Thursday, 8 September 2016

قبیله


کتابی را گرفته ام دستم در کتاب فروشی به اسم قبیله. نوشته سباستین یونگر. می نویسد که در تمام سالهایی که بشر  روی کره خاکی بوده در قبیله زندگی کردن توی روانش و خونش جا گرفته. یعنی نمی تواند جدا بیافتد از دیگرانی که از خود می داند. می نویسد که خانه، جایی است که در که می زنی باید راهت بدهند داخل. قبیله اما جایی است که تمام اعضایش وظیفه خودشان می دانند نانشان را تا ذره آخر با دیگران قسمت کنند.  کنار هم می جنگند، کنار هم می خورند، کنار هم می برند و می بازند، می زیند و می میرند. و این، مهم ترین خاصیتش به قول نویسنده این است که به تک تک افراد قبیله حس مهم بودن می دهد. فرد حس می کند که اثری دارد روی زندگی بقیه. که وجودش، در تقسیم و مشارکت، و در یاری و فداکاری روی مرگ و زندگی دیگران اثر گذار است. 

اما زندگی مدرن ضرورت زیستن قیبله وار را به شدت کاهش داده و بلکه آن را بالکل غیر ضروری کرده:‌ خطری دیگر وجود ندارد که بر اساس آن مردمی بخواهند متحد شوند. از کودکی خودش می نویسد که در یکی از شهر های کوچک اطراف بوستون بزرگ شده. در آنجا خانه ها بزرگ اند و از هم دور. بینشان مزرعه است و زمین خالی. کسی کسی را نمی شناسد. لازم هم ندارد که بشناسد. هر چه بشود، که نمی شود، پلیس و آتش نشانی و خدمات شهری حاضر به خدمت اند. لزومی ندارد، به بیان دیگر، که مردم برای این که زنده بمانند، یا حتی برای این که کارشان انجام شود هم-بسته شوند. از نظر اقتصادی همین کافی است:‌ نیازی وجود ندارد پس اتفاقی نمی افتد. 

  سباستین یونگر

زندگی مدرن به ما القا می کند با تمام توان که دیگر موجودات مهمی نیستیم. هزاران نفر بیرون از ما، در خیابان ها و تلویزیون، توی اینترنت، توی میلیون ها کتاب، در صدای خیابان و در همهمه ای لایتناهی با هم  جمع شده اند تا ما کم اثر شویم. تنها چیزی که در جدایی رشد می کند و می بالد تنها تر شدن ماست. و سکوت ما. نویسنده می گوید که آرزو می کردم گرد بادی، زلزله ای بیاید در شهرمان:‌ نه برای اینکه ویرانی بار بیاید بلکه برای اینکه یک بار انسجام و اتحاد را از نزدیک تجربه کنم.

دست آخر باور ندارم که بی اهمیتی یعنی بی عملی. یعنی بی اهمیت شدن ما برای این نیست که کار مهمی نمی کنیم. به عبارت دیگر، باور ندارم سکوت یعنی بی صدایی. سکوت، یعنی بی معنایی. بی اهمیتی هم همین طور:‌ یعنی هر کار مهمی هم که بکنی تهش معنایی نبینی.
 سکوت و بی اهمیتی مانند هم هیچ کدام وضعیت های ذهنی نیستند بلکه ناشی از عینیت جامعه-شناختی و اقتصادی مایند. نظامی که در آن زندکی می کنیم و آن را به عنوان شکل بدیهی زندگی می پذیریم تعیین می کند که چه مقدار بی معنایی، چه مقدای بی اهمیتی (و به زعم من چقدر سکوت)‌ در زندگی باید چشید. 
سکوت یعنی وقتی تمام رادیو ها با صدای بلند یک صدا را تکرار کنند. یعنی وقتی تکلیف همه چیز معلوم است و منطق جهان-شمول اقتصادی بر تمام کنش های ما حکمفرما بشود. سکوت یعنی نشنیدن، نگفتن، و وانهادن. چندان جستجوی معنا در درون فایده ندارد. شاید همان گفتگو در جمع بوده که معنا می ساخته و سرشاری. نمی دانم. اما معنا توی سکوت ما جدا افتاده و رها شده و از دست رفته است. 

