Monday, 23 July 2012

بانکستر ها



این روز ها خیلی ها فکر می کنند که اعتماد ما به سیستم بانکی از بین رفته چون بانکها هر کاری دلشان بخواهد می کنند و هیچ اتفاقی هم نمی افتد. شروعش بزرگ این از دست رفتن اعتماد بحران بانکی سال 2008 بود که نشان داد چه مقدار آسان گیری و خرابکاری و بی اخلاقی می تواند توی یک سیستم موج بزند. همان شد که خیلی بانکدار ها پشت میله های زندان رفتند و خیلی ها هم که اصالتا بانکدار نبودند (مدیران هج فاند ها، دلال های بیمه، معامله گران سهام) و از عنوان "بانکدار" خوششان می آمد (یا مردم فکر می کردند که بانکدارند) لجن مالی مضاعفی بر این حرفه و عنوان روا داشتند.

این اواخر هم که نگاه می کنیم هیچ تمامی ندارد: بانک بارکلیز لندن در کنار چندین و چند بانک دیگر نرخ لایبور (نرخ قرض دهی بین بانکی) را دستکاری کرده اند، بانک اچ اس بی سی متهم به پول شویی برای کارتل های مواد مخدر است (و در عین حال آن را قبول هم کرده)، بانکیا (بزرگترین بانک اسپانیا) همین الان تحت تحقیقات بسیار جدی است برای مجموعه بزرگی از تخلفات و از همین دست که ادامه بدهی ته ندارد. همین است که اصطلاح "بانکستر" دارد رایج می شود: مشتقی از "گانگستر" : این بار، برخلاف فیلم های وسترن که در آن گانگستر به بانک ها دستبرد می زد، بانک ها خود به غارت و چپاول مردم می پردازند.




ولی آیا حقیقتا چنین است؟ آیا بانک ها هر کاری دلشان می خواسته کرده اند و دولت مکرم امریکا ( و سایر دول) پول بی زبان مالیات دهندگان را گرفته اند و در دهان گشاد و سیری نا پذیر آنها ریخته اند از ترس این که مبادا (با سقوط این غول های اقتصادی) کل اقتصاد مملکت فلج شود؟ و آیا این ها مشتی کلاش مفت خور بوده اند؟ پاسخ من: نه چندان.
بانک ها، و فکر می کنم باید به یاد خیلی ها بیاوریم، موجودیت دهندگان به رشد اقصادی امروز ما یند. استیگلیتز در بررسی شکل رشد "کره جنوبی" می نویسد که بزرگترین نقطه قوت کره داشتن سیستم بانکی بسیار قوی بود که می توانست با هزینه ای کم، سرمایه لازم را برای تولید و توسعه صنعتی فراهم کند. در اروپا و امریکا هم اوضاع همین است: بخش بزرگی از رشد و شکوفایی مرهون همین بانکهای بزرگ است و فعالیت دقیق و منظمشان. تعداد بانکهایی که درگیر رسوایی اند، از سوی دیگر، بسیار کم است، و نظارت بر آن ها- البته با اشک و آه و نبرد و فحاشی فراوان- در حال فزونی است: یعنی تخلفات بانکی قابل پیش گیری اند. از سوی دیگر دولت همه بانک ها را از ورطه ور شکستگی نجات نمی دهد. لیست بلند بالایی از بانکها ورشکسته فقط در طول بحران 2008 وجود دارد که بالغ بر 400 بانک می شود: یعنی در طول بحران هر هفته دو بانک  در امریکا ورشکسته شده اند.

امروزه تلاشهایی وجود دارد برای پیش آوردن یک شبیه سازی نا میزان: آنکه صنعت مالی امروز مثل صنعت معدن دوران انقلاب صنعتی در حال نابود کردن انسان ها ست: در "فیلسوفان جهانی" که کتابی است بیشتر در باره تاریخ انقلاب صنعتی می نویسد که کودکان ده ساله را (این معدن داران) وادار به روزانه بیست ساعت کار در معادن می کردند. تنبیه و شکنجه فراوان بود. از گوش اویزان کردن، به شلاق بستن، بریدن اعضای بدن، داغ کردن و دست آخر در هنگام شب در میان کثافت و روغن و آلودگی خواباندن. بانکداری ما چندان میزان نیست و اصلاحات بسیاری می خواهد، ولی هر چه باشد، وجودش ما را از چنین کابوس هایی رهانیده...


