Wednesday, 27 February 2013

تنزیل رنج مرگ و لذت زندگی



 در این پست می بینیم که دو استاد فلسفه از دو دانشگاه بسیار معتبر چه گونه می توانند بحثی بسیار کم مایه را پیش ببرند و همه هم خوششان بیاید:


انسان تمام شدنی است ولی زندگی را دوست دارد، این را می فهمد و براش مرگ جانکاه و دردناک است. زندگی برای فرد پر است از فرصت: فرصت کارهای بزرگ، فرست تجربه های تازه، فرصت برای سفر، شنیدن و گفتن. مرگ همه چیز را تمام می کند، و پس از آن فرصتی نخواهد بود. به تازگی مناظره زنده ای برگزار شده در دانشگاه آکسفورد که مرگ چه میزان جانکاه است، و چگونه می توان رنج و درد آن را اندازه گرفت. به عبارت دیگر مرگ برای که دردناک تر است، و چه چیز آن را تحمل ناپذیر تر می کند؟ مناظره ای میان دو تئوری.

این لینک این مباحثه عجیب است در وبسایت اخلاق کاربردیدانشگاه آکسفورد. من خلاصه ام را از آن این زیر می نویسم. ولی معتقدم که این بحث، به خودی خود نشان می دهد چرا فیلسوفهای اخلاق نباید مقاله های فاینانس و اقتصاد بخوانند، و شاید زندگی اقتصادی باشد، شاید نظام حیات اجتماعی ما اینگونه باشد، ولی مرگ ما نیست.


بحث از این قرار است:

استاد جفری مک ماهان از آکسفورد در مقابل جان بروم از دانشگاه راتگرز قرار می گیرد  برای ارائه نظراتش که چگونه می توان رنج مرگ را دریافت. پرسش پرسشی قدیمی است با دو وجه مشخص: یک- میرایی انسان چقدر بد است؟ (اپیکور زمانی به این سوال جواب داده است به این نسق که میرایی برای انسان اتفاقی نامربوط است چرا که انسان پس از مرگ وجود ندارد، در نتیجه بدی ای در آن نیست: جمله معروفی که می گوید وقتی آن است من نیستم، وقتی من هستم آن نیست). سوال بعدی این است که مرگ های مشخصی (مثل مرگ های نا به هنگام، مرگ مفاجات، یا در جوانی)، به چه اندازه می توانند دردناک باشد؟ موضوع این مناظره شلوغ و پر سرو صدا با سالنی مملو از جمعیت، همین وجه دوم سوال است.


اپیکور

برای اینکه به این پرسش پاسخ دهیم، مک ماهان می گوید که انسانی چهل ساله را در نظر بگیرید. او می تواند در همین حال بر اثر تصادف رانندگی کشته شود یا آنکه می تواند تا هشتاد و نود بزید و بعد به مرگ طبیعی بمیرد. مک ماهان می گوید که جانکاهی این مرگ مشخص اینطور به دست می آید که: ما باید میزان خالص خوبی که زندگی اش می توانست داشته باشد و الان بیمرد را منها کنیم از میزان خالص خوبی ای که زندگی اش می توانست داشته باشد اگر تا هشتاد سالگی زندگی می کرد و به مرگ طبیعی می مرد. اسمش را هم می گذارد حساب مقایسه ای زندگی (Life Comparative Account).


وی پس از آن یکی از ایرادات مدل را بیان می کند: آن این باشد که برای مثال مرگ کودک یا جنین با این حساب جانکاه ترین مرگ می شود چرا که حساب از دست رفته به اندازه کل زندگی یک آدم است در صورتی که حساب موجود رسما صفر است و تفاضل خیلی منفی می شود. با این حساب راه حلی هم ارائه می کنداز این قرار: حساب بهره نسبی زندگی (The Time-relative Interest Account) . وی می گوید که ما باید با توجه به بستگی های عاطفی و روان شناختی شخص با جهان و حیات، این مقدار مقایسه ای را "تنزیل"  کنیم. از آنجا که جنین وابستگی های اندگی با جهان و حتی خویشی خویش دارد، میزان تنزیل شده خسارت مرگ او کمتر می شود در مقایسه با فرد چهل ساله ای که به مرگ مفاجات بمیرد. این طور به نظر می رسد که تفریحات فلسفی و خواندن زیاد روزنامه های مالی و اقتصادی مغز آکادمیسین های اخلاق ما را دچار انحطاط و پوکی کرده باشد.