Sunday, 14 August 2016

صدا های اینجا و آنجا


در مونترآل که رادیو را روشن می کنی همه جور موزیک هست:‌ دو تا کانال کلاسیک عالی دارد. دو-سه تا جز که با کارهاش با دقت فراوان انتخاب می شود. آنقدر که می نشستم و کار ها را پیدا می کردم و بار ها باید می شنیدم. یک کانال داشت که موزیک به هر زبانی پخش می کرد. کارش موسیقی ملل بود:‌ افریقا و هند و فرانسه و همین کبک  و بقیه کانادا. و باز هم جز خوب و پاپ خوب. یک کانال داشت که یونانی پخش می کرد و اسمش مایک رادیو بود. رادیو کلاسیک هایش عالی بودند. نه تنها کلاسیک و رومانتیک و مدرن فراوان داشت، بلکه از آهنگساز های متاخری که به سبک کلاسیک و رومانتیک می سازند و می نویسند هم بسیار پخش می کرد. شاهکار هایی مثل فرشته  ای که می گذرد از آلن لفور (همین زیر ویدئویش را می گذارم). بگیر و ادامه بده. شنبه بعد از ظهر دو تا از این رادیو ها شاهکار هایشان را می گذاشتند. می نشستم کتاب می خواندم و اینها کار هایی پخش می کردند که رسما آدم را دیوانه می کرد. ...


فیلادلفیا:‌ کلی جستجو کرده ام. تقریبا همه رادیو ها یک چیز پخش می کنند:‌ پاپ روز. پر فروشها و معروفها و همین. یکی دو کانال رپ و هیپ هاپ هست که آنها هم وسط کار رها می کنند پاپ روز پخش می کنند. توی تاکسی می نشینی همین موزیک است توی مغازه همین است توی خانه همین است. همین طور پنج شش تا کار است که همه روز صدای همین هاست. دنیای همین هاست. همه همین ها را زیر لب زمزمه می کنند بدون اینکه بدانند. همیشه توی ماشین. فرمان را می چرخانی و موزیک تکراری را زمزمه می کنی. اگر سی دی هایم نبود و اسپاتیفای نبود و دسترسی اینترنتی به رادیو های مونترآل نبود سکوت را قطعا ترجیح می دادم.

یا موفقی که صدایت همه جا هست. یا مطلقا نیستی. بازار صدا ها بسیار شلوغ است ولی بسیار کم عمق. این هم از تصمیم بازار در تخصیص بهینه ی موزیک که رسما خرابکاری از آب در آمده..

زندگی به پیش می رود و باید رفت. ترجیحات زمان واضح اند. می گویند که شکل زندگی را باید انتخاب کرد و تلاش کنی به اندازه کافی می شود. ولی کاملا هم این طور نیست. جای درست می خواهد. گاهی حتی تلاش بسیار، دور می کند و نا ممکن.

Wednesday, 6 April 2016

در جوی آب و پیچ جاده

زندگی ما در ذهن ماست، با صدا و تپش و خواستن. ولی آنها زندگی از جلو چشمشان می گذشت. حدسم این است که زندگی توی کوچه بوده زمانی بجای ذهن. همین بوده. حتی نه چندان دور که به یاد هم دارم. زندگی رد شدن بی صدای آدم ها، صدای چرخ ماشین و دوچرخه و گاری بود. صدای رد شدن باد از درخت.  فروشنده ای دوره گرد.

در پس همه اینها باید سکوتی بوده باشد. سکوتی که در ذهن دکان داری که نشسته است و به خیابان و عبور نگاه می 
کند می گذرد. سکوت و سکونی که در گذرِ پیش رو می آمیزد و شمارش ثانیه ها را به اتفاقی ملموس، دیدنی و چشیدنی بدل می کند. یا سکوت در پس ذهن کودکی بوده که می دود. که تنها می خواهد بدود و باد بیاید و تمام. نه، صدای صفحه-کلید در ذهنش نقش نمی بندد. صدای کلیک های ماوس سر تا سر روزهایش را تسخیر نمی کند. جهانی از کنارش می گذرد و زمان تنها در گذر و عبور بدن از میان جهان است که معنا می گیرد. ولی تمامِ این گذر و این نگاه عوض شده است.