--
تصویر: دو نفر سمت چپی بن برنانکی رییس کنونی فدرال رزرو و راجر گرینسپن، رییس سابق آن

Wednesday, 11 July 2012

بیابان بود و تابستان

جفرافیا چه میزان بر زندگی ما اثر گذار است؟ و ما تا چه میزان موجودی انسانی هستیم و تا چه میزان تنها محیط اطرافمان را در جبری به خون و استخوان بافته شده نشان می دهیم؟ این سوالات بیشتر از آنکه سوالاتی فلسفی باشند، سوالاتی عملی و چسبیده به زندگی اقتصادی ما اند: چرا کشور های گرمسیری توسعه نیافته تر اند، ساکنانشان طول عمر کمتری دارند، و ثبات اجتماعیشان همواره پایین تر است؟


در کتاب "ثروت و فقر ملل" که دایره المعارفی است از اقتصاد جهانی، تاریخ انسان و حیات اجتماعیش، فصل اول با تاخت و تاز به جغرافی گرایان شروع می شود. نویسنده استدلال می کند که جبر جغرافیایی و قهر گرایی قاره ای- غیر قاره ای (منظور از قاره همان اروپا ست) مفهومی سراسر بحران زده و بی اساس است. ولی تا به آخر فصل که می رسد همه ورق برگشته است: گرما یعنی هجوم انواع و اقسام حیوانات و جک و جانور، حشرات خطرناک و بیماریهای واگیر دار. گرما محیط رشدی است برای رشد همه نوع جانور، جز انسان. میکروب های فراوان، مالاریا، کوری های انگلی در کنار گسترش راحت وبا و حصبه و طاعون و هزار و یک جور درد و مرض کشنده دیگر. ایران خودمان هم از ابن بلایا دور که نبوده هیچ، جامعه ای ایده آل بوده برای امراض و عواقب خرد کننده این امراض. احمد سیف در کتاب "قرن گمشده" که تاریخ اقتصادی ایران است در قرن نوزدهم، وضع تلخ، دهشت بار، بیماری زده و مرگ اندود ایران را چون پرده ای  کامل پیش رو می گذارد: تقریبا سالی نیست که شهر های ایران گرفتار طاعون و وبا نشوند. خشکسالی همواره غزلسرای بی رقیب جو ایران است. کشته های سالانه اغلب از صد ها هزار بالا می زند، با لحاظ جمعیت اندک ایران آن زمان. آب هم کم بوده و شستن جسد مردگان در رودخانه  و انتقال میکروب از طریق آب، برای شهر پایین رود قتل عام به راه می انداخته. سایه قحطی و بیماری فراگیر، اگر برای هر چیزی فرصت بگذارد، برای دانش اندوزی، رشد، و بال گرفتن اقتصاد و پویایی جامعه مجالی نمی نهد.





این وضع معادل همان دوران تاریخی شروع طلایی اروپا است: آغاز انقلاب صنعتی در انگلستان و تسری آن به تمام اروپا که حساب ما را برای سالها از هم جدا کرد. نمی خواهم ادامه بدهم از این دست. ولی انگار که جبر جغرافیایی، هر چند این اواخر در اثر فناوری و اختراع وسایل خنک کننده و مهم تر از همه دانش پزشکی (همین ببر های شرقی مالزی و اندونزی و سنگاپور دوره های فشرده ای از مالاریا زدایی داشتند، وگرنه تصویر همان بود که در تمام مناطق مرطوب افریقا هست) کم اثر شده، مسئولیت عقب افتادگی بسیاری ملل را به گردن می کشد: بویژه خاور میانه همیشه خشک، افریقای همیشه گرسنه، و استوای داغ و خطرناک!


پیشرفتهای اقتصادی در مناطق گرم حاصل نشده جز با تلاشی کمر شکن، یا ابداع دستگاه های پیچیده خنک کننده که خود به گرمای هوا می افزایند و بسیار هزینه زایند. همه در مناطق گرمسیر مجبور اند که ظهر را در حانه بمانند و همین منجر شده به ابداع قیلوله افتخار آمیز! در زمان کمپانی هند شرقی، هندی ها مثالی داشته اند به این مضمون که وسط ظهر فقط سگها بیرون می روند و انگلیسیها. گرما... و گرما و باز هم گرما... باید بگویم که در تمام زندگیم از هیچ چیز به اندازه گرما حس گریز و تنفر نداشته ام: در همین مونترآل هم سرمای منفی چهل درجه را به مراتب به گرمای مثبت سی و اندی درجه اش ترجیح می دهم. گرما و دردی که از ان بر آمده، دو سوی خط استوا را تا کیلومتر ها از پیشرفت و تمدن دور نگه داشته است و همه چیز را به شکلی ناگزیر به عقب انداخته. ما هم برای خود، نمایندگانی از این داغی ایم و از آن زمین سوخته. 


_____
عنوان مقاله را از این شعر سعدی گرفته ام که:
"به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم، بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا"
عنوان تصویر: تابستان داغ، نمی دانم اثر چی کسی است.