کانتکست این گفتگو، بحثی متداول در فاینانس است. برای مثال ارزش پولی که شما در انتهای ده سال دیگر می گیرید با ارزش پولی که امروز می گیرید متفاوت است به دلیل تورم، نرخ بهره و سایر مسایل. در نتیجه مبلغی را که قرار است در آینده بگیرید باید تنزیل کنید تا ببینید امروز برای شما چقدر می ارزد (ارزشش چقدر است). سوال این است که با چه نرخی آن را تنزیل کنیم؟ جواب این است که نرخ تنزیل بسته به ترجیحات فردی دارد (در حد تئوریک صرفا) و این که او چه برداشتی از ریسک و مصرف دارد. چیزی که من می بینم در این بحث کاربردی از همین بحث نرخ تنزیل در فاینانس است: بجای تابع مطلوبیت یا ترجیح زمانی مصرف، وابستگی های عاطفی و روانشناختی وارد شده اند و بقیه مدل به شدت مشابه است. ایرادات متعددی می توان به آن گرفت در وضع فلسفی شده اش: چگونه می شود خالص خوبی های زندگی باقی مانده شخص را اندازه گرفت؟ تنزیل آن چه مکانیزمی خواهد داشت؟ آیا، به فرض محال، که بشود این کار را هم کرد، آیا این به افرادی اجازه نمی دهد زندگی دیگران را به طور پیشینی (ex-ante)خوار شمارند و مرگشان را نا-دردناک؟ 

سوال دیگری که می توان پرسید استقرای استفاده از وسایل علم فاینانس است به جان آدمی. تا چه میزان همه چیز قابل قیمتگذاری است و چرا ما در این حد به دنبال قیمت گذاری هستیم و این سان مدلهای قیمتگذاریمان را ارزش می گذاریم؟ 


دست آخر، نتیجه گیری این نوشته از همه جای آن دردناک تر است. نتیجه بحث بیان می کند که کاربرد این بحث در چیزی مثل قوانین سقط جنین می تواند باشد، یعنی بالاخره خیالمان راحت شد که وابستگی کم جنین مرگ آن را کمتر دردناک می کند و این باید جوابی باشد برای تصمیمات این چنینی. در صورتی که این از نظر منطقی مردود است. چرا این مدل برای اینکه بتواند مرگ جنین را کم درد کند فرضی را اضافه کرده. پس کم رنج بودن این مرگ نتیجه مدل نیست، بخشی از طراحی آن است. نتایج سیاستی باید خروجی های مدل باشند نه ورودی های آن: در این مدل برای جنین: مدل اول مرگ جنین را بسیار دردناک می شمرد و تصحیحِ مدل آن را بسیار کم درد کرد-- شما بعدش نمی توانید بگویید چون مدل من نشان می دهد که دردش کم است پس دردش کم است!)

بعدش شده اند استاد فلسفه...





Sunday, 10 February 2013

موضوع پایان‌نامه دکترا برای رشته های اقتصاد و فاینانس



حامد قدوسی همین اواخر در بلاگش پستی گذاشته در باره موضوعات پیشنهادیش. به نظرم فکر خوبی آمد. در این پست چند موضوع پیشنهاد می کنم که به نظرم برد خیلی خوبی هم در داحل ایران می تواند داشته باشد و هم در خارج از ایران:

1-     موضوعاتی مثل بررسی پازل های نرخ بهره، نرخ ارز، و صرفه ریسک قضایای بسیار کلاسیگی هستند و اینقدر هم رویشان کار شده که کار نو را اگر بی ارزش نکند، بسیار سخت کرده است. در این قضیه پس با حامد موافقم.  نه مطمئنم دیتاش گیر بیاید توی ایران، نه سبقه ای دارد در ایران که کسی تحویلشان بگیرد. ولی تاکید خاص من بر این است که اگر پایان نامه در ایران یا با دیتای ایران انجام می شود، روی این نکته سرمایه گذاری کند که ما با اقتصاد بسیار خاصی مواجهیم که شباهت کمی به کشور های دیگر دارد. در نتیجه آنچه تحقیق در اقتصاد ایران را جذاب می کند می تواند تاکید روی همین ویژگی های خاص و پدیده های منحصر به فردی باشد که در جاهای دیگر نیست.


جاستین ولفرز و بتسی استیونسون
دو اقتصاد دان شاد: جاستین ولفرز و بتسی استیونسون
(و یک بچه ناراحت)


2-     پس به طور مشخص چند موضوع را که تازه دیده ام و هم برد جهانی فوق العاده ای داشته اند و هم به قامت اقتصاد ایران به خوبی جور می شوند لیست می کنم:

الف- اقتصاد شادی:
نقش عوامل اقتصادی در شاد زیستن مردم چیست؟ آیا ثروتمندان الزاما شاد تر اند؟ آیا این مطلوبیت (در اینجا صرفا شادی) را از مصرف بیشتر به دست می آورند؟
به تازگی پل کروگمن یک ناهاری با تایمز مالی خورده (اینهم لینکش) و در باره مقاله هایی که او را مفتون خود کرده اند و جایزه برده اند گفته. یکیش دقیقا روی همین موضوع کار کرده: پارادوکس ایسترلین و رشد اقتصادی. این هم لینکش. ماجرا این است که شخصی به نام ایسترلین سالها پیش گفته که مردم کشور های پولدار تر الزاما شاد تر نیستند (لینک). این مقاله جدید (اثر جاستین ولفرز و بتسی استیونسون از دانشگاه هاروارد) (لینک مقاله)  آن را رد می کند: ثروت موجب شادی بیشتر است.
در ایران می توان صحت این ادعا را امتحان کرد. شاخص های اندازه گیری شادی توی مقاله هست و روشش اینقدر ساده و راحت است که باورش سخت است. همین رساله یکی از برزگترین جایزه های مرتبط را در امریکا برده.

