Monday, 7 May 2012

موسیو اولاند خطرناک، پل کروگمن و ماجرای کلمه سال



دیکشنری مریام وبستر هر ساله "کلمه سال" را اعلام می کند، و آن لغتی است که بیشترین جستجو ها را در لغتنامه آنلاینش داشته. کلمه سال 2010: ریاضت (austerity)  به معنای دقیق تر: سیاست ریاضت اقتصادی، اعمال تنبیهات چند جانبه و سختگیری بر کشور های بدهکار و از نظر مالی مشکل دار.
         
جای فکر هم دارد: با بروز بحران به شکل فراگیر، پخش و دامنگیر شدن ان در بسیاری کشور ها، سیاستی که به شکلی چشم بسته همیشه توصیه شده همین ریاضت اقتصادی است: کم کردن هزینه های دولتی، ریزش مشاغل و کاستن از پوشش بیمه ای (در عین افزایش سن بازنشستگی یا اخراج اجباری یا کم کردن پوشش بیمه ای برای شهروندان)، بستن بودجه متوازن و سایر قضایای مربوط به مالیات. قبل تر هم در باره نقد استیگلیتز بر این سیاست ها نوشتم. اینکه انتقاد نیز و برنده اش بیشتر متوجه آن است که سیاست های ریاضتی در بهترین حالت سیاست هایی خام، پر هزینه و تست نشده اند و در بد ترین حالت به شدت زیانبار، بر خلاف رشد و آشوب زا. من با ادبیات خودم آنها را باید چیزی شبیه "کشنده، درد آور و احمقانه" خطاب کنم.

نتایج آن را به وضوح در همین دو سال اخیر دیده ایم: بزرگترین تظاهرات خیابانی بر علیه دولت دیوید کامرون در انگلستان به خاطر فشار خرد کننده این گونه سیاست ها (تحمیل شده توسط دولت کامرون)، شورش های فراگیر خیابانی، آشوب و نا امنی در یونان در مقابل سیاست های ریاضتی (تحمیل شده توسط صندوق بین المللی پول)، و اخیرا، اعتراضات به ریزش گسترده مشاغل دولتی در کانادا (دولت لیبرال هارپر). طرفه این که چنین سیاست های شکنجه گر و مخالف رشدی دیگر خریدار ندارد و پادشاه بی لباس مانده است: انتخابات در یونان و فرانسه این را به وضوح نشان داده. در عین حال به شکل خاموشی در انتخابات امریکا هم اثر گذاشته و با اینکه اوباما رییس جمهور دوران بحران بود (با افزایش بیکاری، نرخ سوخت و غیره و غیره) کسی اقبالی به رامنی جمهوری خواه ندارد، بیشتر هم از ترس بریده شدن بیمه درمانی و سیاست های مالی سختگیرانه ای که در جیبش آماده دارد. نکته ساده ای هم دارد: مردم ترجیح می دهند بدهکار بمانند، نزول بدهند، کار کنند و زنده بمانند تا اینکه بیکار شوند، از فرط گرسنگی دست به شورش ببرند و دست آخر از بین آشغال خوردن یا خودکشی مجبور به انتخاب شوند. 





از باخت سارکوزی هم به همین علت خوشحالم، که نشان دهنده ترجیح زندگی بر خیالات کشنده است. آن هم وقتی که نشریه اکونومیست یک هفته مانده به انتخابات این طور می نویسد: "اولاند ادم خطرناکی است. به سارکوزی رای ندهید برای اینکه رییس جمهور خوبی بوده (بلکه هم که نبوده است)، به او رای بدهید چون اولاند هم برای کشور خودش و هم برای جهان خطرناک است". (مقاله: موسیو اولاندخطرناک)

امروز هم مقاله دیگری خواندم در نیویورک تایمز به قلم پل گروگمن: اروپایی های انقلابی. بحث می کند که او هم خوشحال است از این انتخاب و انکه به زودی آلمان با مشکلات خوشحال کننده ای مواجه خواهد شد (چرا که داعیه دار تحمیل اینجور سیاست ها در اروپا، دولت فخیمه انگلا مرکل است). انقدر مقاله را دوست داشتم که چند تکه اش را همین جا باز می نویسم:

"چه مشکلی هست اگر ما برای درمان بیماری نسخه کاهش هزینه ها را بپیچیم؟ یک جواب این است که اطمینان (از کارکرد این سیاست ها) افسانه ای ناموجود است— چرا که شواهد بی اندازه ای در همین دوسال اخیر در دست است که نشان می دهد این ادعا که با بریدن هزینه های دولتی، تولید کننده و  مصرف کنندگان به فعالیت بیشتر تشویق می شوند نا درست است. بریدن هزینه ها در یک اقتصاد بحران زده، صرفا رکود را عمیق تر می کند.

علاوه بر آن، این طور به نظر می رسد که گنجی از پس این رنج نیست. مورد ایرلند را در نظر آورید، کشوری که سیاست های ریاضتی صعب و سختی را چون سربازی حرف گوش کن بر خود هموار کرد تا مورد لطف و مرحمت بازار قرضهای دولتی قرار گیرد. با توجه به باور فراگیر، چنین سیاستی باید نتیجه هم می داد. در حقیقت، اراده به باور مناسب بودن این سیاست ها چنان قوی  است که اعضای برجسته سیاستگذاری اروپایی ادعا می کنند که ریاضت ایرلندی در حقیقت به ثمر نشسته: که اقتصاد ایرلند شکوفا شده است: چیزی که حقیقت ندارد و به وقوع نپیوسته است. "

امیدوارم ظرف دو سه سال آینده نتیجه بریدن دولت فرانسه از دولت المان، بویژه در اعمال یا پذیرش سیاست های ریاضت ملموس باشد و این شکل جدید سیاست گذاری اقتصادی به ثمر بنشیند.  یا به عبارتی تا از پس پرده برون افتد راز.  




Wednesday, 4 April 2012

نگاه تحقیر آمیز او

برخی بر این باورند که کتاب معروف "جوزف استیگلیتز": "جهانی سازی و نا خوشایندی های آن"، اثر 
جانبدارانه در انتقاد از سیاست های صندوق بین المللی پول است و برخی دیگر، آن را به عنوان نوشته ای نقادانه از حقیقتی تلخ و موجود از اشتباهات (؟) یا خرابکاری های تعمدی می ستایند. هر چه باشد، جنبه ای از وقایع آن در امروز بسیار زنده می نماید و فرصت تجربه ای همزمان وجود دارد: بحران بدهی های یونان.

وقایع و اتفاقات گذشته که نقش صندوق را پررنگ می کند کم نیست، ولی از این میان چند تا هست که بسیار بزرگ و مثال زدنی شده: شاید بزرگتر از همه برای بحران 97 آسیا، و بحران، ورشکستگی دولت آرژانتین باشد، و از این دست. چیزی غیر از فشار اقتصادی و انتقال شرکتی در میان این بحران ها و مداخلات "صندوق" مشترک است، و آن فشار اجتماعی و نارضایی های عیان از سیاست های ریاضت اقتصادی "صندوق" است. برای مثال همه شاهد شورش های خیابانی و اعتراضات گسترده در برابر سیاست های صندوق در یونان بوده اند، ولی شاید خیلی ها خودکشی های فراگیر را در کره جنوبی را اندکی بعد از هجوم بحران و انتقال گسترده شرکتهای کره ای به شرکتهای غربی را به یاد نیاورند: کره، کشوری که به قول خیلی ها قربانی نا حق نظام باز ارزی و بد بینی نسبت به همسایه هایش شد. حکایت این کشور ها هیچ دست کمی از تراژدی تمام عیار، با اشک و آه و درد ناروا ندارد. و اینجا با این مقدمه می خواهم به وجه "تصویری" ماجرا برسم: وجه تحقیر کننده و خرد کننده این دخالت، یا همان نگاه سنگین صندوق.