Friday, 6 July 2012

موجودیت های احتمالی



"اگر ببینم باور می کنم" یا "دیدن همان باور کردن است" یا "تا نبینم باور نمی کنم"، جمله معروفی است. روایت های مختلفی در باره آن وجود دارد در این که چه کسی اول آن را گفته. جایی می خواندم که اصالتا مربوط به موقعی است که ابراهیم نبی از خدا می خواهد که به او زنده شدن مردگان را نشان بدهد و در در جواب این پرسش که "مگر باور نداری" این را می گوید. جای دیگری می خواندم که این متعلق به توماس قدیس است در مکالمه ای با مسیح. این را نوشتم چون این اواخر اتفاقی افتاده که از جنس دیدن نیست ولی در عین حال موجودیتی را نشان می دهد و "بودن" آن موجودیت برای ما، مستلزم باوری "احتمالی" و "آماری" است: همان کشف بوزون هیگز.

بوزون هیگز هر چه باشد، موجودیتی نظریه ای و احتمالی است و اساسی خارج از چارچوب "نظریه استاندارد فیزیک" ندارد. کشف آن هم، و اعلام پر سر و صدای کشف آن، به خاطر اعتماد به "پنج انحراف میانگین از شش انحراف میانگین" است، نه مشاهده، نه دیدن، نه "برخوردی قطعی" و الی آخر. صرفا "احتمالی بالا". در نتیجه این موجود، این ذره و این هستی تازه، بیشتر از آنکه چیزی صلب و سفت باشد، و به بجای اینکه بتوانیم آن را داشته ای همیشگی قلمداد کنیم، چیزی محو و راز آلود و اتفاقی است. شبیه خیالی که تجسدی نصف و نیمه یافته باشد: ابری مات و معلق.




موجودیت های اقتصادی ولی، بسیار از این دست اند: اغلب روابط موجودیت های احتمالی و نظریه ای اند. هیچ زمین سفتی آن ها را به هم وصل نمی کند و هر آن این احتمال وجود دارد که رابطه ای از بین برود و رابطه دیگری جای آن را بگیرد. و حتی بد تر از آن: در این علم نه نظریه استانداردی وجود دارد که "همه چیز " را توضیح دهد (بر خلاف فیزیک یا زیست شناسی تکاملی) و نا "ابر نظریه ای" که سایر نظریه ها را به هم بچسباند و در چارچوب واحدی ارائه کند. به عبارت دیگر ما "نظریه فایننس" و یا "نظریه اقتصاد" نداریم، بلکه بیشتر جدال بی امان و تمام نشدنی جنگلی از نظریه های جور وا جور وجود دارد که بی امان و خستگی ناپذیر جولان می دهند و بر سر و کول هم می کوبند.

تمام می کنم: ما نمی توانیم هیچ چیز را از این میان ببینیم و هیچ اعتمادی هم وجود ندارد. همان طور که اوژن فاما می گوید، حتی هیچ چیز را (در بازار) به درستی نمی توانیم پیش بینی کنیم. هیچ وقتی بیش از وا دادن به اعداد و ارقام توده وار، و غیر قابل پیش بینی بازار راهی نداریم. ما حتی اعتماد کمی داریم که کنش هایمان و تصمیم گیری های اقتصادی مان اثراتی مطابق میلیمان بگذارند (مثالش همین تصمیم پریروز اتحادیه اروپا، چین و دانمارک و انگلیس در کاهش نرخ بهره به امید نشانه مثبت به اقتصاد، و در شگفتی: کله کردن اغلب شاخص ها). ما در عالم فایتانس و اقتصاد مانند افرادی کور هستیم که با پرتاب تاس در شب تار، مسیرشان را روی نقشه ای مخدوش و نادرست پیدا می کنند. تا همین حد ولی، شگفتی آور و تحسین بر انگیز است که به اینجا رسیده ایم!

این برای من شگفتی زا است و این شگفتی از دو حالت خارج نیست: یا انسان دیگر نیازی به "دیدن" ندارد و یاد گرفته در دریای تاریک و پر بیم موج احتمالات و عدم قطعیت ها راهش را به پیش ببرد، یا اینکه زبان دیگری از جهان روی نموده: زبان احتمالات، توزیع های متنوع و پدیده های اتفاقی. و ما آن را تا اندازه ای به چنگ آورده ایم. نقطه اوج آن همین ذره بزرگوار هیگز بوزون، نقطه اوج آن همان "تفوق اتفاقی"

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: اگر ببینم باور می کنم: seeing is believing
اوژن فاما، پدر فایننس مدرن است
تفوق اتفاقی ترجمه من در آورد خود من است از    stochastic dominance  سر خواننده را درد نمی آورم با توضیحش، توی ویکیپدیا هست. 
تصویر: همان نقاشی معروف میکلانژ در سقف کلیسای سیستین