ب- عدم قطعیت اقتصادی و اثرش بر بازار سرمایه:
یک سوالی که از بعد از بحران 2008 فکر خیلی از اقتصاد دانها را به خودش مشغول کرده این است که چرا قضیه این قدر کشدار شده: هنوز بازار بورس آن جایی را که می بایست نگرفته و بیش از 4 سال گذشته. تحقیقی به تازگی در دانشگاه شیکاگو آن را به "عدم قطعیت در تصمیم گیری های اقتصادی" نسبت می دهد: چه از جانب دولت یا سایر نهاد های اقتصادی. برای این که این را نشان بدهد شاخصی طراحی کرده به اسم شاخص عدم قطعیت سیاست های اقتصادی. این هم لینک مقاله.
این شاخص را می توان در ایران بومی سازی کرد، کاری هم ندارد کار یک یک هفته هم نمی شود. و اثر تغییراتش را روی متغیر های زیادی بررسی کرد. بویژه انکه در ایران اصولا این شاخص باید مقادیر بالایی داشته باشد و متغیر های زیادی آن را توضیح می دهند: اثر اینکه بازار نمی داند نهاد های اقتصادی چه تصمیمی خواهند گرفت چیست؟

3-     چند موضوع دیگر هم بود که می گذارم برای بعد. کسی خواست کار کند به من ایمیل بزند خوشحال می شوم کمکی بکنم. حقیقتا وقت مجال نمی دهد روی این موضوع ها کار کنم هر جند برام خیلی جالب اند و مطمئنم به جای خوبی می رسند. دست آخر هم بگویم که با حامد موافقم که اسم های دهن پر کن گارچ، مونته کارلو، شبکه عصبی و اینها نقریبا دیگر بردی ندارند. می توانید استفاده کنید اگر خیلی دوست دارید، ولی جان مقاله ایده است و ادبیات، کار درست است و دقت علمی. و اضافه کنم، کمی شوک و تخیل. 

Monday, 14 January 2013

اقتصاد موفقیت، یا راهنمای عملی شانس و تصادف



همیشه برایم دشوار بوده که کتاب در باره موفقیت و کامروایی بخرم. از رقابت و اثبات خویشی خویش گریزان بوده ام. همواره فکر می کرده ام، به غلط یا درست، که زندگی روشهایی برای خود و برای کام جویی دارد که موفقیت طلبی آن را زایل می کند. مطمئن هم نیستم که دقیقا هم چنین باشد. چند سال پیش ویدئویی در تی ای دی دیدم در باره زیبایی شناسی شکست، از الن دو با تن، این هم لینکش. خوشحال بودم که کسانی همچنان هستند که زندگیشان را پای موفق شدن و افزودن بر افتخارات نگذاشته اند: اینکه چیزی  خواستنی فرا تر از فلسفه آنتونی رابینزی غالب هست.

هفته پیش سری به کتاب فروشی زده بودم برای عکس گرفتن از جلد کتابها، مثل همیشه. توضیح آنکه در ایران می رفتم مثل بنی بشر کتاب می خریدم، اینجا از جلدشان عکس می گیرم که شب دانلود کنم چرا که خریدنشان از توانم خارج است. کتابی دیدم با این عنوان: داده پرت- داستانی در باره موفقیت (Outliers: A Story of Success). عجیب بود که چنین کتابی را پنگوئن چاپ کرده بود. آمدم و شب دانلود کردم و چه کتابی!



کتاب نگرشی اقتصادی دارد به موفقیت: چه کسانی چنین خارج از عادت به موفقیت می رسند؟ آیا افسانه هایی مثل استیو جابز یا به طور کلی پسران فقیر با اراده و خود ساخته حقیقت دارد؟ کتاب با تردید به اینها نگاه می کند: دستاورد های فردی ما در کسب موفقیت تا حدود زیادی ربط به محیطی دارد که در آن خواسته یا نا خواسته قرار می گیریم، آدم هایی که از کنارمان می گذرند و به ناگهان زندگیمان را با نفوذ و دوستانشان عوض می کنند، و شانس: شانس به معنای واقعی کلمه. کتاب لیستی از شانس ها را پشت سر هم می چیند: طول عمر به خاطر شانس، قهرمانی هاکی به خاطر شانس، و کلی شانس دیگر. شانس از نظر این کتاب اهمیتی اقتصادی دارد: اگر شانس بیاورید و در ماه ژانویه به دنیا بیایید، احتمال این که قهرمان هاکی بشوید نسبت به متولدین دیگر ماهها به شدت بالاتر است. اگر شانس می آوردید و در شهری خاص در ایالات متحده به دنیا می امدید مانند تمام همشهریهایتان صرفا پس از صد سالگی بر اثر کهولت می مردید، نه بیماری، نه هیچ مشکل بدنی دیگر.