دو تصویر زیر، دو مدیر صنودق بین المللی پول را نشان می دهد در حال وام دهی به کشورهای بحران زده. اولی ماهاتیر محمد رییس جمهور مالزی در حال دریافت وام صندوق در اوج بحران جنوب شرقی آسیا و پذیرش سیاست ریاضت اقتصادی. دومی: جورج پاپاندرئو در اجلاس هشتم مارس با سایر دول اروپایی و "صندوق" برای منظوری کاملا مشابه: دریافت وام و قبول طرح ریاضت اقتصادی برای کشورش یونان. و کنارش، "کریستسین لاگارد" رییس صندوق با ژستی موکدا طلبکارانه. تحقیر رواداشته شده به هر دو رییس جمهور در هر دو عکس گویای همه چیز هست. واقعا گویای همه چیز و شاید حتی گویای نگاهی با باور برتری ارزش زندگی ها و ترجیحات و "جانهایی" بر زندگی ها، ترجیحات و جان های دیگر.


1997  





2012






Tuesday, 10 January 2012

تحریم های اقتصادی به عنوان سلاح کشتار جمعی


شاید تا همین اواخر که اثر، هر چند شاید روانی، تحریم ها قیمت دلار را با شدت و حدت تکان داد و به در و دیوار پرتاب کرد، اثرات حقیقی و کمر شکن آن برای بسیاری از ما باور کردنی نبود. به باور من، تحریم اقتصادی آن هم با این بی رحمی و تیز دندانی، جنایت و کشتاری تمام عیار است و نه تنها می شود اثرات شوم  آن را از پیش به سادگی حدس زد، بلکه میزان کشتار اجتناب ناپدیز آن، از تمام اقشار و سنین، بار ها و بار ها در تاریخ تکرار شده است. باز هم برای من حیرت آور است که چرا وقتی بر طبل جنگ کوبیده می شود، همه دست به قلم می برند تا در رد آن و غیب گویی از خطراتش، در و گهری ریخته باشند، ولی در موقع تحریم، که بلکه خساراتی جدی تر و بی رحمانه تر دارد، همه سکوت بر می گزینند.

در اینجا صرفا می خواهم بخشی از پاراگرافهای کتاب "به من دروغ نگو" را بگذارم که به طور اتفاقی در آخرین سفرم به ایران خریدم: در باره تحریم عراق و اثرات تاسف بر انگیز آن بر زندگی مردم، و بویژه کودکان عراقی. مرگ روزانه آنها آنچنان پر تعداد و بی رحمانه بوده است که جان هر خواننده ای را به درد می آورد. این حقیقت، در کنار تحریم های کور، خود خواهانه و غیر قابل قبولی که جان انسان های بی گناه را به سیاهی، درد و اندوه مبتلا می کند را با هیچ بهانه ای نمی توان توجیه کرد. جان هیچ کس بر جان دیگری برتر نیست و همان طور که "ویتگنشتاین" می گوید: بزرگترین درد و اندوه، درد و اندوه هر موجود انسانی است: غیر قابل جمع کردن، سر شکستن یا مسامحه. امیدوارم سایه شوم و هراس انگیز تحریم ها به سرعت از سر ایران رخت برچیند. این هم خلاصه یک فصل خاص از کتاب مزبور:

"...مسئولان امریکایی و بریتانیایی می دانستند که محاصره اقتصادی و انسانی عراق، که از زمان تحمیلش در اوت 1990 آن را به پیش برده بودند، بر ملتی که تقریبا به طور کامل بر واردات متکی است، تاثیری ویرانگر خواهد داشت....