Friday, 29 June 2012

در سقوط نهایی




وقتی شرلوک هلمز در نبرد نهایی با پروفسور موریارتی، از بالای آبشار رایشنباخ به پایین سقوط می کند، تنها مرگ کارآگاه اتفاق نمی افتد: تنها مجموعه ای خاطرات از بین نمی روند، بلکه جهانی ساخته شده، جهانی فراتر از زندگی هر روزه با رنگ و صدا و موسیقی ویولون و نبوغ و نبرد و استواری پایان می یابد. این است که مرگ شرلوک هلمز را نه تنها برای من –که آن سقوط باور نکردنی را در تلویزیونی کوچک از شبکه دو نگاه می کردم- غیر قابل تحمل می کرد، بلکه در زمان خودش برای همه خوانندگان بریتانیاییش هم ناباوری و یاس می آورد. همین می شود که سر آرتور کانن دویل مجبور می شود "بازگشت شرلوک هلمز" را بنویسد، و رسما او را باز به زندگی برگرداند.




هنوز صحنه سقوط یادم هست: شرلوک که همچنان راست-قامت در میان زمین و آسمان ایستاده و تنها اندکی پاهاش را تکان می دهد، و موریارتی پیر، با آن بارانی سیاه و بلندش در کنار شرلوک سقوط می کند. دو دشمن دیر باز و دو انتهای جهان، در یک لحظه پایانی به هم می رسند. هیچ وقت به زمین رسیدن این دو نشان داده نشد. سریال در میان همان زمین و هوا، با درد فراوان، پایان یافت، در حالی که صدای واتسون روی تصویر بود که می گفت: او بزرگترین کاراگاه زمان بود.

یک هفته ای حال خوشی نداشتم بعد از آن قسمت آخر. دیگر فکر نمی کردم  هیچ وقت با پایان یک شخصیت خیالی چنین حالی بشوم- ظاهرا باز هم شرلوک گریبان گیر شده. سری جدیدی شرلوک، بندیکت کامبرباخ، همان کاری را در قسمت آخر کرد که شرلوک جرمی برت. پرت شدنش در مرگی خود خواسته از بالای پشت بام بیمارستان همان قدر جانکاه از آب در آمد که سقوط اصلی از آبشار رایشنباخ. حیرت انگیز است که سریال تازه، حتی با دانستن داستان، باز مقهور کننده، پر قدرت و اثر گذار است. به عنوان یک شرلوک-هلمز-باز، این نوشته ام را ادای دینی می دانم به این شخصیت خیالی، که از بسیاری شخصیت های دیگر حقیقی تر و خواستنی تر است و نشان می دهد جهان تخیل و نبوغ، به چه سان می تواند اثر گذار و تغییر دهنده باشد. یقین دارم که آنچه من از شرلوک اثر پذیرفته ام از کمتر کس حقیقی ای گرفته ام. آنچه این افسانه در جهان واقع کرده، از حقایق صلب و استوار، کارا تر بوده است. ایده ها از بین نمی روند، همین طور ابر انسان های عادی، همین طور جهان های نو. 

Friday, 22 June 2012

اقتصاد شیاطین


یک مرد واقعی، حتی اگر همه زندگی اش را از دست دهد، نباید خم به ابرو بیاورد. پول باید برای انسان آن چنان خوار باشد که به اکراه بخواهد برای آن به خودش زحمتی بدهد
-         فیودور داستایوفسکی

یک کنشگر اقتصادی چه موجودی است و چگونه می توان آن را تحلیل کرد؟ ویژگی ها و خصوصیت های آن چیستند؟ چه ترجیحاتی دارد؟ با چه چیزی خوشحال می شود و با په چیزی ناراحت؟ و دست آخر، چگونه تصمیم می گیر؟ جواب اقتصاد امروزی ما به این پرسش ها چندان هاله و ابهامی ندارد:  ابزار برای تحلیل کنشگر اقتصادی (economic agent) ریاضیات است، او تصمیم گیری منطقی است  و انتظارات منطقی (rational expectations) دارد، از "مصرف" لذت می برد یا به عبارت دقیق تر، مطلوبیت کسب می کند، و تصمیم گیری او بر مبنای شناخت محیط، اطلاعات و هزینه و فایده است. این الفبای کار است. در نگاه اول، و در هر کلاس اقتصاد ابتدایی ای، این پیش فرض ها بدیهی تلقی می شوند. ولی من در اینجا قصد دارم دو سوال بپرسم: آیا واقعا این فرض ها بدیهی اند؟ دوم این که آیا این فرض ها لازم اند؟ (بویژه برای ساده سازی و امکان مدلسازی، آیا این ها تنها دسته ای از فروض هستند که مدلهای ما را ساده و قابل اجرا می کنند؟)

از این استفهام انکاری خودم ناراضی ام چون خواننده را در موضع قرار می دهد: زنگ آن این طور است که جواب من "نه" باید باشد ولی الزاما همه موافق نخواهند بود. اینجا قصد جواب سرراست دادن ندارم. بیشتر درگیر آن ام این مدت که چه کسانی به کنش های فردی یا جمعی انسان، و باز نمایی آن فکر کرده اند؟ چه کسانی انسان را و کنش اجتماعی آن را به بهترین شکل بیان کرده اند و درک ما از پدیده انسانی و رفتار انسانی تا چه میزان کامل است؟ در یک کلام، چه روشهای دیگری برای درکِ از فاصله ی شخص هست، غیر از این فروض بالا که من نمی دانم از کجا آمده اند و این همه ریشه دوانده اند. 