قواعد ما برای تحلیل بزرگی و کامروایی دیگران قواعدی مدلسازی شده و به شدت قاعده مند اند و همین قاعده ها هستند که درک موفقیت بر اساس شانس را دشوار می کنند: اگر کسی می خواهد قهرمان هاکی شود صرفا کافی نیست که بهترین مربی را داشته باشد، به خود ایمان داشته باشد و تمام زندگی تلاش خستگی ناپذیر کند: بلکه همچنین بسیار بهتر است در ژانویه به نیا آمده باشد- به دلیلی ساده: در ماه دسامبر هر سال بچه ها را برای جذب در لیگهای استانی دستچین می کنند. برای موفقیت در هاکی باید از همان اوقات وارد هرم رقابت و آموزش شد. در آن زمان بچه ها می بایست ده سال تمام داشته باشند و نه بیشتر. کسانی که متولد ژانویه اند از همه ده ساله ها در ماه دسامبر درشت جثه تر اند چرا که سن بیشتری دارند و همان چند ماه رشد اضافه باعث می شود که در رقابت اولیه انتخاب شوند، بهترین آموزش ها را ببینند و از استعداد های دیگری که چند ماه کوچکترند سالها جلو بیافتند. لیست شانسها پایانی ندارد. توصیه می کنم این کتاب را بخوانید، کمی سرچ کنید لینک دانلود می آید، و از زندگی سرشار از بالا و پایین، و نه الزاما "در اوج موفقیتتان" بیشتر لذت ببرید.  



Sunday, 25 November 2012

درسهای اقتصاد سیاسی و ساقی سیم ساق




مقاله جدید اکونومیست (این هم لینکش) طرح می کند که فرانسه الان برای اروپا مانند یک بمب ساعتی است: متغیر های اقتصادی از جمله نسبت بدهی عمومی به تولید ناخالص داخلی در سالهای اخیر به مراتب بد تر شده اند. شرکت های جدید در فرانسه نایاب اند و کسب و کار های کوچک و متوسط، موتور های رشد اقتصاد و کارافرینی، نادر. مثالهای این دستی را می شود در مقاله یکی-دو ماه پیش بریجت گرانویل هم دید (لینک). این نشان می دهد که یک کشور همواره "به تدریج" توانایی و طراوت اقتصادی اش را از دست می دهد، تا به مرز بحران و به هم ریختگی برسد.

نویسنده مایل است که این پدیده را بیشتر به اولاند و حزب چپ گرا، و به زعم نویسنده مقاله "عقب مانده" اش، نسبت بدهد. مثالها از این دست اند: اولاند در جریان مبارزه انتخاباتی بیشتر از آنکه راه حلی برای برون رفت اقتصاد از خرابی ارائه کند، تمرکز کرده بوده روی رد سیاست های "ریاضتی". او همچنین افزایش قابل توجهی روی مالیات طبقه مرفه داده (مالیات بخش مرفه رسیده به 75 درصد [منبع: لینک: مقاله روث اسپنسر در گاردین]) و این  (در صورت درست بودن این ادعا) به نوبه خود انگیزه تولید و کارآفرینی مضاعف را از این طبقه می گیرد.



جالب اینجاست که تا چه حد فشار های اقتصادی و سیاسی راهی برای این کمونیست دو آتشه باقی نگذاشته اند جز آنکه مخلوطی عجیب از سیاست های دوگانه را پیاده کند: در بودجه ماه سپتامبر، علاوه بر اصلاح مالیاتی مخارج دولت هم به شکل قابل ملاحظه ای کم شده. سیاست """"""رشدی که همیشه در راس امور وی و حزبش بوده، بیش از همیشه شبیه سیاست های اقتصادی سایر دول همسایه شده.  یعنی چپاندن همان "ریاضت اقتصادی" منفور به شکل نرم تر، و بدون دردسر. ایشان همچنان اتحادیه های کارگری را "بسیار ساده تر مجاب می کند" که عدم افزایش حقوق یا کاهش مزایا را بپذیرند زیرا با آنها در یک سمت و سو است [منبع: لینک: مقاله اکونومیست نوامبر 2012]. همچنین بالاخره تعهد کرده که به خاطر جذب اعتماد سایر کشور ها و قرض دهندگان به فرانسه، شده حتی به قیمت کم شدن رشد، مخارج را پایین بیاورد [منبع: لینک مقاله گاردین، الکتبر 2012]. در نتیجه از کل آن رز سرخ (نماد حرب کمونیست فرانسه) ظاهرا فقط دسته خار دارش باقی مانده که برسد به رای دهندگان.