 امروز، روزگار اضطراب است. همه چیز بافته شده در سیالیتی پر هیاهو. در ذهن سکوت و سکونی نیست: برنامه  و تصمیم و رسیدن و نرسیدن. یافتن و نیافتن لذت و رضایت. تعریف همه چیز از آغاز. تردید در درستی و اشتباه. تردید در فهم گذشته و آینده. و شک در اینکه زندگی را به کجای این تافته ی پر نقش و نگار، و در عین حال هزار پاره، باید دوخت.
زندگی ما در نظامی معنا می گیرد که خودش را باید هر لحظه نو کند. هر ساعت از ساعت پیش تبری بجوید و همه چیز به سرعتی سرسام آور قدیمی و نخواستنی  بشود. وما گیج. ما  نگاه.

یادم هست داستان کوتاهی می شنیدم. که تعمیرکاری دکان تعمیرکاری اش را سر پیچی بنا کرده بود و از جلو دکانش جوی آبی می گذشته. درختی و آبی و مغازه ای. ماشین کسی خراب می شود و پیش این تعمیرکار می رود. در همین حین که دارد ماشینش تعمیر می شود می رود می نشیدن لب جوی و غروب بوده. آبی می زند به صورتش. نگاه می کند و می بیند که چه حال خوشی دارد. بر می گردد مشتری و به تعمیر کار می گوید که چه حال خوشی دارد این جوی آب و این پیچ جاده. تعمیر کار منقلب می شود و پیشش می آید که بله کاملا درست می گویی. هزار بار خواسته ام از اینجا بروم به جایی دگر. ولی هر بار این جوی آب را می بینم پیچ جاده را می بینم نمی توانم. سست می شوم و می گذرم از خیرش. نمی دانم که چیست که نگهم داشته ولی نمی توانم. و می مانم و نگاه می کنم...
*
 زمانه، زمانه گذشتن است . زمانه سردرگمی است حالا. درخت و جوی آب هست. اما این روح چهل تکه زمان -که ما را با   خود می برد- چه بی صبر است و بی قرار. در این جای خالی ماندن و نگریستن.

Monday, 28 December 2015

نا برابری بی انتها


این شماره فارن افرز بالکل در باره نابرابری است. چندین مقاله دارد خوب و بد. یکیشان بسیار جالب است  به اسم نابرابری و مدرنیزاسیون. نوشته رانلد انگلهارت. بحث جالبی است. خلاصه اش می شود این:‌ همان طور که تامس پیکتی در کتاب سرمایه در قرن بیست و یکم نشان داده، نابرابری و خاصه حرکت به سوی نابرابر تر شدن در ذات سرمایه داری است. بحث پیکتی آن است که از ابتدای فراگیر شدن سرمایه داری همان اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده، جوامع همیشه در حال نا برابر تر شدن بوده اند. فاصله اندک ثروتمند در راس هرم ثروت با انبوه قرار گرفته در میانه و پایی آن همیشه در حال افزایش بوده. دوره ای استثنایی هر چند در این میان وجود دارد و آن دوره حوالی جنگ اول تا اواخر جنگ دوم است. این دوره، به زعم پیکتی، استثنایی است چون تحت تاثیر شوک های رندم قرار گرفته:‌ جنگ و بحران های اقتصادی که سرمایه را به نابودی می کشند. پس از آن همچنان این نا برابری رشد خواهد کرد همان طور که همیشه این طور بوده. 