هر چه فکر کردم، کسی بهتر از داستایوفسکی به ذهنم نرسید. آیا مدل های متعدد داستایوفسکی از شخصیت ها و رفتار انسانی می تواند به مدلهای اقتصادی ما کمک کند؟ فکر می کنم جواب این یکی، با اندکی احتیاط، مثبت باشد. داستایوفسکی برای من بزرگترین استاد واکاوی روان و کنش انسان است. آن قدر شخصیت ها در رمانهاش زنده اند که خواندن شان درگیری هر روزه ای می شود با شخصیت های خیالیِ بسیار واقعی- در مدتی که درگیر خواندن کتابهاش می شوی هیچ خلاصی از ارواح لای صفحات نداری- و من فکر می کنم آنها، خواه نا خواه، بخشی از زندگی تو خواهند شد. بماند که شخصیتهاش هم بیشتر ماخولیا زده، پریشان احوال، توطئه چی، دائم الخمر، بازنده، و به طور کلی، حاشیه نشینان و رانده شدگان زندگی صاف و صیقل خورده مدرن اند- در مقابل تولستوی که عظمت و شکوه طبقه اشراف روس را می نوشت. همین است که مرا به فکر وا می دارد: شخصیت پیچیده انسانی با ترجیحات پیچیده و متنوع و اشتباهات، نقصان و فراموشی پایان ناپذیر در کنار میل به خود-ویرانگری، تباهی، کژ اندیشی و آشوب و خرابکاری معنی می دهد. این کنشگر کجاست؟ آیا ساحت حیات کنشگر اقتصادی از انسان عادی جداست؟ آیا او از سیاره ای دیگر آمده؟ چطور او همه چیز را می داند و چطور می تواند هر روز تصمیمات درست بگیرد؟ برای من، شخصا، ایجنت اقتصادی خواب و خیال است، و ترجیحاتش در بهترین حالت اسباب زحمت، حیرت و سرگرمی.

برای همین است که مطمئن نیست مدل هایی که بر هم ساخته ساده یا پیچیده بر مبنای کنشگر اقتصادی متعارف اند، هیچ وقت از چالش معما ها (puzzles) رهایی یابند. معما هایی که برای حل شدنشان همه کار کرده ایم جز به چالش کشیدن اصل موضوع. البته این اواخر نقد های جالبی طرح شده اند: برای مثال طرح شده که مصرف خود به تنهایی واجد مطلوبیت نیست، بلکه انتخاب در مصرف می تواند به سطح مطلوبیت بیافزاید. برای مثال: اگر فردی از خوردن یک سیب چند واحد مطلوبیت کسب کند در حالی که همان سیب تنها انتخابش باشد، مطلوبیت کمتری عایدش خواهد شد تا حالتی که در آن بین یک سیب و پرتقال حق انتخاب داشته باشد و از این میان سیب را برگزیند. یا برای مثال، پرسش نوی هست که آیا مطلوبیت الزاما همان شادی است؟ و آیا روشهای اندازه گیری مطلوبیت، شادی فرد را الزاما اندازه گیری می کنند؟

من چند فکر دیگر هم دارم: همه از خوردن سیب لذت می برند ولی چیز های دیگری هست که نه بعضا قیمت دارند و نه تجربه مصرفشان به شکلل عرفی قابل اندازه گیری است: برای مثال خواندن کتابی که از کتاب خانه به امانت گرفته شده، یا گوش کردن به موزیکی در یک کنسرت مجانی، یا چیز هایی از این دست. مثال را می توان کمی به جلو تر هم راند: مطلوبیتهایی که از تنبلی، بیکارگی، روان پریشی و وا دادن به توهمات و خیالات حاصل می شود، در کنار مطلوبیت/ لذت از جرم و جنایت و تبه کاری. مساله این جا ست که این ها راهی به ساحت پاک و قدسی کنشگر اقتصادی لای کتابها ندارند. نه برادران کارامازوف اینجایند، نه از پیتر الکساندروویچ میوسف خبری هست و نه شاتوف، کیریلف یا واروارا پترونا-- و بسیاری دیگران دوست داشتنی و اشتباه-کننده. واقعا چه اقتصاد جادوین و عجیب و غریبی بشود آن که اینها توش باشند! ولی جیزی که از آن مطمئنم: اگر چنین مدلی داشتیم ساحت دانش اقتصاد به ساحت زندگی حقیقی- چیزی که از دل آن بر آمده- بسیار نزدیکتر می شد.