[...] در تاریخ 22 ژانویه 1991، آژانس اطلاعات دفاعی ایالات متحده گزارش داد که هیچ راه حل مناسبی وجود ندارد، مگر آن که امکانات تصفیه آب، به دلایل بشر دوستانه، از تحریم های سازمان ملل معاف شود. این گزارش انتشار بیماری های همه گیر وبا، هپاتیت و حصبه و نیز "فروپاشی کامل سامانه تصفیه آب، احتمالا ظرف شش ماه آینده" را پیش بینی کرد. اما، در واقع فقط یک ماه کافی بود تا سامانه مزبور فرو بپاشد. ماری آهتیساری، معاون دبیر کل سازمان ملل  [...] نوشت که در صورت کمک نکردن به عراق، "بدون شک، امکان دارد مردم عراق به زودی با فاجعه دیگری که در شرف وقوع است رو به رو شوند...".

او درست می گفت. هزینه های این فاجعه در حسب تلفات انسانی تکان دهنده بود. به گزارش "صندوق کودکان سازمان ملل" [یونیسف] بین سالهای 1991 و 1998 پانصد هزار کودک زیر 5 سال، ناتوان و رنجور از تبعات سوء تغذیه مزمن، آلودگی آب و نبودِ مراقبت های بهداشتی و درمانی، جان باختند [...] اگر بزرگسالان را در نظر بگیریم، تقریبا با قطعیت می توان گفت که میزان تلفات اکنون خیلی بیش از یک میلیون است"....



در ژوئن سال 2003، بیش از پنج میلیارد دلار کالاهایی که به جهات انسان دوستانه تامینشان ضرورت داشت و به تصویب "کمیته ی تحریم ها" ی سازمان ملل رسیده و بهای آنها را عراق پرداخت کرده بود، توسط دولت بوش – و با حمایت تونی بلر- بلوکه شد. این کالاها از جمله شامل اقلامی مربوط به خوراک، درمان، آب و بهداشت، کشاورزی و آموزش می شد...

[...] از جمله کالاهایی که ایالات متحده در زمستان گذشته (2001) از ورودشان به عراق جلوگیری کرد، می توان از موارد زیر نام برد: دستگاه دیالیز کلیه، تجهیزات دندان پزشکی و آتشنشانی، تانکر آب، دستگاه های تولید شیر و ماست، و دستگاههای چاپگر برای مدارس!

[...] سال گذشته (2001) ایالات متحده با این استدلال که تانکر های آب ممکن است به جای استفاده برای حمل آب، برای حمل سلاح های شیمیایی مورد استفاده قرار گیرند، مانع از اجرای قرارداد خرید و تحویل تانکر ها به عراق شد. اما کارشناسان تسلیحاتی "کمیسیون نظارت، راستی-آزمایی و بازرسی سازمان ملل" به قرارداد های تانکرهای آب اعتراضی نداشتند و اصرار می ورزیدند که آنها از نوع تانکر های آب که دارای این پوشش داخلی خاص هستند در "فهرست 1051"- یعنی کالاهایی که باید به تایید سازمان ملل متحد برسند- قرار ندارند. با وجود این ایالات متحده اصرار داشت که ورود تانکرهای آب را سد کند- و این درست در زمانی است که علت عمده مرگ و میر کودکان عراقی عدم دسترسی به آب آشامیدنی و بهداشت بود و کشور در وضعیت خشکسالی قرار داشت.

[...] اما در مارس  2001(پس از 10 سال از شروع تحریمها)، پس از انکه روزنامه وانگتن پست و خبرگزاری رویترز گزارشهایی در باره متوقف کردن واردات و تاثیر آنها بر زندگی مردم عراق منتشر کردند، ایالات متحده، بلافاصله اعلام کرد که قصدلغو ممنوعیتها را دارد.

چند ماه بعد، ایالات متحده، علنا و با شیوه ای تهاجمی، شروع به اعمال فشار برای پیشبرد پیشنهادش موسوم به "تحریمهای زیبا" کرد، که گاه از آن به عنوان "تحریم های هدفمند" یاد شده است [...] انواع کالاهایی که معمولا مورد مخالفت ایالات متحد واقع می شد، در پیشنهادجدید، تماما در طبقه بندی ای قرار می گرفت که به طور خودکار متوقف می شد...