یک روبات نوشابه فروش

انگلهارت با ایده کلی پیکتی موافق است:‌ نابرابری همواره رشد می کند و با دید اقتصادی همیشه هم همین طور خواهد بود و بد تر هم خواهد شد. ولی داستانش برای اینکه چرا در آن دوره استثنایی نابرابری کمتر بوده یا حتی در حال کم شدن بوده متفاوت است:‌ برای اینکه قصه اش را درست و راست بگوید همان اول کار می رود به اجداد قدیمی ما در صد ها هزار سال پیش. شکارچی- گردآورنده ها یا آن طور که من می شناسم انسانهای وحشی شکارچی با زندگی گروهی.  در این جامعه نابرابری وجود نداشته چرا که اختلافی در توانایی افراد نبوده است. توانایی اصلی شکار است و همه در شکار تقریبا برابر. قدرت متمرکز سیاسی ای هم نبوده. در قدم بعد جوامع کشاورزی لازم داشته اند که قدرت متمرکز به وجود بیاورند چرا که شهر ها واحد های بزرک انسانی بوده اند که احتیاج به نظم دهندگی دارد. همین است که قدرت سیاسی در طبقه ای تجمیع می شود و این در ذات خود نابرابر اقتصادی را هم به همراه می آورد. به عبارت دیگر، انگلهارت ریشه نابرابری را در تفاوت سطح قدرت سیاسی می بیند. ادامه می دهد. در دوران صنعتی شدن (پس از اتقلاب صنعتی)‌ این فاصله همچنان فزونی یافته چرا که طبقه سرمایه دار قدرت بیشتر پیدا یافت. اتوماتیزه شدن همه کار در دوران مدرن تنها اختلاف قدرت را بد تر می کند:‌ نه تنها کار های کم مهارت جایگاه و معنایشان را از دست داده اند، بلکه کار هایی که نیاز به فرایند های ذهنی پیچیده و تخصص انسانی بالا دارند هم در معرض خطر اند. برنامه هایی درست شده که بسیار بهتر از یک وکلی می تواند به شما مشاوره بدهد. در دنیای فاینانس و سرمایه گذاری هم سیستم های خود تصمیمی گیرنده خیلی از معاملات را توصیه می کنند و خودشان هم به انجام می رسانند. حتی پزشکی هم در این میان مستثنی نیست:‌ برنامه های جدید تشخیص بیماری ها را بسیار اتوماتیزه کرده و چیزی نمانده که کاملا این کار عملی شود. بماند که ربات های جراح هم در راه اند. حاصل اقتصادی این وضع کاملا مشخص است:‌ ثروت تنها در دست اقلیتی بسیار محدود تجمیع خواهد شد. 

تنها در دوران استثنایی میانه قرن بیستم این آگاهی سیاسی طبقه متوسط و پایین است که می تواند به بالا فشار اورد و برابری بیشتری را فراهم کند. مثالها فراوان اند در این دوران. فراگیر شدن مارکسیسم، حساس تر شدن سیاستگزاران روی خواست های طبقه متوسط و فقیر . چرا که اینها دیگر وارد چانه زنی سیاسی شده بودند. ما حصل عینی اش می شود برنامه های رفاه اجتماعی، بیمه همگانی و غیره. ولی این وضع بر می گردد. با تلاش بی وقفه طبقه های بالا دست و شکست ایدئولوژیک چپ ها.  مقاله بحث مفصلی هم دارد در جهت گیری های سیاسی معاصر در این بخش که می گذرم. خلاصه اینه در چشم اندازصرفا اقتصادی امیدی برای خلاصی از این وصع نیست. کم کردن این نابرابری اراده سیاسی می خواهد. که احتمالا با تلاش های اخیر و بحث هایی که می شود، ممکن است به زودی به وجود بیاید. البته من فکر می کنم حاصل این اراده سیاسی که انگلهارت می گوید به طور عینی و عملی همان مالیات جهانی بر ثروت بشود که پیکتی توصیه کرده. کلا ارتباط جالبی بین حوزه های مختلف بوجود آمده بر سر این موضوع.