--
پی نوشت: همه شخصیت ها در پاراگراف آخر متعلق به رمان شیاطین داستایوفسکی اند، جز برادران کارامازوف که طبعا متعلق به رمان برادران کارامازوف این نویسنده است. عنوان مقاله هم از عنوان رمان شیاطین گرفته شده.

کدام روش - کدام سطح

-( این، طرح اولیه یک مقاله بلند تر است برای همشهری ماه)

این اواخر بیشتر بحث ها روی این است که ما بین سیاست ریاضت اقتصادی و سیاست های طرفدار رشد کدام را انتخاب کنیم. البته این صورت مساله بسایر ساده گیرانه است. درست تر که بخواهیم صحبت کنیم باید بنویسیم که بیشتر بحث هایی در جریان است که این سوال را توضیح بدهند و به این امید راه حلی تازه بیرون بیاید.
 
چنین بحث هایی در شکافهای تازه ای طرح می شوند که اقتصاد ما در تئوری و عمل به آن نپرداخته است: از یک سو نیاز به باز سازی اندیشه و عمل اقتصادی وجود دارد، از سوی دیگر کسی نمی داند که این قطار دقیقا باید به کدام سو برود. سه سطح گفتگو در فضای کنونی اقتصاد جهانی قابل تشخیص است: در سطح اول همچنان طرفداران نظریه های مختلف هستند، همان طور که همیشه بوده اند: سوسیالیستها از یک سو و طرفداران بازار آزاد از سوی دیگر و کینزی ها هم در این میان، در کنار سایر ایده های میانه و کم سر و صدا تر. سطح دوم اتفاقی تازه است: مواضع دیگر آنقدر ها محکم نیست و در بحث ها جانب گیری کمتر است. سطح سوم اتفاقی باز هم تازه تر است : آن که مرز بین اندیشه های اقتصادی سیالتر شده است.


 
در توضیح سطح اول توضیح چندانی لازم نیست، همیشه بوده است و جریانی شناخته شده است. آیا مالیات بیشتر بگیریم ومخارج دولت را هم بیشتر کنیم (سوسیالیستها)، در مقابل اینکه آیا کلا مالیات ها را کاهش دهیم، نقش دولت را کمرنگ کنیم و بگذاریم اقتصاد تلفاتش را بدهد و بنگاه های نا کار آمد از صحنه خارج شوند (بازار آزادی ها)، یا اینکه دست آخر دولت در دوران رکود بدهی جمع کند و از آن طریق مخارجش را بالا ببرد تا چرخ ایستاده اقتصاد بچرخد و مالا با روی کار آمدن تعادل جدید اقتصادی، در دوران رشد و شکوفایی مخارجش را پوشش دهد (کینزیها و گالبرایت).
 
در سطح دوم، مواضع نا محکم است: نه دیگر چندان سوسیالیستها مطمئن اند که روششان درست است و نه راستی ها. این اتفاقی یک باره نیست. تجربه های مخالفی هر دو ایده را به چالش می کشد. نخست، اجرای یکباره نظام بازار آزاد هر چند هم که مفید باشد، تلفات زیادی دارد. تجربه های معروف بولیوی و لهستان و سایرین هست. جفری ساکس- به زعم بعضی مهمترین اقتصاد دان جهان- که خودش زمانی توصیه گر پر و پا قرص سیاست ها بود، امروزه به کلی مسیر عوض کرده. ساکس در کتابش- پایان فقر- می نویسد که ما همه جوابها را می دانستیم (برای مقابله با تورم). و جواب همیشه یکی بوده: اصلاح ساختاری، بازار آزاد، کاهش مالیات، دولت کوچک. تجربه های موفق وی بسیار نقد شده اند. بیشتر از بعد انسانی آن. شدت بریدن دست حمایتی دولت از بازار ها، بیکاری های فزاینده، افزایش فقر و آشوب اجتماعی بخشی از این خسارت ها بوده اند. این اواخر ساکس یادداشتی در تایمز مالی نوشته که من را کاملا میخکوب کرده. خودش را به عنوان یک "ساختار گرا" (عنوان محافظه کارانه ای برای چپ گرای میانه رو) معرفی کرده. مثلا توضیح داده که این انتخاب یک ماجرای صفر و یکی نیست، که بشود گفت یک روش جهانشمول کینزی وجود دارد در مقابل روش جهانشمولی به اسم بازر آزاد یا مثلا لیبرالیسم. بحث بر سر این است که طلاتم ها و ناهمزمانی های جهان خارج ما را به این سو می برد که کاربرد دقیق و مشخصی از این ایده ها نداشته باشیم (مخارج و کار آفرینی همزمان اتفاق نمی افتند) و نتایج هم مخدوش بشوند. او طرح می کند که من یک روش بازار آزاد را که نمی پسندم، کینزی ها هم با تجمیع بدهی های دولت هزینه گزافی روی دست جامعه می گذارند. پس چاره چیست؟ مدل اسکاندیناوی.
 