کل سیاست ها لیبرال اند ولی راحت تر اجرا می شوند. همین سیاست ها را اگر سارکوزی پیاده می کرد معلوم نبود چه پوستی از سرش بکنند. (سایر مثالها: شورش در اسپانیا به خاطر برنامه های مشابه- یونان هم همین طور). چرا سیاست های لیبرال ناگزیر اند سوال بسیار مهمی است.  ولی اینجا درسی معنا-شناختی وجود دارد: ما جور و جفا را از نزدیکانمان بهتر می پذیریم. ما راحت تر قبول می کنیم که همسایه ما را چپاول کند تا دشمن بیگانه. و سختی و مرارت را برای دوستان بهتر می پذیریم تا غریبگان. تسری آن به مورد اقتصاد سیاسی هم همین می شود: برای اصلاحات اساسی، اعتمادِ نمادین از نفس کارکردِ برنامه ها مهم تر اند. به عبارت دیگر مهم این نیست برنامه ها چقدر خوب یا بد اند، چرا که نتایج همیشه با تاخیر مشخص می شوند. مهم برای امروز این است که چه کسی آنها را اجرا می کند.  


---
عنوان مقاله از این شعر حافظ:
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد                         کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند 

Saturday, 10 November 2012

چرا انتخابات امریکا مهم است؟



هرچند مرزهای ایالات متحده را خطوط روی نقشه مشخص می کند، حوزه اثر گذاریش همواره از آن فراتر رفته است. به همین نسق انتخابات امریکا هم گرچه به محدوده داخل مرزهاش محدود شده، اما بسیاری را از پس آبها وادار به موضع گیری و بحث می کند. برای ما ایرانی ها هم که بیشتر از در سیاست خارجی مهم است: آیا این انتخاب در سیاست خارجی دو کشور و روابط متقابل تاثیر خواهد گذاشت؟ آیا رامنی بیشتر بر کوس جنگ خواهد کوفت؟ و غیره. ولی برای من آنچه مهمه است همان وجهه تاثیرات اقتصادی و جامعه شناختی آن است، به شکل زیر:

1-     استیگلیتز به تازگی مقاله ای (لینک مقاله) نوشته که چرا انتخابات امریکایی یک انتخابات جهانی است. این طور می گوید که حتی جای این داشت، و جالب می شد، که در این انتخابات حق رایی به افراد دیگر کشور ها بدهیم: اروپا الان نیم نگاهی از امید و هراس به امریکا دارد: سیاست های مالی اوباما و پرتگاه مالی در ژانویه می تواند برای اروپای نیمه جان، ضربه ای بی نهایت مهلک باشد. کانادا از همین الان نگران پروژه های بزرگ خود با امریکاست: پل سازی، انتقال نفت و غیره. چین نگران بالا آمدن رامنی بود: رامنی به وضوح سر قضیه چین شمشیر را از رو بسته بود: "چین به قواعد بازی احترام نمی گذارد و نرخ ارز خود را به شکل تصنعی پایین آورده، در حالی که امکان کار و تولید را از امریکایی ها، در خاک امریکا، گرفته است". (مقاله نیویورک تایمز را در این باره اینجا بخوانید.)

2-     از جنبه نمادین اقتصاد هم این انتخابات مهم است: بالا آمدن فلسفه اقتصادی خاص در امریکا همیشه اثری بی برو برگرد روی اروپا گذاشته است. برای مثال مقررات زدایی در دهه هشتاد و زمان ریگان. این دوره مصادف بود با حرکت هر چه بیشتر امریکا به سمت خصوصی سازی و بریدن دست دولت از کسب و کار و مداخله. مقررات دولتی در نتیجه این پروسه، تا حد قابل ملاحظه ای کاهش یافت. ابتدا شش صنعت بزرگ به طور بی سابقه مقررات زدایی شدند و این روش به سرعت به سایر صنایع هم رسوخ کرد. معادل آن در اروپا مقررات زدایی انگلیسی هاست. خیلی ها هنوز بر این باورند که فریدمن (لینک: میلتون فریدمن)، که آن زمان مشاور ارشد اقتصادی ریکان بود، با تاچر و مشاوران اقتصادی اش، روابط نزدیگی داشته و همان آنها را تحت تاثیر قرار داده است: فروش شرکت تلفن، برق و گاز بریتانیا به بخش خصوصی و ادامه مقررات زدایی ادامه همین داستان است. (مقاله ویکیپدیا در باره اقتصاد ریگانی را اینجا بخوانید)


3-     همین اثر دهه هشتاد روی اکثر کشور های امریکای لاتین آمد، مثل بولیوی و شیلی. چین هم تحت تاثیر همین مکتب یود که شروع به آزاد کردن بازارهای خود کرد. خود فریدمن در سفری متاخر به چین از احساس غرورش در دیدن "اثر بازارهای آزاد" بر ایجاد "ساختمانهای بلند و باشکوه" گفته است. ادامه مثال تاثیر امریکایی، تاثیری است که جرج بوش پسر گذاشت در میلیتاریزه کردن فضای اقتصاد بین المللی. به طور کلی، مدل اقتصاد امریکایی الگو ساز بوده است.

4-     انتخابات اخیر امریکا، و روز های پس از آن، چهار  سوال بزرگ دیگر را شفاف می کند. این انتخابات به شکلی بی سابقه روش های اقتصادی سیاسی را در کنار سایر موضوعات بسیار پر اهمیت گذاشته است: حقوق  مدنی: حقوق زنان برای و بیمه درمانی. دوم: محیط زیست. سوم، فلسفه ی دولت و مقررات، و چهارم، طبقه متوسط.