Wednesday, 16 September 2015

تایی اکسپرس

پایین آفیس یک تایی-اکسپرس هست. غذای تایلندی می فروشد. گاهی ازش چیزی می خرم. چندان کیفیتی هم ندارد همه چیزش خیلی سریع است. ظرف دو دقیقه غذا را توی ظرف سبز رنگ مکعبی به صورت بسته بندی می گذارت جلوت.. داغ داغ! یکی هم همیشه هست که ماهیتابه گودش را روی حرارت می چرخاند. به طور دائم. فکر کنم در روز لا اقل ده ساعت این همین طور دسته ماهیتابه را گرفته و رشته و هویج و آناناس و کلم بروکولی را دور می دهد و سس بهشان می زند. کار مزخرف. مطمئنم از تک تک این نعمات الاهی متنفر شده تا الان. لباسش سیاه است. البته لباس همه کسانی که در تایی اکسپرس کار می کنند سیاه است. تی شرت سیاه یقه دار و شلوار سیاه. همه هم یا چینی اند یا تایلندی یا نمی دانم کجایی، یعنی همه شرقی اند. دست آخر انگلیسی و فرانسه شان هم واقعا مزخرف است. گاهی حتی با حدس و گمان سفارش می دهم، تازه آنکه سفارش می گیرد شاخِ زبان دان های تایی اکسپرس است. و به نظرم جنابِ ماهیتابه ای روزی نیست به پوزیشن کاریِ صندوقدار (که سفارش هم خودش می گیرد) حسادت نکند. شاید هم نه. این ماهیتابه گردان به شکل فاجعه باری انگلیسیش بد است. پسری سی و اندی ساله است. باهاش که حرف می زنی هیچ نمی فهمد. صدا می زند صندوقدار را که بیاید برایش ترجمه کند بعد هم در دو کلمه با نهایت بی حوصلگی جواب می دهد. تند و سریع
دقت کرد ام به هیچ جا نگاه نمی کند. همه اش به ماهیتابه نگاه می کند. توی چشمت یا صورتت، هیچ وقت. سیگاریِ تیری هم هست. صبح که می آیم آفیس  روبروی دکانی که تازه درش را باز کرده اند و صندلی هاش هنوز لنگ در هوا روی میز ها است می نشیند. روی نیمکت توی پیاده رو یا روی دو سه تا صندلی سبزی که جلوی تایی اکسپرس گذاشته اند. می نشیند همین جور برای خودش به ناکجای دور دستی زل می زند و سیگار می کشد. نه می خندد، نه کسی را نگاه می کند، نه موبایل دستش می گیرد. جوانِ سی و اندی ساله ی تایی اکسپرس. مرد سیاه پوشِ همسایه. یا ماشین سیاه پوش دود کنِ بی نگاه....

Friday, 8 May 2015

عصر یاوه سرایی


داگلاس نورث در مقاله تاریخی اش "نهاد ها و رشد اقتصادی" نا همخوانی زندگی مدرن را با تاریخ آدمی به زیبایی خرد کننده ای نشان می دهد. این تاریخ نگاری خیلی هم ساده است. فرض بفرمایید زندگی ما را از زمانی که به عنوان انسان هوشمند پا به عرصه حیات گذاشتیم تا به امروز را بتوانیم با 24 ساعت نشان بدهیم که در آن ساعت صفر ساعت شکل گیری انسان هوشمند باشد و انسان امروزی که خود ما باشیم روی ساعت 24 جا گرفته. در این حال، کل زندگی ما از حدود ده هزار سال پیش که تازه شروع کردیم به کشاورزی و شهر نشین شدن، و تازه شروع کردیم به خانه ساختن و پرهیز از کوچ، و شروع کردیم به تمدن ساختن، می شود سه تا چهار دقیقه آخر. تمام بیست و سه ساعت و پنچاه و شش هفت دقیقه دیگر را انسان در حال کوچ و شکار بوده.