ادامه می دهد و به ستایش سوئد و باقی شمالی های جزیره نشین می پردازد و راهکارش برای برون رفت از این وضع، اقتصاد بازار مردمی اسکاندیناوی است. به این معنا ساختار گرا می شود: مالیات بیشتر دولت، چتر حمایتی و تشویق بازار. چیزی که خودش آن را تا سالها پیش مضموم می دانست. سوسیالیست ها هم چندان مطمئن نیستند. برای مثال اتفاق جالبی همین اواخر افتاد: بررسی شده بود که شعار های تظاهرات کنندگان در وال استریت بسیار کمتر از مارکس و بیس بیشتر از هایک بوده است. هایک، پدر خوانده بزرگ و پر سایه اقتصاد لیبرال مدرن. چه اتفاقی در حال افتادن است؟ به طور مشخص چیزی جدید در حال شکل گیری است. حال که آن چه بشود، نمی دانم ولی تا به حال اینقدر خوشبین نبوده ام.


 
ارنست کاسیرر در انتهای "اسطوره دولت" از دیو هایی می نویسد که جهان را گرفته بودند، و پس از کشته شدن آنها ساختن جهانی نو میسر نمی شود مگر با استفاده پیکر بیجان همان هیولاهای قدیمی. وضعیت تازه ها هم همین است: اندیشه ها به شکلی سیال در حال برخورد اند تا آلترناتیو انسان هزاره نو برای کنترل زمین تولید شود. جهت گیری ها هم بیشتر به سوی ستایش حیات و تشویق زندگی است تا حد اکثر بازده سیستم (اسطوره بازار آزاد) یا حد اکثر تخیلات عدالت ورزانه (آن روی سکه). این انتخاب این بار مشخص دیگری هم دارد: یک اتفاق نظری نیست. برای مثال نقد استیگلیتز به سیاست ریاضت به تازگی این شده که این سیاست "اعتماد مردم را به فعالیت اقصادی و دولت" از بین می برد، در عین این که تست هم نشده. ساکس در مقاله ای دیگر می نویسد که انتخاب روش باید بر مبنای آزمون های عملی (Empirics) باشد. این شاید سعادت اقتصاد است که روشهای عددی متعدد دارد و همیشه پیش از اجرای فراگیر، می توان دست به مدل سازی زد.

در هر صورت این بار نباید ماند و دید که چه خواهد شد. هر لحظه از مباحثات این روز ها لحظه ای تکرار نشدنی است، همان طور که دلوز می گوید، ما در بطن تغییراتی قرار گرفته ایم که بسیار فرق می کند که از آن بیرون بنشینیم و تاریخش را بخوانیم. میزان تظارب آرا، تولید مقالات، جدال ها، تلخی ها و امید ها از همیشه بالا تر است- بخشی از آن به خاطر اهمیت امر، بخشی دیگر به خاطر زیاد تر شدن اندیشمندان اقتصادی و تکثر منابع، سوم: نزدیک شدن متفکران حوزه های دیگر به اقتصاد و فاینانس و دست آخر: وجود اینترنت. برای دانشجو ها و اساتید در ایران که تا حدودی از این فضا دور اند، فرصتی بی نظیر پیش آمده: فرصتی از جربه مستقیم وقتی که در ها باز شده اند و همه چیز در سیالیتی فراگیر در دسترس است. مشارکت فعال در تحلیل اقتصاد در حال تغییر جهانی امروز دشوار است و در عین حال، بی نهایت لازم  و به فکر من، شدنی.

------------------------------

تصویر اول- کینز با هایک در حال خوش و بش،
تصوری دوم- ارنست کاسیرر




Monday, 7 May 2012

موسیو اولاند خطرناک، پل کروگمن و ماجرای کلمه سال



دیکشنری مریام وبستر هر ساله "کلمه سال" را اعلام می کند، و آن لغتی است که بیشترین جستجو ها را در لغتنامه آنلاینش داشته. کلمه سال 2010: ریاضت (austerity)  به معنای دقیق تر: سیاست ریاضت اقتصادی، اعمال تنبیهات چند جانبه و سختگیری بر کشور های بدهکار و از نظر مالی مشکل دار.
         