در حقوق مدنی: آزادی اختیار زن بر بدنش تا چه میزان است؟ بویژه دعوا بر سر حق سقط جنین میان دولت اوباما و جمهوری خواهان. حال چرا جواب این سوال برای  جهان مهم است؟ چون روابط اجتماعی در امریکا همیشه الهام بخش جنبش های اجتماعی در سایر کشور ها، بویژه اروپا و امریکای لاتین است: اما گلدمن (لینک: اما گلد من)، فعال زنان و از آنارشیست های به نام دهه های نخست قرن بیستم، از اروپا با اسلحه به امریکا می آید تا "کارنگی" را ترور کند، چرا که به زعم وی کارنگی کارگران را استثمار می کرده است. این هر چند نمادین است، ولی از ریشه دار بودن حساسیت ها نسبت به امریکا می گوید. تعداد تشکلاتی که چنین حساسیتی را دنبال می کنند، و چنین پیگیرنه اخبار و تصمیمات را انتقال می دهند و به بحث می کشند، در سفر اما گلدمن تجلی می یابد. روی دوم این سکه تور حمایتی دولت است برای اقشار محروم: آیا دولت می بایست از آنها نگهداری کند؟ آیا رشد اقتصادی بر این اهمیت ارجحیت ندارد؟ اگر امریکای به این بزرگی بتواند مدل سوئدی (چتر حمایتی) را اجرا کند، پس هر کشور دیگری هم می تواند. نکته مهمه اینجاست: تصمیم اوباما تنها در باره  یک "بیمه درمانی" نیست. یک "روش اقتصادی" برای آینده اکثریت کشور های توسعه یافته جهان است و روابط دولت با شرکت ها، ارزش رشد و جایگاه طبقه ضعیف را در نظام اجتماعی مشخص می کند.

دو محیط زیست: رامنی مخالف هزینه های بالای دولت در محیط زیست است. اعتماد او به بازار این را می گوید: اگر بازار تشخیص دهد که سرمایه گذاری در روشهای کنترل محیط زیست معنی دار است، این کار را خواهد کرد و بسیار بهینه تر از دولت هم خواهد کرد. اوباما در آن سو می گوید که به نظر وی بازار اهمیت این موضوع، و بعضا سایر موضوعات حیاتی را درک نمی کند. این تنها یک چالش محیط زیستی نیست، بلکه به اعتماد ما، و نگرش اقتصاد دانان سیاسی، به اعتبار بازار و خود-کنترلی بازار مربوط است. به دید اوباما بازار نمی تواند همه ارکان پر اهمین زندگی را درک کند و در خود بپرورد. رشد و حد اکثر بهره وری نه به حفظ محیط زیست منجر خواهد شد، و نه به همزیستی مسالمت آمیز تر. رامنی می گوید که تشخیص بازار بر تشخیص دولت ارجحیت دارد، و دولت نمی تواند بخشی از جامعه یا اقتصاد را به سایر بخش هاش برتری دهد. پیروزی هر یک از این دو ایده مشخص کننده نگرش غالب ما است. با اینکه اوباما پیروز شده، اما هنوز معلوم نیست این نظام تازه چگونه خواهد زیست، و این کسر اعتبار از بازار تا کجا دوام خواهد داشت. جهان ولی، همچنان نظاره گر است. هرچند، انتخاب اوباما خبر خوبی برای نهضت "ضد رشد" است.

در فلسفه دولت: آیا دولت باید نظارت کند و کار ها را همگی به بیرون بسپارد؟ دخالت فعال دولت در سیاست های مالی و اعطای یارانه به صنعتی خاص تا چه حد؟ اوباما قطعا با برون سپاری های فعالیت های اطلاعاتی و نظامی در زمان بوش چندان موافق نیست. چرا که برخی فعالیتها را مختص دولت می داند (مثال: خرابکاری توفان کاترینا و بوش چرا که دست دولت کوتاه بود، محبوب تر شدن اوباما در توفان سندی). دوم این که به صنایع خاصی (از جمله بیوتکنولوژی، کشاورزی و فناوری های سبز) یارانه های هنگفت داده. آیا امریکا این دخالت را می پذیرد، یا همان شکل سابق عدم مداخله را؟

و دست آخر، طبقه متوسط. کدام نظام طبقه متوسط را بیشتر حفظ می کند؟ امریکا به طور سنتی ستاینده طبقه مرفه است: کسی که دارنده املاک و اموال است قطعا باید شخصی مسئول، نظام مند، و کار آفرین باشد: الگوی شهیر و کلاسیک امریکایی. اغلب کاندیداهای جمهوری خواه و دموکرات همواره صاحبان صنایع یا سرمایه دارانی استخواندار بوده اند. اوباما نظر دیگری دارد: طبقه متوسط باید حفظ شود و مسئولیت حقیقی در جامعه میزان مشارکت در پرداخت مالیات است. کدام یک؟ مرفه یا متوسط؟ و با کدام روش؟


هر چه باشد اوباما برده است و چهار سال وقت دارد تا نظراتش را به بوته آزمایش بگذارد. انتخاب اوباما تقریبا برای اولین بار امریکا را زا سردمداری بازار آزاد جدا کرده و به فکر من، پایانی است برای اعتماد بی حد و حصر به بازار. و شاید زمانی برای بزرگتر دیدن چالش انسان در این زمین بی نهایت شلوغ، و محیط زیستش که هر روز به زیر می رود. 