داگلاس نورث به شما نگاه می کند


حالا کل تاریخ تمدن بشر را در نظر بگیریم. همان 3 تا 4 دقیقه آخر را و باز هم این را 24 ساعت تصور کنیم. ده هزار سال کشاورزی و تمدن. اعداد اینجا بلکه خیره کننده تر اند: کل جمعیت زمین در زمان مسیح چیزی حدود 300 میلیون نفر بوده. یعنی چیزی کمتر از جمعیت 4 تا ایران کنونی در سرتاسر کره خالی پخش بوده است. و این تازه در سال 1850 می رسد به 800 میلیون یعنی تقریبا 10 تا ایران کنونی. رشد جمعیتی بسیار کند. می شود تصور کرد که چقدر زمین خالی بوده. می شود تصور کرد که هر کجا که پا می گذاشته ای چقدر زمین فراوان بوده و انسان اندک. و تا چه میزان این ساحت محدود بشری او را بیشتر بخشی از نظامی غیر انسانی قرار می داده: نظامی گره خورده در طبیعت و مشاهده. هر چند که قطعا هم این اجداد ما از ما آسیب پذیر تر بوده اند و بیشتر در معرض خطر. بگذرم. در این مقیاس، تمام 250 سال اخیر یعنی تاریخ رشد اقتصادی مدرن می شود 10 دقیقه آخر. این ده دقیقه آخر از سالهای منتهی به انقلاب صنعتی شروع می شود که هیچ شباهتی به دنیای کنونی ما ندارد: گوچ گرسنگان، ارباب و رعیت، عبور از تاریکی. این ده دقیقه آخر از انقلاب امریکا و فرانسه می گذرد، از اختراع ماشین بخار جیمز وات، از اولین مشاهده میکروب توسط لویی پاستور، از اختراع ماشین چاپ و نوشته شدن برادران کارامازوف، از جنگ اول و انقلاب روسیه عبور می کند و می رسد به جنگ دوم، بزرگ شدن امریکا را از یک اقتصاد حاشیه ای به ابر قدرت اقتصادی ثبت می کند، قلب را پیوند می زند و به جنگ سرد و عصر فضا می رسد و "پیشقراولانش را مانند قلوه سنگ" به فضا پرتاب می کند، و دست آخر در نقطه اوج شعور پیشرفت، در این ثانیه آخر، در این شاید ده سال اخیر که از چشم به هم زدنی کوتاه  تر است در مقیاس ما، خودش را و تمام ابنا بشر را به یک باره به دام یاوه سرایی و عبث گویی دسته جمعی می اندازد. به عصر شبکه های مزخرف اجتماعی خوش آمدید!
 زندگی مدرن خودش، به خاطر نا متجانس بودن با تاریخ انسانی ما موجب آزار روح روان هست: ما تنها چند دقیقه شهر نشین بوده ایم و چند ثانیه ماشینیست. برای همین است که تفریحمان و شادیمان و اوج گرفتنهایمان همه در طبیعت است چه کوه باشد چه دریا و چه دشت. ما عادت داشته ایم شب به کلبه هامان برویم و با هم حرف بزنیم و در دسته های بزرگ شکار یا برداشتمان را تقسیم کنیم. در همین چند سال نظام ارتباطی ما با هم به یک باره چنان دگرگون شده که دیگر قابل تشخیص نیست. دور هم به گوشی هایمان نگاه می کنیم. کمتر با هم ایم. تنها آن وقت با هم ایم که در دور ترین وضعیت به هم قرار می گیریم: پشت صفحه های مانیتور.  تکنولوژی این امکان را به ما داده که با همگان در ارتباط باشیم و در عین حال به شدت از هم فاصله بگیریم. شبکه ارتباطات تازه ما هر لحظه ما و دسترسیمان را بسط می دهد ولی در عین حال بیشتر به گوشه  گیری و انزوایمان میاندازد: با تبدیل دیگران به سایه های گذرا و همیشه مو جود، و تبدیل رابطه به نمایشی گذرا و بی رمق از وجود داشتن و نفس کشیدن. در عین حال این شکل ارتباطی همه گیر تنش کاری و فردی را هم هر لحظه ما هموار می کند: ایمیل ها همیشه پشت سر هم قطار شده اند. همیشه برای همه کار دیر شده است و یادآور های روی گوشی های همراه مرتبا نزدیک شدن ضرب العجل ها، ملاقات ها، و وظایف پایان نا پذیر را فریاد می زنند.
ولی از همه اینها نا امید کننده تر و بیهوده تر، عادت به یاوه است. عادت به یاوه گویی و یاوه شنوی: بهترین مثال آن فیسبوک است: چند عکس بی معنی از جاهای نا آشنا، چند خبر بیهوده و مطلقا سطحی، چند غر و لند، چند نوشته خنده دار و باز تکرار همین وضع. ستونی انتها ناپذیر از اباطیل به شدت تکرار شده، خوانده شده و تقسیم شده. جهانی از حرف های مفت و بی معنی از انسان هایی که از هم دور اند و در حیرت و سردرگمی نمی دانند این اسباب بازی جدید و واقعیشان را چه کنند. ظاهرا این همه ارتباط ما را به روشنتر شدن، انسان تر شدن، بیشتر دانستن و بیشتر فهمیدن نبرده است بلکه ما را، و وجود انسانیمان را به چنان سطح مبتذلی از بی معنایی رسانده که تنها می شود ایستاد و دید که به کجا می بردمان. ظاهرا ارتباط مانند تاریخی که در آن بالیده باید عمیق بماند تا معنا بدهد و معنا تولید کند، باید حضور و اندیشه باشد، باید زمان بگذرد و آش ما آرام آرام بپزد. و ما خسته از شکار به خانه برگردیم و ساعتها با هم تنها تکلم کنیم، بشنویم و بیاندیشیم. 