جای فکر هم دارد: با بروز بحران به شکل فراگیر، پخش و دامنگیر شدن ان در بسیاری کشور ها، سیاستی که به شکلی چشم بسته همیشه توصیه شده همین ریاضت اقتصادی است: کم کردن هزینه های دولتی، ریزش مشاغل و کاستن از پوشش بیمه ای (در عین افزایش سن بازنشستگی یا اخراج اجباری یا کم کردن پوشش بیمه ای برای شهروندان)، بستن بودجه متوازن و سایر قضایای مربوط به مالیات. قبل تر هم در باره نقد استیگلیتز بر این سیاست ها نوشتم. اینکه انتقاد نیز و برنده اش بیشتر متوجه آن است که سیاست های ریاضتی در بهترین حالت سیاست هایی خام، پر هزینه و تست نشده اند و در بد ترین حالت به شدت زیانبار، بر خلاف رشد و آشوب زا. من با ادبیات خودم آنها را باید چیزی شبیه "کشنده، درد آور و احمقانه" خطاب کنم.

نتایج آن را به وضوح در همین دو سال اخیر دیده ایم: بزرگترین تظاهرات خیابانی بر علیه دولت دیوید کامرون در انگلستان به خاطر فشار خرد کننده این گونه سیاست ها (تحمیل شده توسط دولت کامرون)، شورش های فراگیر خیابانی، آشوب و نا امنی در یونان در مقابل سیاست های ریاضتی (تحمیل شده توسط صندوق بین المللی پول)، و اخیرا، اعتراضات به ریزش گسترده مشاغل دولتی در کانادا (دولت لیبرال هارپر). طرفه این که چنین سیاست های شکنجه گر و مخالف رشدی دیگر خریدار ندارد و پادشاه بی لباس مانده است: انتخابات در یونان و فرانسه این را به وضوح نشان داده. در عین حال به شکل خاموشی در انتخابات امریکا هم اثر گذاشته و با اینکه اوباما رییس جمهور دوران بحران بود (با افزایش بیکاری، نرخ سوخت و غیره و غیره) کسی اقبالی به رامنی جمهوری خواه ندارد، بیشتر هم از ترس بریده شدن بیمه درمانی و سیاست های مالی سختگیرانه ای که در جیبش آماده دارد. نکته ساده ای هم دارد: مردم ترجیح می دهند بدهکار بمانند، نزول بدهند، کار کنند و زنده بمانند تا اینکه بیکار شوند، از فرط گرسنگی دست به شورش ببرند و دست آخر از بین آشغال خوردن یا خودکشی مجبور به انتخاب شوند. 





از باخت سارکوزی هم به همین علت خوشحالم، که نشان دهنده ترجیح زندگی بر خیالات کشنده است. آن هم وقتی که نشریه اکونومیست یک هفته مانده به انتخابات این طور می نویسد: "اولاند ادم خطرناکی است. به سارکوزی رای ندهید برای اینکه رییس جمهور خوبی بوده (بلکه هم که نبوده است)، به او رای بدهید چون اولاند هم برای کشور خودش و هم برای جهان خطرناک است". (مقاله: موسیو اولاندخطرناک)

امروز هم مقاله دیگری خواندم در نیویورک تایمز به قلم پل گروگمن: اروپایی های انقلابی. بحث می کند که او هم خوشحال است از این انتخاب و انکه به زودی آلمان با مشکلات خوشحال کننده ای مواجه خواهد شد (چرا که داعیه دار تحمیل اینجور سیاست ها در اروپا، دولت فخیمه انگلا مرکل است). انقدر مقاله را دوست داشتم که چند تکه اش را همین جا باز می نویسم:

"چه مشکلی هست اگر ما برای درمان بیماری نسخه کاهش هزینه ها را بپیچیم؟ یک جواب این است که اطمینان (از کارکرد این سیاست ها) افسانه ای ناموجود است— چرا که شواهد بی اندازه ای در همین دوسال اخیر در دست است که نشان می دهد این ادعا که با بریدن هزینه های دولتی، تولید کننده و  مصرف کنندگان به فعالیت بیشتر تشویق می شوند نا درست است. بریدن هزینه ها در یک اقتصاد بحران زده، صرفا رکود را عمیق تر می کند.

علاوه بر آن، این طور به نظر می رسد که گنجی از پس این رنج نیست. مورد ایرلند را در نظر آورید، کشوری که سیاست های ریاضتی صعب و سختی را چون سربازی حرف گوش کن بر خود هموار کرد تا مورد لطف و مرحمت بازار قرضهای دولتی قرار گیرد. با توجه به باور فراگیر، چنین سیاستی باید نتیجه هم می داد. در حقیقت، اراده به باور مناسب بودن این سیاست ها چنان قوی  است که اعضای برجسته سیاستگذاری اروپایی ادعا می کنند که ریاضت ایرلندی در حقیقت به ثمر نشسته: که اقتصاد ایرلند شکوفا شده است: چیزی که حقیقت ندارد و به وقوع نپیوسته است. "

امیدوارم ظرف دو سه سال آینده نتیجه بریدن دولت فرانسه از دولت المان، بویژه در اعمال یا پذیرش سیاست های ریاضت ملموس باشد و این شکل جدید سیاست گذاری اقتصادی به ثمر بنشیند.  یا به عبارتی تا از پس پرده برون افتد راز.