پی نوشت: ترجمه ای که من از آن استفاده کرده ام: شهابی و نبوی، نشر اختران 1387

Tuesday, 3 January 2012

اصلاح نظام مالی جهانی با نبریدن گوشت آنتونیو!

این روز ها، سایت یا روزنامه و مجله ای نیست که از لزوم باز-ساختن نظام اقتصادی ننویسد. در این آشوب، فرصت خوبی هم هست. در همین راستا و شندیدن صدا های فراوان ایده های نو، همین اواخر مقاله ای جالب خواندم در باب بخشش قرض ها در تایمز مالی. و این ایده که بخشی از باز-ساختن اقتصاد ما در بخشش (بعضا اجباری) قرض ها و دیون است. مقاله به شکلی جالبی ریشه این بخشش اجباری را در روایت ها و حکایت های قدیمی هم پیگیری کرده بود و به عنوان یک نمونه زندگی شناسی اقتصادی، این شکل ناگزیر "از بین رفتن" را هم در ساحت بحران های شخصی و هم بحران های اقتصادی-اجتماعی تصویر می کرد.

برای من این یاد آور لحظه ای معروف در "تاجر ونیزی" شکسپیر است: وقتی شایلاک، شکوه کنان و حق بر جانب به سمت آنتونیو می رود تا یک پوند از گوشت تن وی را به عنوان اجرای وثیقه بردارد. ماجرا هم از این قرار است که آنتونیو، تاجر ونیزی، برای دوستی از شایلاک تقاضای وام می کند. شایلاک، نزول خور یهودی، قبول می کند که وامی بدون بهره به وی دهد و وثیقه وام هم، یک پوند از گوشت تن خود آنتونیو قرار داده می شود. امروزه ما البته یاد گرفته ایم که شیوه های "بدنی" تر تنبیه و مجازات را با روشهای روانی- کنترلی و ذهنی تر جایگزین کنیم. مثلا در این حال، می شود جا به جایی "وثیقه ای معادل بخشی از بدن وام گیرنده" را با "از بین رفتن بخشی از اعتبار وام گیرنده" معادل سازی کرد. ایده این چرخش، به خوبی هم نشان می دهد که میزان اهمیت "اعتبار" یک نفر در جهان مالی امروز، به چه میزان است (ضرب المثلی هم هست در امریکا و کانادا که رتبه بندی اعتباری تو رسما همه چیز تو است!)  



پس به نفس افتادن اعتبار (کردیت کرانچ) که از پس بحران دو سال پیش امریکا (وام های کم اعتبار) و بحران دامن گیر و خانمان سوز پول اروپایی پیش آمد، به شکلی معادل کشتاری تمام عیار برای جمع کثیری از اعتبار سوختگان است: بیابانی پر خون از وثیفه های با کارد بریده شده. همین ابعاد وسیع استیصال و لزوم درندگی بی حاصل، در کنار درد فراوان "اجرای کامل تعهدات" آن را نا ممکن می کند. پس من فکر می کنم همین درد متکثر انسانی است که نویسنده مقاله (نا خود آگاه) به آن اشاره می کند: در بحران های پیشین اقتصادی، اجتماعی و فردی، همواره بخشی از بدهی ها بخشوده شده است. من فکر می کنم چون اصولا راه دیگری وجود ندارد، و این تن پاره انسانی هم، جز انتقام جویی و خوار داشتن دیگران، به درد کسی نمی خورد!
(پی نوشت: اثر واقعی فشار "مالی" و شوک های "اقتصادی" را در تحقیقی چند سال پیش می خواندم: به این شکل خلاصه می کرد که مغز، این آسیب های اقتصادی را مثل آسیب ها و جراحات واقعی و فیزیکی درک می کند. لینک مقاله را سعی می کنم پیدا کنم و بگذارم)

(پی نوشت دو: خوشحالم که این نقاط اتصال حیات اقتصادی، به حیات فردی و بویژه، ساحت روان و ناخود آگاه دارد خوب برقرار می شود. کشیدن طرح های آن، و نشان دادن روش شکل گیری این رابطه، در کنار نگاشت نظام روابط این و آن، اخیرا بلکه ساده تر شده است. برای من عجیب است که چرا تا به حال کسی این کار را با جدیت پی نگرفته) 