Wednesday, 22 October 2014

افسونگریِ ونه گات

دارم این کتاب را می خوانم، نوانستم درباره اش ننویسم...

ماجرا از اینجا شروع می شود که وینستون مایلز رامفورد و سگش سوار بر سفیه شان وارد یک "کرونو سینکلاستیک اینفاندیبولوم" یا یک " قیف زمانی هم-سطح" می شوند. در نتیجه این اتفاق هم می توانند آینده را عین کف دستشان ببینند و هم این که می توانند انواع حقایقی را که با هم سر ناسازگاری دارند را به طور همزمان درک کنند. در نتیجه این اتفاق همچنین آن ها به صورت امواجی در می آیند که در دوره هایی معین در مکان های مشخصی از منظومه شمسی تبدیل به جرم می شوند: هر 111 روز یک بار روی زمین ظاهر می شوند و بعد از یک ساعت دوباره مثل دود ناپدید می شوند تا 111 روز بعد. همین اوضاع در مریخ هم برایشان حاکم است. همین طور در قمر تایتان و ... این جناب رامفورد برای خودش لشکری در مریخ درست می کند که در اصل شهری است به نام فیبی با کمتر از 80000 نفر جمعیت. تمام سرباز های این ارتش مریخی از زمین دزدیده شده اند. و اینها باید بعد ها به زمین حمله کنند و ممالک مختلفی را تصرف کنند و نابود کنند و به زنجیر بکشند. ولی ماجرا از این پیچیده تر است چرا که پیامبری از کره ای دیگر سال های سال پیش، در حدود 200 هزار سال پیش سفیه اش خراب می شود و روی سطح تایتان می نشیند و مجبور می شود که بماند، ودر عین حال...

کورت ونه گات

یعنی این کورت ونه گات تمام نمی کند تخیل را. کسی که شاهکار سلاخ خانه شماره 5 را نوشته و گهواره گربه را، در این کار (افسونگران تایتان) به حدی از تخیل آزاد و راحتی رسیده که برابری ندارد. همیشه فضا را دوست داشتم. دوست داشتم فضا نورد شوم از بچگی و تمام دوران بچگی تا حتی وقتی به دوره راهنمایی رفتم شغل مورد علاقه ام فضا نوردی بود (یا ستاره شناس البته: چون چه کسی می رود این قدر راه را تا فضا و ما هم در ایران که ناسا نداشتیم). کلی کتاب و عکس داشتم از سیاره ها و ستاره ها و سوپر نووا ها و بشقاب پرنده ها و غیره. ولی حوصله ام با خواندن آیزاک آسیموف یا کتاب های آرتور سی کلارک بسیار سر می رفت. به نظرم هیچ چیز هیچان انگیزی درشان نبود. الان هنوز معتقدم که آنها آدم هایی سرد و بینهایت علمی بودند که امکانات تخیل آزادی را که کانتکس فضا به ایشان می داد را زایل کردند. امکان خیال پردازی بی حصر در دست ایشان به سنگ علمی خشک و سختی بدل شد طوری که هیچ وقت یک کتاب اینها را تمام نکردم. ولی کورت ونه گات. کورت ونه گات. این آلمانی هیچ مرزی نمی شناسد. همه چیز : مواد، روابط، نهاد ها و تعاریف، و حتی اعداد و حتی سالها، موجودات و مواد به کار رفته در آنها: مثل آدم ها و جانشان، جنس سنگ ها و قوطی ها، و تمام چیز های معلق و پا بر جا برایش به شکل دیگری کار می کنند. با قاعده خودش. با قواعدی که در اصل می توانند هر چیزی باشند و هر چیزی در هر جا برایش امکان پذیر است و هر لحظه ممکن است رابطه ای یا ماده ای یا آدمی یا کل جهانی جدید بسازد و این کار را چه زیبا می کند. همیشه همه کتاب ها را با صد سال تنهایی مقایسه می کنم وقتی پای تخیل آمیخته با ریالیسم می افتد: تا همین امسال تنها رمان برابر با آن "شیاطین" بود اثر دوستایفسکی. الان سه کتاب دیگر به آن اضافه شده: سلاخ خانه، گهواره گربه، و افسونگران تایتان. هیچ کدام را هم نمی توانم از لیست خط بزنم. یک چنین چیزی است ونه گات.