد، کاری هم ندارد کار یک یک هفته هم نمی شود. و اثر تغییراتش را روی متغیر های زیادی بررسی کرد. بویژه انکه در ایران اصولا این شاخص باید مقادیر بالایی داشته باشد و متغیر های زیادی آن را توضیح می دهند: اثر اینکه بازار نمی داند نهاد های اقتصادی چه تصمیمی خواهند گرفت چیست؟

3-     چند موضوع دیگر هم بود که می گذارم برای بعد. کسی خواست کار کند به من ایمیل بزند خوشحال می شوم کمکی بکنم. حقیقتا وقت مجال نمی دهد روی این موضوع ها کار کنم هر جند برام خیلی جالب اند و مطمئنم به جای خوبی می رسند. دست آخر هم بگویم که با حامد موافقم که اسم های دهن پر کن گارچ، مونته کارلو، شبکه عصبی و اینها نقریبا دیگر بردی ندارند. می توانید استفاده کنید اگر خیلی دوست دارید، ولی جان مقاله ایده است و ادبیات، کار درست است و دقت علمی. و اضافه کنم، کمی شوک و تخیل.