Friday, 19 October 2012

کتابها




این تکه ای است از یک نوشته دیگر، که همچنان نا تمام است...
---





 و ادامه داد: "...چون زندگی هیچ وقت نباید چنین قانون-زده و رقیق باشد. داستان به زندگی رنگ می دهد. رنگی که در واقع وجود ندارد. جهانی که استهزای جهان دیگر است و آن را دوباره می سازد: جعبه ای توی جعبه دیگر: رنگی روی بیرنگی و پوچی ای بنا شده روی ابری معلق، بی انتها و تا ابد تکرار شدنی...

قفسه های کتاب: ریل بی انتهای قطار. ریل بی انتهای شمارش: شمارش حاصل از تقسیم دو ستون فلزی دراز بر چوبهای موازی همانند. همانند از ابتدا تا انتها. هیچ وقت کسی وقتی نگذاشه که شباهت عبث چوبهای میان ریل قطار را بسنجد، با دقت تقسیم بندی کند و در کتابخانه ها بگذارد. یعنی دوبرابر کردن نیستی و تکرار. ولی من تصور آن برایم کاملا مقاومت تاپذیر است: کتابحانه ای را فرض بفرمایید از ستون های پایان ناپذیر کتابها. کتابهایی که شماره خورده اند، بفرمایید از 1 تا مثلا جهارصد میلیون و هفتصود و بیست و پنج هزار و دوازده. هر کتاب، شرح حالی بر یکی از چوبهای میان ریل: با دقت و وسواس: جنس این چوب فلان است، مانند سایرین، وزنش چند گرمی متفاوت است با فلان چوب، سطحش فلان شکل خراش را پیدا کرده که مسلما شبیه خراشی است که روی چوب شماره دوازده هزار و بیست و سه مشاهده شد، ولی همچنان ما نمی توانیم بگوییم کاملا به خراش عرضی که در جلد نود و سه بحث آن رفت، روی چوب شماره چهل هزار و هفت، مشابهت تام داشته باشد. و محقق مورد نظر ادامه بدهد، و این قصه ادامه خواهد داشت: خشکی و صبعیت باران و دو پیچ آهنی چپ و راست روی این چوب اثرات منحصر به فردی گذاشته است که با سی و پنج میلیون چوب بررسی شده قبل، تفاوت جزیی قابل توجهی دارد. آیا این استهزای چوبهاست با ستایش آنها؟ و اما محقق ما باید شعر هم بسراید: شعری جانانه از دیدن افتادن سنگی روی این میلیون تکرار ابدی: "موسیقی برای فضولات حیوانی روی چوب شماره نه-میلیون و دوم" یا "اندر احوال چوبهای سوخته: داستانی در باره اثرات آتش روی چوبهای شماره فلان، تا فلان، و شاید فلان". این کتابخانه من است: این کتابخانه انسانی اعداد و توالی ها خواهد بود. نه اینکه در باره انسان باشد. بلکه قصری خواهد شد برای ستاره شناسان، ملاحان و سیاحانی که در برهوت بی انتهای شماره و عدد، با قوانین خمش-ناپذیر، معین و سربرناتافنتی قدم بر می دارند. برای کویر نوردانی که در هیچ متشکل از تریلیونها ذره شن، بر خود اصول راهیابی را هموار می کنند: مریخ نوردی که در نیستی فضای لا یتهانی قواعد زمینی را هر لحظه و با دقت کامپیوتری توقف ناپذیر تکرار می کند: قانون در نیستی، و رهگشایی در اعداد انتها ناپذیر با مقررات معین. معین. تمیز و شسته رفته. کتابخانه من: قانون چیدن، خواندن، به امانت گرفتن، افزودن و تصحیح و تکرار. من تو را دعوت می کنم که این کتابها را بگشایی و به آهستگی بر سر و دست خود بکشی. "

,

Friday, 12 October 2012

نجات اقتصاد آرژانتین


این نوشته ادامه پست قبل است در باره بحران اقتصادی و ورشکستگی آرژانتین.
---

وقتی اصلاحات اقتصادی در آرژانتین شروع شد، اوضاع با دهه نود بسیار فرق می کرد. برای مثال ارزش بسیار پایین پزو، صادرات را ارزان کرده بود و واردات را بی معنی. خوش شانسی ای هم که آورد افزایش ناگهانی بهای سویا بود در بازار های چهانی، که به ناگهان موجب شد ارز های خارجی به داخل کشور سرازیر شوند (چین: عمده خریدار سویای آرژانتین).