Wednesday, 28 December 2011

بحران مالی اروپایی 1- معمای تخصیص پول ارزان



از همان روز اولی که تصمیم گرفتم فاینانس بخوانم، بحران های مالی برام علاقه اول بوده اند. یک زمانی، البته تا حدودی خام دستانه، پروژه دوره ام بی ای را هم روی همین بحران اخیر نوشتم. فرض من در آن دوران این بود که به زودی همه چیز تمام می شود و دو باره اقتصاد به شکل عادی و طبیعیش بر می گردد: یعنی همان طور که زمانی مارکس گفته بود: بحران روشی است که سرمایه داری با آن کار می کند، نه پدیده ای که با آن نابود شود. ولی امروزه می بینم که کار ادامه دار است و مثل بحران سال 97، هر سرش را که بگیری از سوراخ دیگری بیرون می زند.

از این نوشته شروع می کنم و وضعیت این بحران ادامه دار را چند بار در هفته آپدیت می کنم. این کار را می کنم چون می دانم برای بعضی ها ممکن است جالب باشد دنبال کردن روزانه این وقایع و بویژه اگر کسی زمانی در ایران چنین اطلاعاتی را نیاز داشته باشد (همان طور که برای خود من اتفاق افتاد، دسترسی به اطلاعات روز چنین پدیده ای از ایران کار بسیار کمر شکنی است، و اغلب هم تماس درستی با این پدیده های به روز برقرار نمی شود: یا بر این باوریم که ین نظام سرمایه داری غربی به زودی به زیر می رود، یا اینکه خدا بخواهد ققطا درست می شود! در نتیجه اغلب، دید کاملی نسبت به آن وجود ندارد). در کنار آن، چیزی هم که به این مشاهدات روزانه اضافه خواهم کرد کمی نظرات شخصی است. تا چه آید از پس پرده برون!




برای امروز و نوشته اول، دو اتفاق بسیار جالب افتاده است: یک اینکه ایتالیا تقریبا به شکل موفقیت آمیزی حراج انراق قرضه شش ماهه اش را (بعد از آن همه کش و قوس و رفتن برلوسکونی) برگزار کرد و کورسویی از امید بالاخره مشاهده شد. کورسویی با عدد 3.25% بهره برای قرض شش ماهه. بد هم نیست برای این روز ها. نکته دوم (که کمی پیچیده تر هم هست) اینکه بانک مرکزی اروپا با رقم افسانه ای 500 میلیارد دلار، به بانک های اروپایی وام دهی می کند. چنین رقمی نه تنها در تاریخ بی نظیر است، بلکه برای اغلب استراتژیستهای بازار غیر قابل هضم است. یعنی اینکه کسی نمی داند این بانکها با این پول می خواهند چه کار کنند. برای مثال، وضعیت اعتباری شرکت ها و اشخاص به هیچ وجه خوب نیست (کردیت کرانچ) پس بعید است این بانک ها بتوانند به پشتوانه این پول ارزان، وام دهی ایده آل (و عادی) خود را به اشخاص و شرکت ها ادامه دهند.

دومین سوراخ دعایی که وجود دارد، همین دولت های به نفس افتاده و درب و داغان اروپایی اند: ایتالیا، اسپانیا، و شاید یونان. یعنی حدس این است که اتفاقی از این دست بیافتد: بانک ها پول ارزان را از بانک مرکزی اروپا بگیرند، و با آن بروند اوراق قرضه این دولتها را بخرند. خوبیش برای بانکها این است که پول ارزان گرفته اند و با بهره بالا سرمایه گذاری کرده اند، در حالی که دو تا بدی دارد: یک اینکه دولت ها واقعا ممکن است دیفالت کنند (بویژه ایتالیا) و بخشی از این پول بی زبان تمام و کمال بسوزد، دوم این که وقتی آن را به دولت می دهی، قطعا تخصیص غیر بهینه (در مقایسه با وام دهی مستقیم به بنگاه ها) صورت خواهد گرفت. پس باز مثل همیشه یک معمای اروپایی داریم!