سیاست های مالی
در سیاست های "مالی" اصلاحات از این قرار بود: بهینه کردن فرایند جمع آوری مالیات و بستن درز های فرار مالیاتی. دوم، کنترل مخارج در بخش های مختلف اقتصاد، سوم، استفاده از مبالغ جمع شده برای ایجاد چتر حمایتی و نظام رفاه اجتماعی. به تدریج دولت ذخایر دلار خود را (که حالا به میزان کافی ثبات یافته بود) را در بازار وارد کرد و در نتیجه، نسبت برابری پزو-دلار به یک سوم رسید (یک دلار در برابر سه پزو). این در حالی است که کشاورزی دارد رشدی موازی را تجربه می کند و توریسم دوباره جان می گیرد. نکته این است که بهبود توریسم از تبعات جانبی بهبود وضع کشور از لحاظ ثبات و امنیت است: کسی به کشور بحران زده سفر نمی کند، وقتی احتمال دارد بانک پولهایش را ندهد، یا اینکه به جای آثار باستانی و اماکن توریستی ازدحام و کتک کاری خیابانی نصیبش بشود.

در اندک زمانی، حجوم دلار به کشور تراز تجاری را به میزان خوبی مثبت کرد. این اتفاق تا آنجا پیش رفت که دولت برای جلوگیری از افزایش بیشتر ارزش پزو وارد عمل شد: بانک مرکزی دلار ها را از بازار آزاد می خرید و به ذخیره ارزی تبدیل می کرد بلکه قیمتش بالا برود. در سال 2005 میزان ذخیره ارزی به 28 میلیارد دلار رسید. البته با حساب پرداخت سال بعد به صندوق بین المللی پول چیز چندانی  هم از آن باقی نمی ماند.



سیاستهای پولی
نکته ای هم که در سیاستهای پولی قابل توجه است از این قرار است: دولت پزو چاپ می کند که دلار را از بازار جمع کند. بر اثر این احتمال آن می رود که با افزایش عرضه پزو، تورم دامنگیر اقتصاد شود. برای کنترل این پدیده، دولت به طور همزمان اقدام به انتشار اوراق قرضه می کند تا نقدینگی را کاهش دهد. در نتیجه نسبت برابری پزو- دلار همان 3-1 باقی می ماند با اثرات تورمی کنترل شده.

بودجه متوازن هم آخرین و شاید مهم ترین مرحله است: دولت نباید بی حساب پول چاپ کند و نباید بیش از دخلش خرج کند. تورم پدیده ای پولی است. آرژانتین توانست به تدریج بودجه ای نسبتا متوازن بنویسد.

آرژانتین تا به امرزو کمابیش رشد معقولی را حفظ کرده: آمار رشدش بلکه خیره کننده است: رشد اقتصادی در سال 2003: 8.8%، در سال 2004: 9.0%، در سال 2005: 8.5%، در سال 2006: 8.5% و در سال 2007: 8.7%. متوسط دستمزد تا سال 2005 رشد 25 درصدی داشته. 

درسهایی از آرژانتین
آیا این بحران درس سیاستی هم دارد؟ شاید: اول اینکه پایین نگه داشتن مجازی نرخ ارز صرفا ذخایر ارزی را می سوزاند و فرصت فساد ایجاد می کند. دوم: کارکرد نظام مالیاتی و باز توزیع (با چه مکانیزمی مالیات جمع می شود و به چه مخارجی می رسد) در غلبه بر بحران بسیار مهم است. چرا؟ چون تصور بفرمایید شما باز نشسته اید و گیرنده خدمات از دولت یا شرکتهای خصوصی. شمای باز نشسته هم از بحران آسیب خواهید دید و هم از اصلاحات اقتصادی: در بحران ممکن است شرکتی که برای شما خدمات بیمه فراهم می کرده ورشکسته بشود، در باز سازی اقتصادی (چون بودجه متوازن برای دولت نیاز می شود) میزان دریافت خدمات رفاهی شما از دولت کاهش می یابد. در نتیجه دولت برای اجرای اقتصادی باید مطمئن شود که به طریقی این ما به التفاوت جبران خواهد شد. این اطمینان، از طریق باز-توزیع مناسب می تواند صورت بگیرد: چتر حمایتی و ذخیره کافی برای رفاه اجتماعی که در بالا ذکرش رفت). چرا که در غیر این صورت مردم ناراضی خواهند بود و اجرای اصلاحات دشوار خواهد شد. برای شاغلین هم همین بحث صادق است: بیکاری حاصل از بحران آنها را به ورطه بی پولی و بیچارگی می اندازد: باید طرحی برای جبران داشت. سوم، سرمایه گذاری مستقیم دولت در پروژه های خصوصی فکر خوبی نیست. آخر، بحران اقتصادی به سرعت وارد می شود و همه چیز را به هم می ریزد، ولی سخت کوتاه می ید و دیر می رود.

--
تصویر: روبرتو لاوانیا: اقتصاد دان و وزیر اقتصاد آرژانتین در زمان اصلاحات اقتصادی- در یک کلام: کسی که آرژانتین را نجات داد.