 به زودی اثرات این تصمیم را آپدیت خواهم کرد همینجا. یک جوری می شود دید که وقت آن است که آگاتاکریستی های جدید، هرکول پواروهایشان را به بازارهای مالی بفرستند تا این معماهای بی پایان ذره ای شفاف تر شوند. واقعا فکر می کنم در جهان زیاده-اقتصادی امروز، جای کار دارد چنین ایده ای!

Saturday, 24 December 2011

سطح زیر آسمان!

  صحبت با بابک شاه منصوری همیشه برای من لذت بخش بوده است: از عمق دانش و تجربه هاش، تا غیرت خاص و منحصر به فردش روی آسمان. بدیش برای من همیشه این بوده که این فرصت دیدنش، تنها در مقاطعی بسیار کوتاه و گذرا برام دست داده. این نوت را از دو جهت می گذارم: یک اینکه یاد آوری باشد برای خودم که این خیالپردازی های بدون پیگری و رها شده چه زهر هایی هستند در زندگی من، و چقدر این پراکندگی و نیامیختن حققیقی با تن زنده ایده ها می تونه مهلک باشه (همان طور که او ده بار با "سطح زیر نمودارش" تکرار کرد!). دو: اینکه امیدوارم بیشتر ببینمش.



فلسفه اقتصاد دیگری؟



فلسفه اقتصادی چیزی هست که ما به شدت  این روز ها لازم داریم. نه این که اقتصاد باید چه کنه و چه نباید بکنه تا که تخصیص بهینه از منابع کم یاب صورت بگیره. یا نه اینکه ساحت معنا شناسیش چه جور هست (به پدیده ها چه جور نگاهی داره) به هیچ وجه! من فکر می کنم ما امروز فلسفه ای از اقتصاد می خوایم با دیدی چسبیده به زندگی از اون: چرا که نظام های اقتصادی ما امروز به شکلی باور نکردنی روی تمام لحظه ها، فکر ها و حتی خوابهای ما رسوخ کرده اند. مثلا  زمانی فروید می تونست عقده های کلاسیکی رو از افسانه های یونانی در نهاد نا خود آگاه واکاوی کنه ولی امروز رویای اقتصادی شده، و ناتوانی در مقابل این شکل نظام مند شده حیات، خودش عقده ای و  پدیده ای درونی شده و تازه است.

و این فلسفه تازه اقتصاد به ما شاید بتونه نشون بده که اقتصاد، نه به معنای روشی برای توزیع، بلکه به معنای شکلی برای زندگی چه می تونه باشه. و باید بتونه بیان کنه که این ساحت چطور و با چه روش شناسی ای می تونه شکل گیری حیات های متکثر در خودش رو به ظهور برسونه. من بسیار دوست دارم که این ایده رو ببینم که بارور می شه: زمانی فریدمن آزادی رو "آزادی مصرف" بیان کرد و نظام اقتصادی حیرت انگیزش رو روی دوش های آدام اسمیت بر اون مبنا ساخت. ولی امروزه که اقتصاد و ساحت اقصادی حیات در این حد و انداز با زندگی و لحظه های اون پیوند خورده، می تونیم از همین ساحت برای معنا دادن به شکلی جدید از آزادی استفاده کنیم. و اون می تونه به معنای واقعی، آزادی شکل های زندگی باشه: آزادی انتخاب در به چیزی فکر کردن، چیزی رو تجربه کردن و به هستی هایی پشت کردن. آزادی شکستن، اشتباه کردن و احساس شادمانی و وجد از چیز دیگر. این شاید بتونه یک سیستم تازه باشه برای ما، و شاید تنها یک خواب و خیال دیگه حتی. من ولی... دوست دارم اونقدر کم هوش باشم که فکر کنم این کار شدنی هست...